تاج دوازده‌گانه: نغمه دوازده پرنسس رقصان

آدیرا سرش را تکان داد و گفت:
«تو لحظه‌های آخر پدر همه‌مون رو که غرق غم و به‌هم‌ریختگی بودیم از اتاق بیرون فرستاد. حال هیچ‌کدوممون خوب نبود که بتونیم ازش سؤال بپرسیم. باید با سوگ خودمون کنار می‌اومدیم و می‌دونستیم که اون نیاز داره تنها باشه.» لب پایینش را جوید و ادامه داد: «اون آخرین باری بود که خوابیدم منظورم خواب واقعی بدون تونیکه. درست بعد از مرگش خواب یه جای جادویی رو دیدم جایی که می‌تونستیم دوباره کنارش باشیم. از اون شب به بعد دیگه هیچ‌وقت خواب ندیدم.»
گلوی من از درد صدای لرزانش منقبض شد و آرام پرسیدم:
«فکر می‌کنی می‌دونست منظورم پدرت.»
نگاهش تند شد و گفت:
«می‌دونست چی مادرم پری نبود.»
ساکت شدم چون پاسخی نداشتم. زنی که در سالن رقص دیده بودیم بدون شک پری بود. با این حال همه ملکه روزالینا را دوست داشتند. مردم او را ملکه مهربان انسان‌ها می‌دانستند. گوش‌های گرد داشت و هیچ نشانی از جادو در او دیده نمی‌شد. بعد از لحظه‌ای سنگین شانه‌های آدیرا افتاد و گفت: «ستارگان شاید خودش بوده. شاید هر چیزی که فکر می‌کردم درباره‌ش می‌دونم دروغ بوده.»
ابروهایش در هم رفت و ادامه داد:
«شاید پدر می‌دونسته. همیشه برام عجیب بود که مادر به بیماری خواب مبتلا شد. خیلی طول کشید تا واقعاً به خواب بره. مدت‌ها فکر می‌کردیم فقط یه سرماخوردگیه و زود خوب می‌شه.»
بی‌اختیار سر تکان دادم و به نشانه‌هایی فکر کردم که دیگر مبتلایان داشتند روزها خواب‌آلود بودند زود می‌خوابیدند دیر بیدار می‌شدند و بعد یک روز دیگر بیدار نمی‌شدند. اما روزالینا آن‌طور که به یاد داشتم بیدار مانده بود رنگ‌پریده و خسته اما هوشیار. قطعاً چیزی در مورد او درست نبود اما مثل بقیه تسلیم خواب نشده بود دست‌کم نه تا آخر.
آدیرا گفت:
«شاید همه‌ش یه نمایش مسخره بوده. شاید پدر فهمیده اون چی بوده و فرستاده‌ش.»
سخت بود باور کنم رجینالد از ابتدا چیزی نمی‌دانسته شاید اولش نه، اما بعد از سال‌ها زندگی مشترک و داشتن دوازده فرزند. سینه‌ام خالی شد و با وحشت به آدیرا نگاه کردم و گفتم:
«ادی تو پری هستی.»
وحشت‌زده سرش را عقب کشید و گفت:
«نه نیستم.»
گفتم:
«هستی. اگه روزالینا پریه تو هم هستی حداقل نصفه.»
صدایش شکست:
«من نمی‌تونم پری باشم. قلمرو ما رو انسان‌ها اداره می‌کنن من باید ملکه بشم من نمی‌تونم.» دست‌هایش را در موهایش فرو برد صورتش جمع شد و روی زمین نشست و گریه کرد.
کنارش زانو زدم و او را در آغوش گرفتم سرش را به سینه‌ام فشردم و موهایش را نوازش کردم و گفتم: «اشکالی نداره می‌دونم خیلی سخته ولی ازش عبور می‌کنیم تو تنها نیستی من همیشه کنارت می‌مونم.»
چند لحظه در آغوشم گریه کرد و من سعی می‌کردم هم او را آرام کنم و هم افکاری را که در ذهنم می‌چرخید کنار هم بگذارم. روزالینا زنده بود؛ بیماری خواب برای او یک فریب بود اما بقیه قلمرو چطور. عجیب بود که هیچ دربار دیگری چیزی از این بیماری نشنیده بود حتی فن هم می‌گفت چنین جادویی هرگز به قلمروشان نزدیک نشده است و خواهران آدیرا همه در خواب تحت تسلط جادو بودند.
آیا این‌ها به هم مربوط بودند. آیا ممکن بود روزالینا پشت همه این اتفاق‌ها باشد.
آدیرا آرام گفت:
«مارک.»
آن موقع بود که فهمیدم گریه‌اش تمام شده است و پاسخ دادم: «جانم.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
«چیکار کنیم؟»
آهی کشیدم و همچنان پشتش را نوازش کردم.
«فعلاً منتظر می‌مونیم. قلعه حتماً به‌هم‌ریخته‌ست. دنبالمون می‌گردن. اگه شانس بیاریم، فکر می‌کنن فرار کردیم و اوضاع آروم می‌شه. امیدوارم تا اون موقع، فن با نیروهای کمکی رسیده باشه.»
سر تکان داد و مشت کوچکش را به سینه‌ام کوبید.
«پس منتظر می‌مونیم.»
گفتم: «آره. منتظر می‌مونیم.»
مکثی کرد و بعد گفت:
«می‌تونی دوباره با فن تماس بگیری؟ فقط برای اینکه مطمئن بشیم پیامو گرفته.»
سرم را به نشانه‌ی نه تکان دادم.
«اون طلسم فقط یه‌بار جواب می‌ده. فقط باید امیدوار باشیم که گرفته باشه.»
آدیرا لحظه‌ای ساکت ماند. بعد آرام پرسید: «منظورت همون چیزی بود که توی اتاق خواب گفتی؟»
دست‌هایم روی پشتش ثابت ماند. گرمای شرم روی صورتم نشست.
«من… ادی…»
عقب رفت تا به من نگاه کند. چشم‌هایش قرمز و نمناک بود، نوک بینی‌اش صورتی و گونه‌هایش سرخ شده بود. با این‌همه، هنوز زیباترین موجودی بود که تا آن لحظه دیده بودم.
گفت:
«عاشق منی؟»
دهانم خشک شد. زبانم مثل سرب در دهانم سنگینی می‌کرد. نمی‌توانستم حرف بزنم. وقتی آن‌طور نگاهم می‌کرد حتی نفس کشیدن هم سخت بود. پس فقط سر تکان دادم. او شایسته‌ی چیزی جز حقیقت نبود. بعد از فریبی که مادرش به او تحمیل کرده بود، باید می‌دانست کنار چه کسی ایستاده است. کنار کسی که دوستش دارد.
زمزمه کرد:
«باید بگیش.»
گفتم:
«خواهش می‌کنم.»
چشم‌هایم را بستم. نمی‌توانستم موقع گفتنش به او نگاه کنم. صدايم پایین آمد وقتی آرام گفتم:
«دوستت دارم، آدیرا. همیشه دوستت داشتم.»
نفسش تند شد و حس کردم فاصله‌اش با من کمتر می‌شود، آن‌قدر که گرمایش را در هوا می‌شد فهمید. بعد، بی‌هشدار، نزدیکی‌اش شدت گرفت؛ حرکتی ناگهانی و صمیمی که برای لحظه‌ای مرا میخ‌کوب کرد.
خشکم زد. گمان کردم خیالی بیش است، چیزی که ذهنم ساخته تا مرا از واقعیت جدا کند. اما حضورش آن‌قدر نزدیک و واقعی بود که شک جای زیادی باقی نگذاشت.
چه واقعی بود و چه نه، تمام وجودم بی‌اختیار واکنش نشان داد. دستم را بالا بردم و انگشتانم را در میان موهایش لغزاندم، صرفاً برای یافتن تعادل یا شاید برای دور کردنش، اما دستم همان‌جا ماند. او نفسی آرام و لرزان بیرون داد و آن صدا چون موجی از آشفتگی در درونم پیچید.
«مارک…»
نامم را آرام بر زبان آورد و همان یک واژه کافی بود تا همه‌چیز را درونم برهم بریزد. اما درست در همان لحظه، هوشیاری چون ضربه‌ای ناگهانی بر وجودم نشست. یک قدم عقب رفتم و به او خیره شدم. چشمانش تیره‌تر از قبل و آشفته به نظر می‌رسید؛ احساسی آشکار در آن موج می‌زد.
با نفس‌هایی بریده پرسیدم:
«داری چی کار می‌کنی؟»
پلک زد.
«نمی‌خوای… نزدیکم باشی؟»
صدایم خشن و کمی لرزان شد:
«می‌خوام خیلی فراتر از این‌ها… اما..ادی، چرا این کار رو کردی؟ چرا به من نزدیک شدی؟»
قلبم تند می‌زد، اما وقتی منتظر پاسخ او ماندم، انگار فرو ریخت. لبخندی آرام و مطمئن بر چهره‌اش نشست.
«چون من هم دوستت دارم، مارک.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سرش را با تعجب عقب کشید.
«نه، تو این کارو نمی‌کنی.»
لبخندش آرام محو شد.
«چطور می‌تونی اینو بگی؟»
«چون… چون منطقی نیست که تو منو دوست داشته باشی.»
خندید.
«از کی عشق معنی پیدا می‌کنه؟»
سرم را تکان دادم و کمی فاصله گرفتم. نمی‌توانستم افکارم را دور حرف‌هایش جمع‌وجور کنم. او نیمه‌انسان بود؛ آیا این یعنی می‌توانست دروغ بگوید؟ آیا داشت مرا مسخره می‌کرد؟
اما نه، آدیرا این‌طور نبود. او را آن‌قدر خوب می‌شناختم که بدانم هرگز به خاطر چنین چیزی دستم نمی‌اندازد، چون می‌دانست من نمی‌توانم دروغ بگویم.
با ناباوری گفتم:
«تو داشتی به قلمروهای دیگه سفر می‌کردی، دنبال شوهر آینده‌ات می‌گشتی. چطور می‌تونی بگی دوستم داری، وقتی هم‌زمان جای دیگه دنبال خواستگار بودی؟»
بی‌درنگ جواب داد:
«این کار پدرم بود، نه من.»
خنده‌ای کوتاه و تلخ کردم.
«فرق می‌کنه؟ تو هنوزم گذاشتی من فکر کنم دنبال ازدواجی.»
نگاهش جدی شد.
«من دنبال ازدواجم.»
چشم در چشمم دوخت.
«مارک، چرا این‌قدر کودنی؟ سال‌ها دوست و هم‌بازی بودیم، بعدش احساساتم شروع کرد به عوض شدن، اما ترسیدم. نمی‌خواستم اگه تو مثل من حس نمی‌کنی، با گفتنش دوستی‌مون رو به خطر بندازم. وقتی پدرم مجبورم کرد به قلمروهای دیگه برم، فکر کردم بهترین فرصته تا بفهمم تو چی حس می‌کنی.»
مکث کرد و آب دهانش را قورت داد.
«وقتی برگشتم و از لرد پتیفر برات گفتم، فقط می‌خواستم ببینم اذیت می‌شی یا نه. اگه نمی‌شدی، می‌فهمیدم جوابم چیه. اما تو رفتی… و من فکر کردم این واضح‌ترین پاسخ ممکنه.»
فقط به او خیره شده بودم و با هر کلمه‌اش، چیزی درون سینه‌ام فرو می‌ریخت.
«خدای من، ادی… چرا نگفتی؟»
دست در موهایم کشیدم و با خستگی خندیدم.
«چرا هیچی نگفتی؟»
با صدایی لرزان گفت:
«چون دوستی‌مون باارزش‌ترین چیز زندگیم بود. اگه می‌گفتم و تو هم‌حسم نبودی چی؟ فکر می‌کردم فراری‌ت می‌ده… اما انگار آخرش همین کارو کردم.»
صدایش شکست و گریه‌اش گرفت.
گفتم:
«اوه، ادی…»
دوباره او را به سینه‌ام کشیدم و محکم در آغوش گرفتم، انگار می‌توانستم غمش را از وجودش بیرون بکشم.
گفتم:
«خواستی حسادتم رو تحریک کنی؟ باورم نمی‌شه همچین کار احمقانه‌ای کردی.»
در سینه‌ام نالید:
«ایدهٔ بئاتریس بود. گفت این کار خانم‌های درباریه.»
پوزخند زدم.
«و فکر کردی روی یه سرباز بی‌احساس مثل من جواب می‌ده؟ من نجیب‌زاده نیستم، ادی.»
نفسم سنگین شد.
«اصلاً یکی از دلایل رفتنم همین بود. چون فکر می‌کردم هیچ‌وقت لیاقتت رو ندارم. نمی‌تونستم مردی باشم که کنارت حکومت کنه.»
عقب رفت و با عصبانیت به بازویم زد.
«جرأت نکن همچین مزخرفی بگی، مارک. من اینو نمی‌خوام.»
ابروهایم از شدت لحنش بالا رفت و نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم.
«چرا که نه؟ واقعیه.»
محکم گفت:
«تو شجاع‌ترین روحی هستی که تا حالا دیدم. واقعاً فکر می‌کنی اینو نمی‌دونم؟»
گفتم:
«خب، به‌عنوان دوستت، آره. اما شوهری که کنارت حکومت می‌کنه، باید هم‌سطحت باشه.»
بی‌درنگ جواب داد:
«و تو هم هستی.»
نگاهی خشک به او انداختم.
«نه از نظر مردم. نه از نظر پدرت.»
با خشم گفت:
«به جهنم پدرم! خودش هم بهت احترام می‌ذاره.»
گفتم:
«واقعاً؟ پس اگه ازش اجازه بگیرم باهات ازدواج کنم، فکر می‌کنی چی می‌گه؟»
گونه‌هایش سرخ شد و لب‌هایش از هم باز ماند.
«می‌خوای؟»
خشکم زد.
«چی؟»
با صدایی آرام‌تر گفت:
«می‌خوای ازش اجازه بگیری با من ازدواج کنی؟»
دهانم خشک شد. لعنت.
«من…»
لب‌هایم را مرطوب کردم، اما حس می‌کردم دهانم پر از شن شده. گلویم را صاف کردم و گفتم:
«اگه فکر می‌کردم اجازه می‌ده، آره.»
چانه‌اش را بالا گرفت.
«پس چیزی که من می‌خوام چی؟»
سرم را تکان دادم.
«به این سادگی نیست.»
قدم جلو آمد.
«وانمود کن هست. اگه فقط من و تو باشیم، اگه پدرم و دربار و پادشاهی مهم نباشن، اون‌وقت…؟»
صدایش در پایان بالا رفت و جمله‌اش به سؤال تبدیل شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
«پس، اگر می‌تونستم، همین الان و همین‌جا با تو ازدواج می‌کردم.» آهسته گفتم.
نگاهمان در هم قفل شد؛ آن‌قدر عمیق و سنگین که زمان برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. هیچ‌کدام تکان نخوردیم. فقط نفس‌هایمان بود که در هوای ساکن اتاق می‌پیچید و آن پیوند خاموش میان‌مان، گرم و انکارناپذیر، نفس کشیدن را سخت می‌کرد.
نمی‌دانم کداممان اول قدم برداشت. شاید هر دو. فاصله‌ی کوتاه میان‌مان از بین رفت و ناگهان خیلی نزدیک‌تر از آن بودیم که امن باشد. پیشانی‌اش به پیشانی‌ام خورد و دست‌هایم بی‌اختیار دورش جمع شد. نزدیکی‌اش، گرمای حضورش، همه‌چیز را به هم ریخت.
سال‌ها حرف نگفته و احساس فروخورده، یک‌باره از بند رها شد. صدای نفسش را می‌شنیدم و ضربان قلبم را، که انگار می‌خواست از سینه بیرون بزند. برای لحظه‌ای، دنیا به همین نزدیکی خلاصه شد.
زیر لب گفتم:
«ادی… این کار درست نیست.»
نگاهم کرد. هنوز همان برق لجوج و آشنای همیشگی در چشمانش بود.
«پس چرا این‌قدر سخته که عقب بکشیم؟»
خواستم جواب بدهم، اما کلمات گم شدند. فقط توانستم بگویم:
«ما توی قلمرو دشمنیم. خواهرت در خطره.»
نفسش را آرام بیرون داد.
«می‌دونم. باید پیداشون کنیم.»
خواست فاصله بگیرد، اما مکث کرد؛ انگار خودش هم مطمئن نبود دلش می‌خواهد برود یا بماند.
چشم‌هایم را بستم و پیشانی‌ام را به پیشانی‌اش تکیه دادم.
«قبلاً… هیچ‌وقت این‌قدر جلو نرفته بودیم.»
آرام گفت:
«نه. اما همیشه بهش فکر می‌کردم.»
دستم را بالا آوردم و موهایش را کنار زدم.
«تمام این سال‌ها فقط تو توی سرم بودی، ادی. برای همین هم هیچ‌وقت اجازه ندادم بیشتر از این بشه.»
نگاهش نرم شد؛ صادق و بی‌دفاع.
«پس دیگه وانمود نکن مهم نیست. من نمی‌خوام باز هم از هم فرار کنیم.»
خواستم چیزی بگویم، منطقی، محتاطانه… اما احساس جلوتر از عقل حرکت کرد. نفس عمیقی کشیدم و فقط گفتم:
«می‌ترسم.»
لبخند کمرنگی زد.
«من هم. ولی بعضی چیزها ارزش ترسیدن رو دارن.»
سکوت دوباره بین‌مان نشست؛ سکوتی پر از حرف. هنوز در آستانه بودیم، نه کاملاً جلو رفته، نه واقعاً عقب‌نشسته. و شاید همین، سخت‌ترین بخش ماجرا بود.
 
آخرین ویرایش:
«بله…»
صدایش می‌لرزید و نفسش به سختی بالا می‌آمد.
با نگرانی پرسیدم:
«مطمئنی؟»
بی‌درنگ پاسخ داد:
«آره.»
دستم را که به سمتش بردم، گرمای حضورش را حس کردم. نفسش به شماره افتاد و سرش ناخودآگاه عقب رفت. وقتی نامش را آهسته صدا زدم، چشمانش بسته شد.
خندید، کوتاه و لرزان. فاصله‌ی میان ما کم شد، آن‌قدر که دیگر فضایی باقی نماند. دستانش به سمت من آمد و گرمای حضورش تمام حواسم را فرا گرفت. نفس‌هایمان در هم آمیخت و گویی دنیا به یک نقطه‌ی کوچک خلاصه شد.
گفتم:
«اگه حتی ذره‌ای تردید داری، بهم بگو.»
با صدایی که از هیجان می‌لرزید، جواب داد:
«نه… فقط مطمئن شو کنارم هستی.»
حرکت کردم، آهسته و با احتیاط، و وقتی بدنش لرزید، مکث کردم. دستش بازویم را فشرد، گویی همزمان می‌خواست مرا به جلو هدایت کند و در عین حال، مرا نگه دارد.
با صدایی قاطع گفت:
«ادامه بده.»
این بار بدون هیچ تردیدی. احساس عمیقی از یگانگی و ارتباط، از هر دویمان گذشت. نامم را صدا زد و من نفس گرمش را روی گردنم حس کردم. لحظه‌ای بود که تنها ما بودیم و آن پیوند عمیقی که سال‌ها در انتظار شکوفایی بود.
وقتی احساسات فروکش کرد، پیشانی‌ام را به پیشانی‌اش تکیه دادم. نفسش هنوز تند بود و دستانش مرا رها نمی‌کرد.
آهسته گفت: «اگه تا الان شک داشتم… دیگه ندارم. من تو رو می‌خوام، مارک. مهم نیست دنیا چی فکر می‌کنه.»
لبخندی زدم و به آرامی پیشانی‌اش را بوسیدم.
«پس، هر طور که تو بخوای، عشق من.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

درد پایم را هم حس نمی‌کردم. تنها چیزی که می‌فهمیدم، او بود. حواسم را به دست گرفت و من، بی‌هیچ مقاومتی، خودم را به او سپردم. انگشتانم بی‌هدف لابه‌لای موهای طلایی‌اش می‌لغزید و سرش در گودی سینه‌ام آرام گرفته بود.
از نفس‌های نامنظمش فهمیدم هنوز بیدار است. البته که بیدار بود. نخوابیده بود. همین فکر مرا دوباره هوشیار کرد. آهی کشیدم و لبخند رضایتم کم‌کم محو شد.
«متأسفم.»
«هوم؟»
صدایش آرام و خفه، روی سینه‌ام لرزید.
«متأسفم که کشوندمت وسط این مخمصه. اگه جادومو جدی‌تر مطالعه کرده بودم، شاید می‌تونستم یه طلسم پیدا کنم که…»
مکث کردم. نمی‌توانستم تمام گزینه‌هایی را که می‌توانست وجود داشته باشد، به زبان بیاورم؛ طلسمی برای ردیابی خواهرانش، احضاری برای کمک گرفتن از کسی غیر از فِن، یا حتی جادویی ساده برای این‌که کمتر توی چشم باشیم.
«مارک.»
آدیرا سرش را بالا آورد و عقب رفت تا صورتم را ببیند. نگاهش پر از نگرانی و سرزنشی ملایم بود. خط باریکی میان ابروهایش افتاده بود.
«چرا این‌طوری حرف می‌زنی؟ ربوده شدن خواهرام تقصیر تو نیست.»
«نه، ولی اگه این‌قدر درگیر حس‌های تلخم نبودم ــ چه درباره‌ی تو، چه درباره‌ی زخمم ــ شاید اوضاع فرق می‌کرد.»
دست خنکش را روی گونه‌ام گذاشت.
«تو هیچ اشتباهی نکردی. منم همین حس‌های احمقانه رو داشتم.»
لبخندی لرزان روی لب‌هایش نشست؛ چین ریزی کنار چشم‌هایش افتاد و چال گونه‌اش نمایان شد. دیدن آن نگاه دوست‌داشتنی، گرمایی آرام در سینه‌ام پخش کرد و از فشار نفس‌گیر درونم کاست.
«راستش… نمی‌دونم وقتی از این اتاق بریم بیرون، چی در انتظارمونه.»
بخشی از وجودم آرزو می‌کرد این لحظه کش بیاید؛ معلق، بی‌نقص، و ابدی.
آدیرا گفت:
«تو خیلی به خودت شک داری، انبه‌ی کوچولوی من.»
دستش را روی سینه‌ام گذاشت و ادامه داد:
«جادوت قدرتمنده. آره، با تمرین بیشتر شاید می‌تونستی طلسم‌های عجیب‌تری اجرا کنی، اما حتی بدون اون تمرین هم، تو یه جادوگر بااستعدادی. انکارش نکن.»
وقتی دهانم را باز کردم تا مخالفت کنم، با لحن محکم‌تری ادامه داد و انگشتش را به سینه‌ام زد:
«تو بدون هیچ تمرینی این طلسم رو تکرار کردی. ما رو تا اینجا آوردی. این از نظر من یه دستاورد واقعیه.»
با وجود تمام تردیدهایی که هنوز در ذهنم می‌چرخید، آهسته گفتم:
«شاید.»
کف دستش را روی سینه‌ام فشرد.
«باید به خودت اعتماد کنی. غرایزت توی نبرد فوق‌العاده‌ان. می‌دونی سرباز خوبی هستی. پس چرا همون اعتماد رو به‌عنوان یه جادوگر به خودت نداری؟»
می‌دانستم چرا؛ چون سال‌ها تمرین کرده بودم که سرباز باشم، نه جادوگر. من با همین هویت به دربار نیمه‌شب آمده بودم، فراری از آلزبورگ، از شهری که فکر می‌کردم زنی که دوستش دارم، در آن با مردی دیگر ازدواج خواهد کرد. بعد از زخمی که برای همیشه پایم را از من گرفت، خودم را غرق آموزش کردم؛ مصمم به این‌که ثابت کنم هنوز همان‌قدر توانمندم. و در این میان، جادویم به حاشیه رانده شد.
آدیرا با شستش آرام گونه‌ام را نوازش کرد و گفت:
«هر فکری درباره‌ی خودت داری، فقط بدون من تو رو شجاع‌ترین، قوی‌ترین و بااستعدادترین مردی می‌بینم که تا حالا دیدم. مارک، وقتی بهت نگاه می‌کنم، فقط این‌ها رو می‌بینم. و مطمئنم تنها کسی نیستم که این‌طوری فکر می‌کنه.»
اشک پشت پلک‌هایم جمع شد. قورتش دادم؛ آن‌قدر احساساتی که نتوانستم حرفی بزنم. فقط سر تکان دادم. لبخندش عمیق‌تر شد و بوسه‌ای آرام روی گونه‌ام نشاند. وقتی خواست بلند شود، مچ دستش را گرفتم و نگهش داشتم.
آهسته گفتم:
«قول می‌دم بیشتر به خودم و غرایزم اعتماد کنم… به شرطی که تو هم همین کارو بکنی.»
وقتی با اخمِ متعجب نگاهم کرد، ادامه دادم: «آدیرا، تو قوی و مصممی. یه روز ملکه‌ی فوق‌العاده‌ای می‌شی. اما برای این کار باید به خودت اعتماد کنی. نمی‌تونی تا همیشه توی سایه‌ها بمونی. شاید حکومت از جنگ هم شجاعت بیشتری بخواد. و من می‌دونم این شجاعت توی وجودته؛ فقط باید خودت ببینیش.»
چند لحظه به من خیره ماند. لب‌هایش نیمه‌باز بود و نفس‌هایش لرزش داشت. نگاهش جدی شده بود. سعی کردم تمام احساسم ــ تحسین، اعتماد، عشق ــ را در نگاهم بریزم، بی‌آن‌که مطمئن باشم دیده می‌شود یا نه.
بعد از مکثی کوتاه، سر تکان داد.
«باشه، مارک. سعی می‌کنم.»
خم شدم و بوسه‌ای کوتاه اما کامل به او زدم. وقتی عقب کشیدم، صورتش سرخ شده بود و با نفس‌نفس خندید.
«این دیگه برای چی بود؟»
لبخند زدم.
«برای همهٔ لحظه‌هایی که نبوسیدنت رو عقب انداختم. قسم می‌خورم دیگه تلفشون نکنم.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
«خوبه.»
چانه‌اش را بالا آورد؛ چشمانش با همان عزم آشنایی می‌درخشید که خوب می‌شناختم.
چند لحظه‌ای وقت گذاشتیم تا ظاهرمان را مرتب کنیم، لباس‌ها را صاف کنیم و موهایمان را سر و سامان بدهیم. تقریباً مطمئن بودم لو می‌رویم، اما دست‌کم اگر کاملاً ژولیده نبودیم، بهتر بود. وقتی آماده شدیم، دستمال‌های افتادهٔ دور اتاق را کنار زدم و دست آدیرا را گرفتم.
پس از رد و بدل کردن نگاهی کوتاه اما محکم، از اتاق بیرون رفتیم.
راهروها به طرز عجیبی ساکت بودند. با این‌که قدم‌هایمان آهسته و محتاطانه بود، باز هم صدا در فضا می‌پیچید و مطمئن بودم توجه ناخواسته‌ای جلب خواهد کرد.
وقتی به انتهای راهرو رسیدیم، مکث کردم. هوا را بو کشیدم و به دنبال بوی آشنای چای وانیلی گشتم. آن‌جا بود؛ فضا را پر کرده بود، غلیظ و سنگین. اما با چیزی دیگر آمیخته شده بود. چیزی که باعث شد مکث کنم و پوست تنم مورمور شود.
دارچین، توت‌فرنگی، و نوری خالص.
دست آدیرا محکم‌تر دور دستم حلقه شد.
«چی شده؟»
نفس عمیقی کشیدم و با اخم به سمتش برگشتم.
«بوش… بوی خودته.»
رنگ از صورت آدیرا پرید.
«یعنی چی؟»
چیزی نگفتم؛ چون خودم هم دقیق نمی‌دانستم. اما اگر آدیرا تا حدی پری بود، پس جادو داشت.
و کسی داشت از آن جادو استفاده می‌کرد. در حالی که محکم نگهش داشته بودم، او را به سمت پله‌ها هدایت کردم و رد بویش را گرفتم. از دری که به طبقه‌ی اصلی می‌رسید گذشتیم و موسیقی از میان دیوارهای عظیم قلعه به گوش می‌رسید.
حسی سبک و وهم‌آلود وجودم را گرفت و متوجه شدم قدم‌هایم ناخودآگاه با ریتم موسیقی هماهنگ می‌شوند. ناخن‌های آدیرا در پوستم فرو رفت.
«مارک… جادوئه.»
پلک زدم و سعی کردم روی حرفش تمرکز کنم، اما موسیقی باشکوه درونم می‌پیچید، استخوان‌هایم را گرم می‌کرد و خونم را به تپش می‌انداخت.
آدیرا زیر لب غر زد:
«لعنتی.»
دستم را بالا بردم تا با لباسش ور بروم. چیزی پاره شد و بعد، تکه‌های پارچه را در گوش‌هایم فرو کرد و صدا را خفه کرد.
آگاهی، سرد و محکم، به من هجوم آورد. نفس‌نفس‌زنان به او نگاه کردم و پلک زدم. ابروهایش را بالا انداخت. قبل از این‌که دوباره دستش را بگیرم، سر تکان دادم و بی‌صدا تشکر کردم.
با دنبال کردن موسیقی و بوی جادوی آدیرا، از پله‌ها بالا رفتیم و وارد سالن رقص شدیم.
اما به‌جای جمعیتی از پری‌ها، فقط یازده نفر آن‌جا بودند؛ با ظرافت و هماهنگی کامل با موسیقی می‌چرخیدند. لباس‌های بنفش یکسانی به تن داشتند. تورها با هر حرکت موج می‌خورد. روبان‌های بلند بنفش موهایشان را بالا نگه داشته بود و نوارهای ابریشمی هنگام رقص تاب می‌خوردند.
اما صورت‌هایشان…مثل اجساد، خالی و بی‌جان بود. حتی پلک هم نمی‌زدند.
صدای خفه‌ای از آدیرا درآمد. کنارم خشک شده بود و دستش را بالا آورده بود تا دهانش را از وحشت بپوشاند. نگاهش روی رقصندگان قفل شده بود.
«بئاتریس؟»
وقتی بزرگ‌ترین عضو گروه از کنارمان رد شد، صداش لرزید.
«کلئو؟… خدایان، ایرن…»
ایرن آن‌جا بود؛ رنگ‌پریده و بی‌حس. و در انتهای صف، سه‌قلوهای کاملاً شبیه به هم، ژولیت، کاترینا و لورل قرار داشتند؛ بدن‌های کوچکشان با هر حرکت می‌لرزید.
دیدن آن تهی‌بودن، آن مرگِ بی‌صدا در چهره‌هایی که همیشه پر از خنده بودند، سرمایی عمیق به جانم انداخت.
آدیرا با چشمانی پر از اشک به سمتم برگشت.
«می‌تونی جلوشونو بگیری؟»
صداش گرفته بود، اما کاملاً می‌فهمیدمش.
درونم را گشتم و سعی کردم جادویم را فرا بخوانم. اما با موسیقی‌ای که احاطه‌ام کرده بود و پارچه‌ای که گوش‌هایم را پوشانده بود، تمرکز غیرممکن بود. قدرت‌هایم کند و سنگین حس می‌شدند، و هرچه تلاش کردم، هیچ اتفاقی نیفتاد.
با صدایی آهسته و بریده گفتم:
«لعنتی… ادی، نمی‌تونم…»
ناگهان رایحه‌ای تازه وارد فضا شد؛ بویی از نیمه‌شب و یخ. خشکم زد. کنارم، آدیرا همزمان با ورود چهره‌ای به سالن، بی‌حرکت ماند.
ملکه روزالینا با لبخندی باز به ما نگاه کرد.
«آه، دختر عزیزم… بالاخره برگشتی پیش من.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
حس کردم آدیرا کنارم می‌لرزد، اما نگاه خودم را از ملکه برنداشتم. انگار اگر پلک می‌زدم، تعادلی نامرئی به هم می‌خورد.
بی‌فکر جلو رفتم و خودم را میان او و آدیرا قرار دادم، شانه‌هایم را صاف کردم و راه را بستم.
با صدایی که خشم در آن موج می‌زد، گفتم:
«چی می‌خوای؟»
روزالینا با خونسردی پاسخ داد:
«می‌خوام با دخترم حرف بزنم.»
چشمانش لحظه‌ای خالی شد و بعد سرد، مستقیم روی من قفل شد. عقب نکشیدم. چانه‌ام را بالا گرفتم و همان‌جا ایستادم.پشت سرم، صدای آدیرا بلند شد؛ تیز، طلبکار و لرزان از خشم:
«تو کلی فرصت داشتی با من حرف بزنی. هم قبلش، هم بعد از اون مرگِ ساختگی‌ای که راه انداختی.»
چیزی در نگاه روزالینا برق زد و همان‌قدر سریع محو شد.
«من قسم خورده بودم.»
صدایش آرام بود، حساب‌شده.
«وقتی پدرت فهمید من چه هدایایی دارم، با پیمان پریان مجبورم کرد قسم بخورم که حتی یک کلمه از میراثم رو به کسی تو آلزبورگ نگم.»
آدیرا از کنارم جلو آمد. آن‌وقت بود که فهمیدم لرزشش از ترس نیست؛ خشم بود که تمام وجودش را گرفته بود.
«چرا؟»
صدایش بالا رفت.
«چرا مجبورت کرد؟ چرا مرگت رو جعل کردی؟ چرا سال‌ها ناپدید شدی، فقط برای این‌که برگردی و دخترهات رو، برخلاف میلشون، بدزدی؟»
با دست به صف رقصنده‌ها اشاره کرد؛ به خواهرانش که هنوز با چهره‌هایی خالی و بی‌جان می‌چرخیدند.
«این کارِ یه مادره؟»
چشمان روزالینا تیره شد. با چند قدم بلند به سمت آدیرا آمد. بدنم منقبض شد و آماده شدم دوباره جلو بایستم، اما آدیرا ساعدم را گرفت و مانعم شد. فقط ایستادم و منتظر ماندم.
روزالینا با خشمی مهار‌شده گفت:
«تو هیچی نمی‌دونی. نمی‌دونی برای برگردوندنت چی کار کردم. پدرت همه‌چیز رو از من گرفت.»
آدیرا بی‌درنگ جواب داد:
«اگه هیچی نمی‌دونم، پس توضیح بده.»
نفسش تند بود، اما صدایش محکم.
«از این شروع کن که بگی این‌جا کجاست. چرا این‌قدر شبیه قلعه آلزبورگه؟»
روزالینا سرش را کج کرد و با نگاهی باریک به او خیره شد، انگار دنبال چیزی می‌گشت.
«واقعاً نمی‌دونی، نه؟»
صدایش نرم بود، اما حسابگر.
آدیرا لب‌هایش را به هم فشرد. هنوز قوی حرف می‌زد، اما لرزش خفیفی زیر کلماتش بود.
«چی رو باید بدونم؟»
روزالینا دست‌هایش را باز کرد.
«آدیرا، این‌جا ساختهٔ خودته. این قلعه آلزبورگه… یا بهتر بگم، نسخه‌ای که تو ازش ساختی.»
آدیرا یک قدم عقب رفت و به من برخورد کرد. فوراً بازوهایش را گرفتم و نگهش داشتم.
«چی؟» صدایش خفه بود.روزالینا نزدیک‌تر آمد، چشمانش برق می‌زد.
«باورکردنی نیست، نه؟ تو یه دنیای رویایی ساختی؛ جایی که می‌تونه پری‌هایی مثل ما رو امن نگه داره. این‌جا پناهگاه ماست.»
آدیرا نفسش را با تردید بیرون داد.
«دنیای رویایی؟ من… نمی‌فهمم.»
«تو جادوی رویا داری.»
روزالینا آرام گفت.
«همه‌مون داریم. الان هم از همون طریق این‌جاییم.»
به رقصنده‌ها اشاره کرد.
