دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

rust

کاربر جدید
کاربر انجمن
نوشته‌ها
نوشته‌ها
32
پسندها
پسندها
380
امتیازها
امتیازها
53
سکه
762
نام اثر: زمزمه های بی خوابی
سرشناسه: عماد طیبی
موضوع: دلنوشته ویاداشت‌
سبک/ژانر: فلسفی
سال نشر: تابستان ۱۴۰۴
منتشر شده در: انجمن کافه نویسندگان - تالار ادبیات - بخش تایپ دلنوشته.
دیباچه:
هذیان های بی خوابی. تلاش خاموش کلمات برای نشستن در ساختار جمله و یافتن معنا.
df9503_26Negar-1767457470857.jpg
 
آخرین ویرایش:
•○°●‌| به نام خالق واژگان ‌|●°○•°



do.php





نویسندگان گرامی صمیمانه از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای ارائه آثار ارزشمندتان متشکریم!
‌‌




پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.
‌‌








شما می‌توانید پس از 10 پست درخواست جلد بدهید.







‌‌
پس از گذشت حداقل ۱۵ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.







‌‌
پس از 15 پست میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.








همچنین پس از ارسال 20 پست پایان اثر ادبی خود را اعلام کنید تا رسیدگی های لازم نیز انجام شود..







‌‌
اگر بنا به هر دلیلی قصد ادامه دادن اثر ادبی خود را ندارید می توانید درخواست انتقال به متروکه بدهید تا منتقل شود..







‌‌‌

○● قلمتان سبز و ماندگار●○



«مدیریت تالار ادبیات»
‌‌‌‌‌
 
حقیقت همچون سنگی در تاریکی فرو می افتد
منتظر صدای برخوردش می ایستم
تا این فاصله را تخمین بزنم
سال های نوری در این سیاهی به کار نمی آید
به عمق تاریکی می نگرم
تا در وجودم تکثیر شود
همچون دو آینه ای که روبه روی هم ایستاده اند
پوچی در بی نهایت ضرب می شود
این ابهام پاسخ یکتا ندارد
مجموعه ابعاد فضا و زمان در ذهنم در هم می پیچند
گره می خورند، سر می خورد و می گسلند
در پی وصل معنا بین این گره های کور
این روان زخمی تا کجا باید این بار نامرئی را با خود بکشد؟
سکوت چاره راه است؟
سخن می تواند التیام دهد؟
شب را می توان به امید روز سر کرد
اما وقتی در روشنی روز سر گردان هستی
جز شب تیره چه چیزی در انتظارت است؟
آنگاه امید به چه خواهی بست عزیز؟
 
باور داشتم که هندسه اقتباسی از قوس لب های توست
علم موسیقی را برای درک آوای صدای تو درس می دادند
انحنای اندام تو با کدام تابع رسم می شد؟
می ترسیدم هنگام لمست، زبری انگشتانم روی تنت خراش بیندازد
کدام نقاش می توانست رخ تو را روی بوم به تجسد در آورد؟
هیچ عطاری نمی توانست عطر موهایت رو در شیشه محبوس کند
زمان نمی توانست زیبایی تو را درچهارچوب عمر محدود کند
تو از مرتبه ی بی نهایت بودی، در مردمک های کوچک من محصور نمی شدی
حسگرهای عصبی من برای دریافت تو کافی نبود
برای دانستن زبان تو روانم سیال شد همچون رود همچون باد
اما
زمان همچون چرخ دنده ای غول پیکر عاطفه ام را سایید
خیال را به معادلات انعطاف ناپذیر تقلیل داد
روز و شب در حلقه باطل روزمرگی مسابقه می دهند
و من همچنان در جست و جوی تو، به یاد زمانی که لبخند می زدم
شامه ام نسبت به عطرت کور شده
ورد کلماتت دیگر مرا جادو نمی کند
تصویر تو را دیگر پرستش نمی کنم
هر صاحب روحی را سرانجام مرگ است
این اسکلت خشک، مدت هاست که از روح تهی شده
 
آخرین ویرایش:
حقیقت چون تنش به تن جسم خورد
همچون گل خشک شده ای شکست
عاشق ایده عاشق بودن
چرا که تنها امر انتزاعی دستخوش فرسایش نیست
جاودانگی از جنس تجرد است
این روان محدود، به هر چه دست بزند میرا می شود
به خیال تصاحب خورشید
تنها شب پره ای را محصور می کنی
محکوم به جست و جو
چاره ای جز اندیشیدن ندارم
هرچند بعد سال ها فهمیده ام
این شعور تنها در دایره می تواند حرکت کند
گرفتار در حجم جمجمه
سوار بر نورون های کوچک
این هوش مصنوعی است
این ادراک، تنها کمی بالاتر از غریزه است
این موهبت مرزش با نفرین بسیار باریک است
در تلاش برای طفره از این واقعیت
اما این تکامل، گزینه رو به عقب ندارد
این مغز اراده ای خارج از جبر طبیعت ندارد
انسان می اندیشد
انسان زجر می کشد
انسان می میرد
سالها بعد
شاید میمون کاملتری پدید آید
 
نمی تونی بگی دقیقا کجای کار می لنگه
گلویت ناگهان خشک می شود
یک حس آشفته تو را در یک هزارتوی تاریک فرو می کشد
تک تک دیوارهایش آشنا و کهنه هستند
تک تک پیچ و خم هایش را حفظ هستی
از خونه می زنی بیرون شاید تصاویر روزمرگی آرامت کند
حجم ها و رنگ ها و صداها اطرافت غوطه ور می شوند
مهی غلیظ انگار روی ذهنت کشیده شده
ابرها دیگه برات شکلک های آشنا نمی کشند
جهان اطرافت آهسته تر و دورتر به نظر می آید
فکر می کنی که به کی می تونی زنگ بزنی
کسی هست که بتونه تو را از این حال در بیاره؟
کلمات به درستی روی لب و زبانت جاری نمی شوند
هر نفسی که می کشی یک آه دیگر است
خورشید در لحاف خاکستری ابرها به خود پیچیده
گربه ها گوشه و کنار کوچه چرت می زنند
کسی به تو نگاه می کنه؟
محله ها رو طی می کنی
ساعتی می گذرد و تو کمی فراموش می کنی
یک روز دیگه را هم دووم آوردی
 
آخرین ویرایش:
سایه های توی سرم از ساختمان های این شهر بزرگترند
وزن شان روی شانه هایم سنگینی می کند
حتی در خواب مرا رها نمی کنند
در لباس کابوس ها و تصاویر آشفته در ناخودآگاهم پرسه می زنند
صبح با ذهنی خسته بیدار می شوم
حواسم را با کار پرت می کنم
بعد از آن چند ساعتی وقت می کشم
این مغز همچنان با خود مسابقه می دهد
بعد از چند گیلاس
به امید کشتن این سلول های خاکستری سمج
در عوض، فرمول شکستن قند الکل در خاطرم مرور می شود
نیمه شب خود را به یک مراسم شبانه میرسانم
به امید اینکه صدای بلند و ضرب آهنگ مرا از حال خود در بیاورد
نورهای صورتی و سفید و قرمز در فضایی تاریک روی صورت آدم ها می رقصد
به این فکر می کنم که این چراغ ها چقدر گرما تولید می کنند
لباس های سیاه تن نما سوار بر طیفی از رنگ پوستهای مختلف
دستهایی که بالا و پایین می روند
نسبت های آناتومی در خاطرم مرور می شود
این فضا را خالی تصور می کنم
بدون این نور و این همهمه
بدون آدم ها
چه فرقی با هر فضای دیگری دارد؟
هیچ
همه چیز مصنوعی به نظر می رسد
حتی چیزی که در همین لحظه برای من اتفاق می افتد
چیزی که با حس های پنج گانه ام دریافت می کنم
بیشتر از واقعیت، رنگ توهم می گیرد
این ذهن تا سر حد جنون منطقی و مهندسی شده
خنده ها و لمس ها را تماشا می کنم
در حسرت بدویت
برای دفن این آگاهی سمی دست و پا می زنم
برای گریز از این شعور پول خرج می کنم
می دانستم آسودگی خاطر خریدنی نیست
اما حالا می ترسم اصلا وجود نداشته باشد
 
تمام حرف و حس هایی که به نور روز آلرژی دارند
بعد از سال ها در کپه ای از درد و انزجار و عقده روی هم تلنبار شده اند
در گوشه ی یک اتاق تاریک، رادیواکتیو شده اند
انگار که معجزه ای رخ داده، روحی در آنها دمیده شده
فرانکشتاین من از پنهان شدن در اتاقش خسته شده
این دیو بی شاخ و دم اخیرا بیش از حد معمول در آینه نمایان شده
این هیولای رقت انگیز به سان آدم برفی
بعد از پرسه در روشنای روز ذره ذره ذوب می شود
تمام حرف و حس هایی که سالها اسیر بودند
اکنون همچون دود، پس از پیچ و تاب خوردن در هوا محو می شوند
زندگی مرا کوررنگ و لال بار آورد
پس رنگ و حرفی پس ندادم
به کسی به خاطر مال و جاهش حسودی نکردم ولی
اگر هم زبانی یافته ای که برایش از تاریکی هایت تعریف کنی
از حسادت به خود می پیچم
آنچه را که چشم در چشم دوست نمی توانم به زبان بیاورم
لاجرم برای غریبه ها روی کاغذ می آورم
تا این دفتر نق و ناله تا چند صباحی دیگر بسته بماند
تا سال ها بعد، از دل این لاشه یک هیولای دیگر رشد کند
 
آخرین ویرایش:
اگر تمام درد و غم و تنهایی خود را در جان کلمات و ساختار دستور زبان بنشانی
اگر تاریکی و خشم خود را روی یک بوم بزرگ رنگ کنی
تا جایی که طیف نور مرئی به تو اجازه می دهد
و اگر ترس خود را فریاد بزنی
و تمام زیر و بم پهنای شنیداری را پوشش دهی
اگر دست آشنایی را بفشاری
و تمام گرمی و احساست را انتقال دهی
و اگر از تمام ابزار هستی برای ابراز خود بهره ببری
آرام خواهی شد؟
اگر یک تیغ جادویی برداری و روی غده های سرطانی روحت بکشی
و اجازه دهی همه ی چرک و چراهای بی پاسخ بیرون بریزد
لبخند خواهی زد؟
در پی نجات از این طوفان تقلا می کنم
موجهایش به بلندی عمر و ابرهایش به سیاهی مرگ
همه می دانیم غایت این قایق، ساحل نیست
فقط می خواهم هنگام گذر به قعر، دستانم نلرزد
 
آخرین ویرایش:
درخشش آفتاب روی چمن ها طلایی تر بود
هوای بهار بعد از نم باران لطیف بود
آدم ها توی خیابان زیر لب ترانه زمزمه می کردند
بخار ذرت مکزیکی سوز پاییز را رنگ می کرد
سرخی بینی آدم ها توی زمستان جذاب بود
به هر بهانه ای مسافت ها را پیاده طی می کردم
با خود حرف می زدم و به ماورا می اندیشیدم
صدای تنفس درخت های پیچ خورده را زیر یک آسمان گرفته حس می کردم
جرات داشتم که شب روی خاک سرد و نمناک دراز بکشم و به ماه خیره شوم
بدون اینکه بترسم روی صورتم عنکبوتی رد شود
ماه هنوز همان ماه است
همان آدم ها هنوز در همان خیابان ها قدم می زنند
اما هچمون بومی که رنگ هایش را زمان دگرگون کرده
طلایی و سرخ و سبز برایم اکنون به خاکستری می زند
ادبیات، به یک تیرگی گنگ روی صفحاتی شکننده فروکاسته شده
گرچه اکنون احساس می کنم دو دو تا چهارتای دنیا را بهتر می فهمم
و شاید در گذشته تنها در یک توهم مزین سیاحت می کردم
شناور بر هزاران پارادوکس و سوال بی پاسخ روزگار می گذراندم
حتی اگر بخواهم برگردم، درهای آن دنیا دیگر به رویم بسته است
مانند مکانی که از روی نقشه ها پاک شده باشد
تنها در قلمرو حافظه برایم باقی مانده
و حس و حالش را تنها با بازی با کلمات
و سر هم کردن چند استعاره و مجاز نشخوار می کنم
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین