نیست در میخانهی قسمت کسی را اختیار
هر چه ساقی میدهد، ناچار میباید کشید
درد آمد بهتر از ملک جهان
تا بخوانی مر خدا را در نهان
نیست در میخانهی قسمت کسی را اختیار
هر چه ساقی میدهد، ناچار میباید کشید
درد آمد بهتر از ملک جهان
تا بخوانی مر خدا را در نهان
ناله ام در سینه ماند و استخوانم در گلو
تا خروش خفته را از دل برآرم چاه کو
ماجرایِ دل به اظهارِ دگر محتاج نیستوجودم آن نمیارزد که: آن بت بر سرم لرزد
دلم زان عشق میورزد که: دلدارست جانانم
ماجرایِ دل به اظهارِ دگر محتاج نیست
گوش اگر باشد، نفس هم نالهی آهستهایست
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شدتا نرگس مس*ت تو بدیدم
از نرگس مست تو شدم مست
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روزدور از خم گیسویش تعظیم به رویش کن
از کفر چو برگشتی جویندهٔ ایمان باش
شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز
نظر به روی تو کوری چشم اعدا را