مجموعه اشعار دیوان تمنای نهان | به قلم ایراندخت سلطان زاده

غزل رستاخیزِ دل

دل از غبارِ غم به نسیمی صفا گرفت
خورشیدِ صبح از پسِ شب راهِ ما گرفت

در باغ اگر خزانِ پریشان رسیده بود
باز از شکوفه، دستِ بهاران دعا گرفت

از چشمِ یار، نورِ حقیقت چکیده است
تا جانِ خسته‌ام نفسِ آشنا گرفت

صد ناله بود و هیچ نماند از شکوهِ من
چون شوقِ دیدنت دلِ من را رها گرفت

گفتم که در مسیرِ جهان، بی‌نشان شدم
نامِ تو آمد و همهٔ راه، ما گرفت

ای دوست، هر که آمد و رفت از سرایِ خاک
آن دل بماند کز رهِ عشق، آشنا گرفت

 
غزل عشقِ طرد شده

دلم گرفت و تو را باز در نظر دیدم
و باز از تهِ دل، بی‌صدا سفر دیدم

تو آمدی به خیالم، ولی نماندی باز
چه شب که از غمِ چشمَت، سحر به در دیدم

من آن پرنده‌ی بی‌لانه‌ام که در همه عمر
فقط به شوقِ تماشای تو، خطر دیدم

به هر که گفتم از این عشقِ بی‌جوابم، آه
نگاهِ سردِ تو را در سکوت، تَر دیدم

ز دست رفت دلم، در هوای نامِ تو باز
چو شاخه‌ای که به پایِ خزان تبر دیدم

تو خنده کردی و من سوختم به پایِ تو باز
عجب حکایتِ تلخی در این هنر دیدم

اگرچه از تو نرسیدم به هیچ مقصدی
هنوز در دلِ خود، عشق را سفر دیدم

 
غزل در جستجوی تو

ای که از هیبتِ نامت، جهان لرزان است
در تنگیِ تنِ من، فکرِ تو در میدان است

آتشِ این دلتنگی، از من نگریست و گفت:
«این که سوزِ جدایی نیست، شعله‌ی ایمان است.»

من که در بندِ نگاهِ خود بودم و خود بودم
چون به درگاهِ تو آمدم، حیران و سرگردان است

هر کجا می‌روم، سایه‌ات را به دنبال دارم
گویی هر ذره در این عالم، نشان از تو نشان است

عشق بر من نگذشت، جز به دردِ بی‌‌پایان
دردِ ما، مایه‌ی جان و مایه‌ی پویان است

ای حبیبی که در جانم، نه در بیرون که در درون
آرزوی وصلِ من، جز تو چه مقصود و ایمان است؟​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزل عشق پاک

در میانِ مِهر و دلتنگی، از آن لبخندِ تو
می‌بَرَم رنجی که از دوری، کِشد جانم به تو

خنده بر لب‌های او، همچون جلا در آینه
می‌درخشد، بی‌آنکه نوری، برسد بر به تو

چون که سهمم از گلستان، جز تماشای گل نیست
در میانِ این هجران، نیست مقصودی مگر تو

می‌دانم آن خنده، غرقِ غریبانِ دیگری‌ست
اما در اوجِ بیچارگی، تنها همدمِ من تو

هرچند دستم از آن دست، هرگز نرسد به دست
در دلِ من، همچنان هستی، تنها پادشاهِ من تو

عشقِ من، بی قید و شرط و بی‌هیچ چشم‌داشت است
هرچند نشدی سهمِ من، هستی تمامِ هستی من تو

 
غزل این دل

در سکوتِ شب، از یادِ تو، می‌گذرَد این دل
در میانِ غم و تنهایی، می‌سوزَد این دل

می‌بینم آن را که در انزوا، تنها نشسته
با تمامِ آن شکوه، در غریبگی، این دل

خنده از لب‌های او، رفت و تنها گریه ماند
در میانِ این تنهایی، می‌لرزد این دل

عشقِ من، اما، در این چشمِ پُر از اشکِ او
با دیدنِ رنجِ تو، پُر از عطش می‌گردد این دل

ای که در این عصرِ بی‌رحم، یگانه و بی‌کس
در کنارت، در کنارت، می‌کشد این دل

اگرچه دنیا بی‌رحم است و جفاگر و سنگدل
با نگاهِ مهربانیِ تو، زنده می‌گردد این دل​
 
غزل انتهایِ جنون

شنیدم از آن دیوانه‌ای که از آن عشق گذشت
مجنونِ ما از آن لیلی به روی، از او گذشت

او که روزی در پی یک نگاهِ گرم می‌دوید
امروز از همان چشم‌ها به روی از او گذشت

دیگردنه آن شوقِ دیدار و نه آن بی‌تابی
از آن آتشِ درون و آن شعله از او گذشت

او که می‌گویند برایِ او جان می‌دهد همیشه‌
امروز از همان جان و همان راه از او گذشت

آن که می‌گفت بدونِ او زندگی معنا ندارد
حالا از آن معنا و از آن آه از او گذشت

بی‌وفایی‌اش عجیب بود و بسیار بی‌رحمانه
مجنونِ ما از آن عشقِ قدیمی از او گذشت​
 
آخرین ویرایش:
غزل شب هجران

ای که در جانی و در خونِ من،اری شدی
در میانِ نفس و مژه‌ام، جاری شدی

من که با هر تپشِ دل، به توام می‌خواندم
تو چرا در دلِ من، چون تبِ بیداری شدی؟

عشقِ ما برقِ گذر بر سرِ دشتِ سوزان
آتشی در دل و اشکی زِ غمت، یاری شدی

گفتی از عشق، جهان را به من ارزانی کن
چون رسیدیم به وصال، از دلم عاری شدی؟

هر شب از دشتِ تهی، نالهٔ من برخیزد
تو در این وادیِ بی‌رحم، پدیداری شدی

من به یادِ تو در این شامِ تهیِ بی‌پایان
با نفس، با اشک، با غصه، تو تکراری شدی

ای که مهرَت هم جان است و هم اندوهِ دلم
در میانِ شب و تنهاییِ من، یاری شدی​
 
غزل ردِّ اشک

بر گونه‌ام هنوز نشانِ تو مانده است
هر قطره‌اش روایتِ جانِ تو مانده است

گفتم که می‌روم زِ تو، اما نشد دلم
این دل هنوز در پیِ فرمانِ تو مانده است

در کوچه‌های سردِ دلم گریه می‌کنم
چون سایه‌ای زِ خاطرِ پنهانِ تو مانده است

رفتی و بعدِ تو همه‌ چیزم شکسته است
حتی نفس، اسیرِ پریشانِ تو مانده است

ای یار، بعدِ رفتنت از من چه مانده است؟
جز اشک و حسرت و دلِ ویرانِ تو مانده است​
 
غزلِ سوگِ باران

باران گرفت و پنجره‌ها گریه می‌کنند
انگار ابرها به خدا گریه می‌کنند

از بس که رفتنت شبِ این خانه را شکست
دیوار و سقف و خاطره‌ها گریه می‌کنند

در کوچه‌ای که عطرِ تو پیچیده بود روزی
اکنون چراغ‌هایِ رها گریه می‌کنند

من مانده‌ام چگونه فراموشِ تو شوم
وقتی هنوز آینه‌ها گریه می‌کنند

ای کاش می‌رسیدی و می‌دیدی ای عزیز
حتی برای غربتِ ما گریه می‌کنند​
 
غزل مرثیه‌ی دل

رفتی و بعدِ رفتنِ تو، شب بلند شد
خورشیدِ خسته در دلِ آیینه، بند شد

گفتم که صبر می‌کنم ای یارِ بی‌وفا
دیدم بدونِ رویِ تو، جانم نژند شد

هر کوچه بعدِ تو نفسش بوی مرگ داشت
حتی بهار در غمِ چشمت سپند شد

من ماندم و خیالِ دو چشمِ همیشه دور
قلبم شبیه پنجره‌ای درد‌مند شد

ای کاش دستِ سردِ مرا می‌گرفتی آه
این روحِ خسته این‌همه آواره، چند شد​
 
عقب
بالا پایین