آدیرا ما را تا اتاق ایرِن رساند. در نیمهباز بود؛ گویی پرنسس از پیش، انتظار ورودمان را میکشید. درست پیش از آنکه آرام در را به روی تاریکی اتاق بگشاید، لبخند محوی بر گوشه لبش نشست. خستگی همچون مه در ذهنم میپراکند؛ پلکهایم سنگین میشد و با تکان سری کوتاه، خواب را از خود راندم و پشت سرش وارد شدم. اتاق، در چیدمان به اتاق خود آدیرا شباهت داشت، جز آنکه کتابهایش کمتر بود. بر قفسههای کنار تخت چهارستونه، عروسکهای چینی با نظمی کودکانه صف کشیده بودند. ایرِن روبهروی پنجرهای نشسته بود که ماه از آن بر چهرهاش میتابید؛ آرام، بیحرکت، در سکونی غریب.
پیش از نزدیک شدن، من و آدیرا نگاهی مردد با یکدیگر رد و بدل کردیم.
آدیرا بسیار آهسته گفت:
«ایرنه؟»
پرنسس کوچک چنان بیجان و ثابت نشسته بود که لحظهای فهمیدم چیزی سخت نادرست است. کودکی با آن همه جنبوجوش، چنین ساکت نمیمانْد.
در دل گفتم: یعنی خواب است؟
آدیرا از سوی دیگر تخت نزدیک شد؛ مکثی لرزان در حرکاتش افتاد، سپس گویا نفسش باز شد. من نیز به همانسو رفتم و قلبم در گلویم سنگینی گرفت. چهره ایرن رنگپریده بود؛ چشمانش در حدقه عقب رفته و تنها سفیدیشان پیدا بود. دهانش اندکی باز مانده، و نفسهای آهسته و عمیقش حکایت از خوابی سنگین داشت، اما چیزی در این خواب طبیعی نبود.
آدیرا با صدایی لرزان گفت:
«چیکار کنیم؟»
گفتم:
«باید لمسش کنیم.»
کوشیدم رخوت را از ذهنم دور کنم.
«تنها راهیه که بفهمیم چی روش اثر گذاشته.»
با تردید پرسید:
«یعنی… ممکنه…؟»
گفتم:
«تا جایی که میدونم، سالمه.»
سر تکان داد و بر لبه تخت نشست. دست ایرن را گرفت، اما در همان لحظه اخمش در هم رفت.
«دستش یخه.»
من نیز نشستم و دست دیگرش را گرفتم. سردی پوستش تا استخوانم دوید؛ چگونه ممکن بود بدن تا این اندازه یخ کرده باشد و در عین حال هنوز نفس بکشد؟ لرزشی بر اندامش نبود، هیچ.
آدیرا پرسید:
«چقدر طول میکشه؟»
آن هنگام فهمیدم پلکهایم بسته شده بودند. بهسرعت چشم گشودم.
«نمیدونم.»
و جلوی خمیازهای سرکش را گرفتم.
گفت:
«بهنظرت صدای ما رو میشنوه؟»
گفتم:
«نه. طلسم، خاطرهها رو پاک میکنه. یادت هست؟»
«آره… درسته.»
سکوتی میان ما نشست. من چشم به نور ماه دوخته بودم و پلکهایم بار دیگر سنگینی میکرد. آدیرا زیر لب، چنان آهسته که گمان کردم خیالی است، گفت:
«از ملکه شدن میترسم. از تصمیمهایی مثل این… مثل همونی که گفتی.»
ابرو در هم کشیدم. «تو مجبور نیستی شبیه ملکه نیمهشب تصمیم بگیری، ادی. اینکه اون فکر میکنه جون سربازها بیاهمیته، دلیل نمیشه تو هم همینطور باشی.»
آهسته گفت:
«موضوع این نیست. مسئله اینه که یه روزی باید تصمیمهای خیلی سخت بگیرم. جون مردم دست منه. نمیدونم از پسش برمیام یا نه.»
بیدرنگ گفتم:
«میای. من دیدم چطور شدی یه جنگجوی واقعی، ادی. این چیزا تو وجودته. فقط باید اجازه بدی خودش رو نشون بده.»
بهزمزمه پرسید:
«چطور؟»
پیش از نزدیک شدن، من و آدیرا نگاهی مردد با یکدیگر رد و بدل کردیم.
آدیرا بسیار آهسته گفت:
«ایرنه؟»
پرنسس کوچک چنان بیجان و ثابت نشسته بود که لحظهای فهمیدم چیزی سخت نادرست است. کودکی با آن همه جنبوجوش، چنین ساکت نمیمانْد.
در دل گفتم: یعنی خواب است؟
آدیرا از سوی دیگر تخت نزدیک شد؛ مکثی لرزان در حرکاتش افتاد، سپس گویا نفسش باز شد. من نیز به همانسو رفتم و قلبم در گلویم سنگینی گرفت. چهره ایرن رنگپریده بود؛ چشمانش در حدقه عقب رفته و تنها سفیدیشان پیدا بود. دهانش اندکی باز مانده، و نفسهای آهسته و عمیقش حکایت از خوابی سنگین داشت، اما چیزی در این خواب طبیعی نبود.
آدیرا با صدایی لرزان گفت:
«چیکار کنیم؟»
گفتم:
«باید لمسش کنیم.»
کوشیدم رخوت را از ذهنم دور کنم.
«تنها راهیه که بفهمیم چی روش اثر گذاشته.»
با تردید پرسید:
«یعنی… ممکنه…؟»
گفتم:
«تا جایی که میدونم، سالمه.»
سر تکان داد و بر لبه تخت نشست. دست ایرن را گرفت، اما در همان لحظه اخمش در هم رفت.
«دستش یخه.»
من نیز نشستم و دست دیگرش را گرفتم. سردی پوستش تا استخوانم دوید؛ چگونه ممکن بود بدن تا این اندازه یخ کرده باشد و در عین حال هنوز نفس بکشد؟ لرزشی بر اندامش نبود، هیچ.
آدیرا پرسید:
«چقدر طول میکشه؟»
آن هنگام فهمیدم پلکهایم بسته شده بودند. بهسرعت چشم گشودم.
«نمیدونم.»
و جلوی خمیازهای سرکش را گرفتم.
گفت:
«بهنظرت صدای ما رو میشنوه؟»
گفتم:
«نه. طلسم، خاطرهها رو پاک میکنه. یادت هست؟»
«آره… درسته.»
سکوتی میان ما نشست. من چشم به نور ماه دوخته بودم و پلکهایم بار دیگر سنگینی میکرد. آدیرا زیر لب، چنان آهسته که گمان کردم خیالی است، گفت:
«از ملکه شدن میترسم. از تصمیمهایی مثل این… مثل همونی که گفتی.»
ابرو در هم کشیدم. «تو مجبور نیستی شبیه ملکه نیمهشب تصمیم بگیری، ادی. اینکه اون فکر میکنه جون سربازها بیاهمیته، دلیل نمیشه تو هم همینطور باشی.»
آهسته گفت:
«موضوع این نیست. مسئله اینه که یه روزی باید تصمیمهای خیلی سخت بگیرم. جون مردم دست منه. نمیدونم از پسش برمیام یا نه.»
بیدرنگ گفتم:
«میای. من دیدم چطور شدی یه جنگجوی واقعی، ادی. این چیزا تو وجودته. فقط باید اجازه بدی خودش رو نشون بده.»
بهزمزمه پرسید:
«چطور؟»
آخرین ویرایش: