تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم…
 
اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید
که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمی‌آید

جهانیان همه گر منعِ من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید
 
در اتاقی که بی تو قبر من است
روی تختی که جای خالی توست

چون تو گرمم نمی کنی کفنم
تو که سردت شود پتو هستم
 
مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند
ای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا
باریک شد اینجا سخن دم می‌نگنجد در دهن
من مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین