تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم
 
ز تمام بودنی‌ها، تو همین از آن من باش
که به غیر با تو بودن، دلم آرزو ندارد
 
گشودم نامه‌اش را سوختم در انتظار
کاش قاصد می‌گشود این نامه سر بسته را
 
تو مرا جان و جهانی، چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی، چه کنم سود و زیان را
 
تو مرا جان و جهانی، چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی، چه کنم سود و زیان را

او همه دیده‌ست اندر درد و اندر رنج من
من نمی‌تانم که گویم نیستش بینایی
مولوی
 
یک نعره مستانه ز جایی نشنیدیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد
 
دارد به جانم لرز می‌افتد رفیق؛ انگار پاییزم
دارم شبیه برگ‌های زرد و خشک از شاخه می‌ریزم
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین