دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
در کوی عشق باشد جان را خطر، اگرچه
جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد
سلمان_ساوجی
من از دست کمانداران ابرودل زنده کنید تا بمیرد ناکام
این نظم سیاه و فقر در ظلمت شام
من از دست کمانداران ابرو
نمییارم گذر کردن به هر سو...
_سعدی
تو گل ناز منی گر همه خار جگرند
باش با من که همه رهگذران میگذرند.
ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنمدرها همه بستهاند الا در تو
تا ره نبرد غریب الا بر تو