آدیرا سرش را تکان داد و گفت:
«تو لحظههای آخر پدر همهمون رو که غرق غم و بههمریختگی بودیم از اتاق بیرون فرستاد. حال هیچکدوممون خوب نبود که بتونیم ازش سؤال بپرسیم. باید با سوگ خودمون کنار میاومدیم و میدونستیم که اون نیاز داره تنها باشه.» لب پایینش را جوید و ادامه داد: «اون آخرین باری بود که خوابیدم منظورم خواب واقعی بدون تونیکه. درست بعد از مرگش خواب یه جای جادویی رو دیدم جایی که میتونستیم دوباره کنارش باشیم. از اون شب به بعد دیگه هیچوقت خواب ندیدم.»
گلوی من از درد صدای لرزانش منقبض شد و آرام پرسیدم:
«فکر میکنی میدونست منظورم پدرت.»
نگاهش تند شد و گفت:
«میدونست چی مادرم پری نبود.»
ساکت شدم چون پاسخی نداشتم. زنی که در سالن رقص دیده بودیم بدون شک پری بود. با این حال همه ملکه روزالینا را دوست داشتند. مردم او را ملکه مهربان انسانها میدانستند. گوشهای گرد داشت و هیچ نشانی از جادو در او دیده نمیشد. بعد از لحظهای سنگین شانههای آدیرا افتاد و گفت: «ستارگان شاید خودش بوده. شاید هر چیزی که فکر میکردم دربارهش میدونم دروغ بوده.»
ابروهایش در هم رفت و ادامه داد:
«شاید پدر میدونسته. همیشه برام عجیب بود که مادر به بیماری خواب مبتلا شد. خیلی طول کشید تا واقعاً به خواب بره. مدتها فکر میکردیم فقط یه سرماخوردگیه و زود خوب میشه.»
بیاختیار سر تکان دادم و به نشانههایی فکر کردم که دیگر مبتلایان داشتند روزها خوابآلود بودند زود میخوابیدند دیر بیدار میشدند و بعد یک روز دیگر بیدار نمیشدند. اما روزالینا آنطور که به یاد داشتم بیدار مانده بود رنگپریده و خسته اما هوشیار. قطعاً چیزی در مورد او درست نبود اما مثل بقیه تسلیم خواب نشده بود دستکم نه تا آخر.
آدیرا گفت:
«شاید همهش یه نمایش مسخره بوده. شاید پدر فهمیده اون چی بوده و فرستادهش.»
سخت بود باور کنم رجینالد از ابتدا چیزی نمیدانسته شاید اولش نه، اما بعد از سالها زندگی مشترک و داشتن دوازده فرزند. سینهام خالی شد و با وحشت به آدیرا نگاه کردم و گفتم:
«ادی تو پری هستی.»
وحشتزده سرش را عقب کشید و گفت:
«نه نیستم.»
گفتم:
«هستی. اگه روزالینا پریه تو هم هستی حداقل نصفه.»
صدایش شکست:
«من نمیتونم پری باشم. قلمرو ما رو انسانها اداره میکنن من باید ملکه بشم من نمیتونم.» دستهایش را در موهایش فرو برد صورتش جمع شد و روی زمین نشست و گریه کرد.
کنارش زانو زدم و او را در آغوش گرفتم سرش را به سینهام فشردم و موهایش را نوازش کردم و گفتم: «اشکالی نداره میدونم خیلی سخته ولی ازش عبور میکنیم تو تنها نیستی من همیشه کنارت میمونم.»
چند لحظه در آغوشم گریه کرد و من سعی میکردم هم او را آرام کنم و هم افکاری را که در ذهنم میچرخید کنار هم بگذارم. روزالینا زنده بود؛ بیماری خواب برای او یک فریب بود اما بقیه قلمرو چطور. عجیب بود که هیچ دربار دیگری چیزی از این بیماری نشنیده بود حتی فن هم میگفت چنین جادویی هرگز به قلمروشان نزدیک نشده است و خواهران آدیرا همه در خواب تحت تسلط جادو بودند.
آیا اینها به هم مربوط بودند. آیا ممکن بود روزالینا پشت همه این اتفاقها باشد.
آدیرا آرام گفت:
«مارک.»
آن موقع بود که فهمیدم گریهاش تمام شده است و پاسخ دادم: «جانم.»
«تو لحظههای آخر پدر همهمون رو که غرق غم و بههمریختگی بودیم از اتاق بیرون فرستاد. حال هیچکدوممون خوب نبود که بتونیم ازش سؤال بپرسیم. باید با سوگ خودمون کنار میاومدیم و میدونستیم که اون نیاز داره تنها باشه.» لب پایینش را جوید و ادامه داد: «اون آخرین باری بود که خوابیدم منظورم خواب واقعی بدون تونیکه. درست بعد از مرگش خواب یه جای جادویی رو دیدم جایی که میتونستیم دوباره کنارش باشیم. از اون شب به بعد دیگه هیچوقت خواب ندیدم.»
گلوی من از درد صدای لرزانش منقبض شد و آرام پرسیدم:
«فکر میکنی میدونست منظورم پدرت.»
نگاهش تند شد و گفت:
«میدونست چی مادرم پری نبود.»
ساکت شدم چون پاسخی نداشتم. زنی که در سالن رقص دیده بودیم بدون شک پری بود. با این حال همه ملکه روزالینا را دوست داشتند. مردم او را ملکه مهربان انسانها میدانستند. گوشهای گرد داشت و هیچ نشانی از جادو در او دیده نمیشد. بعد از لحظهای سنگین شانههای آدیرا افتاد و گفت: «ستارگان شاید خودش بوده. شاید هر چیزی که فکر میکردم دربارهش میدونم دروغ بوده.»
ابروهایش در هم رفت و ادامه داد:
«شاید پدر میدونسته. همیشه برام عجیب بود که مادر به بیماری خواب مبتلا شد. خیلی طول کشید تا واقعاً به خواب بره. مدتها فکر میکردیم فقط یه سرماخوردگیه و زود خوب میشه.»
بیاختیار سر تکان دادم و به نشانههایی فکر کردم که دیگر مبتلایان داشتند روزها خوابآلود بودند زود میخوابیدند دیر بیدار میشدند و بعد یک روز دیگر بیدار نمیشدند. اما روزالینا آنطور که به یاد داشتم بیدار مانده بود رنگپریده و خسته اما هوشیار. قطعاً چیزی در مورد او درست نبود اما مثل بقیه تسلیم خواب نشده بود دستکم نه تا آخر.
آدیرا گفت:
«شاید همهش یه نمایش مسخره بوده. شاید پدر فهمیده اون چی بوده و فرستادهش.»
سخت بود باور کنم رجینالد از ابتدا چیزی نمیدانسته شاید اولش نه، اما بعد از سالها زندگی مشترک و داشتن دوازده فرزند. سینهام خالی شد و با وحشت به آدیرا نگاه کردم و گفتم:
«ادی تو پری هستی.»
وحشتزده سرش را عقب کشید و گفت:
«نه نیستم.»
گفتم:
«هستی. اگه روزالینا پریه تو هم هستی حداقل نصفه.»
صدایش شکست:
«من نمیتونم پری باشم. قلمرو ما رو انسانها اداره میکنن من باید ملکه بشم من نمیتونم.» دستهایش را در موهایش فرو برد صورتش جمع شد و روی زمین نشست و گریه کرد.
کنارش زانو زدم و او را در آغوش گرفتم سرش را به سینهام فشردم و موهایش را نوازش کردم و گفتم: «اشکالی نداره میدونم خیلی سخته ولی ازش عبور میکنیم تو تنها نیستی من همیشه کنارت میمونم.»
چند لحظه در آغوشم گریه کرد و من سعی میکردم هم او را آرام کنم و هم افکاری را که در ذهنم میچرخید کنار هم بگذارم. روزالینا زنده بود؛ بیماری خواب برای او یک فریب بود اما بقیه قلمرو چطور. عجیب بود که هیچ دربار دیگری چیزی از این بیماری نشنیده بود حتی فن هم میگفت چنین جادویی هرگز به قلمروشان نزدیک نشده است و خواهران آدیرا همه در خواب تحت تسلط جادو بودند.
آیا اینها به هم مربوط بودند. آیا ممکن بود روزالینا پشت همه این اتفاقها باشد.
آدیرا آرام گفت:
«مارک.»
آن موقع بود که فهمیدم گریهاش تمام شده است و پاسخ دادم: «جانم.»
آخرین ویرایش توسط مدیر: