دستی که در فراق تو می‌کوفتم به سر
باور نداشتم که به گردن درآرمت.

تا چند همچو شمع زبان‌آوری کنی
پروانهٔ مرا درسید ای محبّ خموش
حافظ شیرازی
 
شب من نشان مویت سحرم نشان رویت
قمر از فلک در افتد چو نقاب بر گشایی.

یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد
ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
سعدی
 
دُچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک
دُچار آبی بیکران دریا باشد
چه فکر نازک غمناکی...


سهراب_سپهری
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است
حافظ
 
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است
حافظ

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

خیام
 
دو سه تا کوچه و پس کوچه

و اندازه‌ی یک عمر بیابان دارد

ما چه کردیم و چه خواهیم کرد

در این فرصت کم!؟

مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده‌ای بگیری، مردی

رودکی
 
یک روز به شیدایی، در زلفِ تو آویزم

زان دو لبِ شیرینت، صد شور برانگیزم

سعدی

مرا به شد آن زخم و برخاست بیم
تو را به نخواهد شد الا به سیم
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین