غزل رستاخیزِ دل
دل از غبارِ غم به نسیمی صفا گرفت
خورشیدِ صبح از پسِ شب راهِ ما گرفت
در باغ اگر خزانِ پریشان رسیده بود
باز از شکوفه، دستِ بهاران دعا گرفت
از چشمِ یار، نورِ حقیقت چکیده است
تا جانِ خستهام نفسِ آشنا گرفت
صد ناله بود و هیچ نماند از شکوهِ من
چون شوقِ دیدنت دلِ من را رها گرفت
گفتم که در مسیرِ جهان، بینشان شدم
نامِ تو آمد و همهٔ راه، ما گرفت
ای دوست، هر که آمد و رفت از سرایِ خاک
آن دل بماند کز رهِ عشق، آشنا گرفت
دل از غبارِ غم به نسیمی صفا گرفت
خورشیدِ صبح از پسِ شب راهِ ما گرفت
در باغ اگر خزانِ پریشان رسیده بود
باز از شکوفه، دستِ بهاران دعا گرفت
از چشمِ یار، نورِ حقیقت چکیده است
تا جانِ خستهام نفسِ آشنا گرفت
صد ناله بود و هیچ نماند از شکوهِ من
چون شوقِ دیدنت دلِ من را رها گرفت
گفتم که در مسیرِ جهان، بینشان شدم
نامِ تو آمد و همهٔ راه، ما گرفت
ای دوست، هر که آمد و رفت از سرایِ خاک
آن دل بماند کز رهِ عشق، آشنا گرفت