«از طریق اونا به هم وصل شدیم. این تنها راه دسترسی به این مکانه.»
دل من فرو ریخت، مثل سنگی که ته آب می‌افتد. لعنت. یعنی فن نمی‌توانست به این‌جا برسد؟ اصلاً پیامم را گرفته بود؟
گفتم:
«من جادوی رویا ندارم.»
نگاه روزالینا دوباره روی من نشست؛ سرد، ارزیاب.
«نه.»
مکث کوتاهی کرد.
«تو فقط یه تقلید ناقص ازش داری. به لطف جادوی دزدی‌ات.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
آدیرا با خشم گفت:
«باهاش این‌طوری حرف نزن. من هزار برابر بیشتر از تو بهش اعتماد دارم، مادر.»
کلمهٔ آخر را طوری ادا کرد که بیشتر شبیه نفرین بود تا خطاب. روزالینا سرش را عقب برد و چشمانش از تعجب باز شد. با این حال، پیش از آن‌که بتواند پاسخی بدهد، آدیرا دوباره ادامه داد:
«من دقیقاً چطوری این‌جا رو ساختم؟»
روزالینا آرام پاسخ داد:
«با رویا‌هات. بگو ببینم… از کی دیگه نخوابیدی؟»
آدیرا لحظه‌ای طولانی سکوت کرد.
«از کجا اینو می‌دونی؟»
«جادوی من و تو یکیه، عزیزم. بگو.»
مکثی کوتاه کرد، بعد آرام گفت:
«یه مدت کوتاه بعد از مرگت.»
لبخند روزالینا عمیق شد و سر تکان داد.
«همین‌طوره. من مطمئنم غم اون لحظه، جرقهٔ اصلی بود. تو ناخودآگاه جادوی رویا‌ت رو به سمت خلق این مکان هدایت کردی. جایی که من و تو می‌تونستیم آزاد کنار هم زندگی کنیم؛ جایی که از آزار پدرت در امان باشی.»
آدیرا تند جواب داد:
«پدرم هیچ‌وقت...»
«پدرت این کار رو کرد!»
غرش روزالینا در سالن پیچید. من و آدیرا هر دو جا خوردیم، اما پرنسس‌ها بی‌تفاوت، همچنان به رقص ادامه دادند.
«اون منو آزار داد، آدیرا. مجبورم کرد خودمو پنهان کنم. مجبورم کرد جادویی رو که توی رگ‌هام جریان داشت، دفن کنم.»
چشم‌هایم تنگ شد. حرف‌هایش هیچ شباهتی به شاه رجینالد نداشت. او نه‌تنها هرگز مردم پریان را طرد نکرده بود، بلکه حتی از جادویشان برای دفاع از قلعه استفاده کرده بود.
آرام پرسیدم:
«تو دقیقاً چی کار کردی که به قول خودت، مجبور شدی این همه آزار رو تحمل کنی؟»
فکرم به بیماری خواب کشیده شد؛ بلایی که سراسر پادشاهی را در خود فرو برده بود. نگاه روزالینا لحظه‌ای روی من لغزید و بعد دوباره به آدیرا برگشت، اما چیزی نگفت.
آدیرا با صدایی گرفته گفت:
«جوابش رو بده، مادر.»
روزالینا چانه‌اش را بالا گرفت.
«جادوی من بعد از سال‌ها سرکوب شدن، بی‌قرار شده بود. فقط مسئلهٔ زمان بود تا واکنش نشون بده.»
نفس آدیرا لرزید.
«ستاره‌ها، تو چی کار کردی؟»
وقتی باز هم سکوت کرد، این‌بار من جواب دادم:
«اون باعث بیماری خواب شد.»
صورت روزالینا از خشم درهم رفت و سوراخ‌های بینی‌اش گشاد شد.
«حرامزاده!»
با خیز به جلو آمد و دندان‌هایش را به هم فشرد، اما آدیرا میان ما ایستاد؛ بدنش از خشم سفت شده بود.
«جرئت می‌کنی پدرم رو به آزار متهم کنی، در حالی که هزاران نفر از مردممون رو کشتی؟»
روزالینا خیلی زود خودش را جمع‌وجور کرد، هرچند خشم تیره هنوز در نگاه یخی‌اش موج می‌زد.
«اون‌ها نمردن، عزیزم. این‌جا هستن. توی همین قلعه. توی سرزمینی که خودت ساختی.»
اخم کردم.
«یعنی واقعاً نمردن؟»
«هیچ‌کس توی خواب نمی‌میره.»
آدیرا آرام پرسید:
«پس تو مرده بودی؟»
«نه. بعد از شروع بیماری خواب، پدرت منو تبعید کرد و تهدیدم کرد اگه پادشاهی رو ترک نکنم، دارم می‌زنه. ولی نمی‌تونستم دخترهامو ول کنم.»
سکوت آدیرا سنگین شد.
«بعدش چی کار کردی؟»
«قبل از رفتنم، جادوم رو به رویا‌هات تزریق کردم. همون چیزی که پدرت این‌همه سعی کرد دفنش کنه. بعدش توی شهرهای پایین پنهان شدم و منتظر موندم تا جادوی تو بیدار بشه. وقتی حسش کردم، بهش چسبیدم… و منو آورد این‌جا.»
آدیرا سر تکان داد.
«من چیزی نساختم.»
«آخرین خوابی که یادت میاد چیه؟ قبل از این‌که کلاً نخوابی؟»
لحظه‌ای فکر کرد.
«من با خواهرهام می‌رقصیدم و تو هم اون‌جا بودی.»
روزالینا با رضایت سر تکان داد.
«دیگه چی؟»
«ما همه جادو داشتیم و آزادانه ازش استفاده می‌کردیم. انگار عادی‌ترین چیز دنیاست.»
لبخند روزالینا دوباره برگشت.
«دقیقاً. و تو اون رویا رو واقعی کردی، آدیرا. برای همه‌مون پناهگاه ساختی.»
آدیرا صدایش لرزید.
«پس چرا خواهرهام این‌جان؟ چرا مجبورشون کردی این‌جوری برقصن؟»
لبخند روزالینا محو شد.
«دارم رویات رو بازسازی می‌کنم تا یادشون بیاد. ولی دارن مقاومت می‌کنن. موقتیه… تا وقتی کاملاً به من وفادار بشن.»
«وفادار؟»
صدای آدیرا شکست. «تو مادرشی. چه‌جور آدمی بچه‌هاشو شکنجه می‌کنه که ازش اطاعت کنن؟»
چهرهٔ روزالینا به پوزخند کشیده شد. برای لحظه‌ای کوتاه، قسم می‌خورم چشم‌هایش سرخ شد، اما بلافاصله دوباره آبی شد.
«وقتی مادر بشی، می‌فهمی. گاهی باید بچه‌هامون رو مجبور کنیم یاد بگیرن.»
«رهاشون کن.»
صدای آدیرا فرمان‌دهنده بود.
«نه. این‌جا پیش منن. پیش تو.»
«بهت دستور می‌دم رهاشون کنی!»
قدرت در صدایش موج می‌زد. «این رویای منه. دنیای منه. نه مال تو.»
چشمان روزالینا سرخِ خون شد.
«اما چه کسی این قدرت رو بهت داده؟»
او نزدیک‌تر آمد؛ سایه‌ای وحشی و گرسنه روی آدیرا انداخت. قدش بالا رفت… نه، واقعاً بالا رفت. بدنش کشیده شد، آن‌قدر که حالا دو، شاید سه برابر ما قد داشت. و آن‌جا بود که فهمیدم، دیگر با یک ملکه طرف نیستیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
قامتش آن‌قدر کشیده شد که سرش به سقف خورد و خنده‌ای عمیق و غران سر داد؛ خنده‌ای که دیوارها و کف سالن را به لرزه انداخت. بازوی آدیرا را گرفتم و درست لحظه‌ای قبل از آن‌که پاشنه‌ی عظیم ملکه هر دوی ما را خرد کند، او را به عقب کشیدم.
آدیرا فریاد زد:
«نه!»
و دستش را به سوی خواهرانش دراز کرد. اما آن‌ها حالا در انتهای دیگر سالن رقص بودند؛ دور از ملکه‌ی غول‌پیکر، و هنوز با همان ظرافت تهی و بی‌روح می‌چرخیدند.
روزالینا با صدایی تحریف‌شده و رعدآسا گفت، صدایی که بالای سرمان منفجر می‌شد:
«شاید تو این مکان رو ساخته باشی، اما من تو رو ساختم. و درست مثل خواهرات، تو هم در برابر من سر خم می‌کنی.»
آدیرا جیغ کشید، در حالی که روزالینا با گام‌های بلند به سمت ما می‌آمد. هر قدمش زمین را می‌لرزاند. دامن‌های بلندش با خش‌خش سنگینی پیش می‌آمدند و راه را می‌بستند.
فریاد زدم:
«بخواب!»
و آدیرا را به پایین هل دادم.با جیغی کوتاه، هر دو به زمین شیرجه زدیم. روی سنگ مرمر سر خوردیم، زیر دامن ملکه غلت زدیم و به زحمت از له شدن جان سالم به در بردیم. وقتی دوباره خودمان را جمع کردیم، به سمت درها دویدیم.
اما روزالینا برگشت.
دستان عظیمش مثل سایه‌ای سنگین روی ما افتاد و ما را به سمت خودش کشید. درست لحظه‌ای که پایم لغزید، آدیرا را از مسیر هل دادم. خودم با ناله‌ای به زمین افتادم و دست غول‌پیکر ملکه مرا به هوا کشید.
سالن رقص دور سرم چرخید. داشتم پرتاب می‌شدم. با چنگال‌های گوشتی و قدرتمندش تقلا کردم، ناخن‌هایم را فرو بردم، اما بی‌فایده بود. او بیش از حد قوی بود.
«مارک!»
فریاد آدیرا از جایی پایین‌تر به گوشم رسید. می‌دانستم زیر من است، اما سرگیجه و آشفتگی نمی‌گذاشت چیزی را واضح ببینم. صدای روزالینا از دیوارها بازتاب پیدا کرد:
«تو به این‌جا تعلق نداری.»
چرخش ایستاد، اما معده‌ام هنوز می‌پیچید.
ناله کردم وقتی مرا تا صورتش بالا آورد؛ صورتی که از تمام بدن من بزرگ‌تر بود. مرا هم‌سطح چشم‌های سرخش نگه داشت.
«این‌جا جای رویاپردازاست. نه شکاک‌ها.»
و شروع کرد به فشردن.درد مثل موجی سهمگین در وجودم پیچید. انگشتانش سفت‌تر و سفت‌تر شدند. نفس از سینه‌ام بیرون رانده شد. نمی‌توانستم نفس بکشم. تاریکی لبه‌های دیدم را بلعید.
زیر پایم، فریادهای آدیرا طنین انداخت.
به همان صدا چنگ زدم؛ به وحشتش، به درماندگی‌اش؛ او به من نیاز داشت.نمی‌توانستم این‌جا بمیرم، نمی‌توانستم او را با این هیولا تنها بگذارم پس تنها کاری را کردم که به ذهنم رسید.
ناخن‌هایم را در گوشت ملکه فرو بردم و جادویم را آزاد کردم؛ نمی‌دانستم چه طلسمی است. فقط می‌دانستم باید کاری بکنم.
و آسمانِ بالای سر، پاسخ داد.
ملکه جیغی گوش‌خراش کشید. صدایی که استخوان را می‌شکست. با فریادی مرا رها کرد. سقوط کردم، اما نه آن‌قدر که انتظارش را داشتم. پاهایم روی زمین نشستند و بلافاصله بدنم دنبالش آمد. بالاتنه‌ام کشیده شد، سرم بالا رفت، و در یک لحظه رو‌به‌روی هم ایستادیم.
هر دو غول، روزالینا با چشمانی گشاد و رنگ‌پریده از شوک به من خیره شد.
«تو…تو...»
گفتم:
«آره.»
صدایم دیگر صدای خودم نبود؛ انگار چندین صدا روی هم افتاده بودند.
«من همین الان طلسمتو تکرار کردم.»
 
عقب
بالا پایین