تاج دوازده‌گانه: نغمه دوازده پرنسس رقصان

آدیرا ما را تا اتاق ایرِن رساند. در نیمه‌باز بود؛ گویی پرنسس از پیش، انتظار ورودمان را می‌کشید. درست پیش از آن‌که آرام در را به روی تاریکی اتاق بگشاید، لبخند محوی بر گوشه لبش نشست. خستگی همچون مه در ذهنم می‌پراکند؛ پلک‌هایم سنگین می‌شد و با تکان سری کوتاه، خواب را از خود راندم و پشت سرش وارد شدم. اتاق، در چیدمان به اتاق خود آدیرا شباهت داشت، جز آن‌که کتاب‌هایش کمتر بود. بر قفسه‌های کنار تخت چهارستونه، عروسک‌های چینی با نظمی کودکانه صف کشیده بودند. ایرِن رو‌به‌روی پنجره‌ای نشسته بود که ماه از آن بر چهره‌اش می‌تابید؛ آرام، بی‌حرکت، در سکونی غریب.
پیش از نزدیک شدن، من و آدیرا نگاهی مردد با یکدیگر رد و بدل کردیم.
آدیرا بسیار آهسته گفت:
«ایرنه؟»
پرنسس کوچک چنان بی‌جان و ثابت نشسته بود که لحظه‌ای فهمیدم چیزی سخت نادرست است. کودکی با آن همه جنب‌وجوش، چنین ساکت نمی‌مانْد.
در دل گفتم: یعنی خواب است؟
آدیرا از سوی دیگر تخت نزدیک شد؛ مکثی لرزان در حرکاتش افتاد، سپس گویا نفسش باز شد. من نیز به همان‌سو رفتم و قلبم در گلویم سنگینی گرفت. چهره ایرن رنگ‌پریده بود؛ چشمانش در حدقه عقب رفته و تنها سفیدی‌شان پیدا بود. دهانش اندکی باز مانده، و نفس‌های آهسته و عمیقش حکایت از خوابی سنگین داشت، اما چیزی در این خواب طبیعی نبود.
آدیرا با صدایی لرزان گفت:
«چیکار کنیم؟»
گفتم:
«باید لمسش کنیم.»
کوشیدم رخوت را از ذهنم دور کنم.
«تنها راهیه که بفهمیم چی روش اثر گذاشته.»
با تردید پرسید:
«یعنی… ممکنه…؟»
گفتم:
«تا جایی که می‌دونم، سالمه.»
سر تکان داد و بر لبه تخت نشست. دست ایرن را گرفت، اما در همان لحظه اخمش در هم رفت.
«دستش یخه.»
من نیز نشستم و دست دیگرش را گرفتم. سردی پوستش تا استخوانم دوید؛ چگونه ممکن بود بدن تا این اندازه یخ کرده باشد و در عین حال هنوز نفس بکشد؟ لرزشی بر اندامش نبود، هیچ.
آدیرا پرسید:
«چقدر طول می‌کشه؟»
آن هنگام فهمیدم پلک‌هایم بسته شده بودند. به‌سرعت چشم گشودم.
«نمی‌دونم.»
و جلوی خمیازه‌ای سرکش را گرفتم.
گفت:
«به‌نظرت صدای ما رو می‌شنوه؟»
گفتم:
«نه. طلسم، خاطره‌ها رو پاک می‌کنه. یادت هست؟»
«آره… درسته.»
سکوتی میان ما نشست. من چشم به نور ماه دوخته بودم و پلک‌هایم بار دیگر سنگینی می‌کرد. آدیرا زیر لب، چنان آهسته که گمان کردم خیالی است، گفت:
«از ملکه شدن می‌ترسم. از تصمیم‌هایی مثل این… مثل همونی که گفتی.»
ابرو در هم کشیدم. «تو مجبور نیستی شبیه ملکه نیمه‌شب تصمیم بگیری، ادی. اینکه اون فکر می‌کنه جون سربازها بی‌اهمیته، دلیل نمی‌شه تو هم همین‌طور باشی.»
آهسته گفت:
«موضوع این نیست. مسئله اینه که یه روزی باید تصمیم‌های خیلی سخت بگیرم. جون مردم دست منه. نمی‌دونم از پسش برمیام یا نه.»
بی‌درنگ گفتم:
«میای. من دیدم چطور شدی یه جنگجوی واقعی، ادی. این چیزا تو وجودته. فقط باید اجازه بدی خودش رو نشون بده.»
به‌زمزمه پرسید:
«چطور؟»
 
آخرین ویرایش:
آهی کشیدم و کوشیدم در برابر هجوم خواب که همچون موجی آرام و بی‌صدا بر ذهنم می‌لغزید، ایستادگی کنم و رشته‌ی افکارم را سرِ پا نگه دارم.
گفتم:
«شرط می‌بندم پدرت اصلاً نمی‌بردت جلسه‌های شورای خودش، نه؟»
«نه. می‌گه جای من اونجا نیست.»
«یه روز مجبور می‌شی بری. و اگه سایه‌به‌سایه‌ش نری، هیچ‌وقت یاد نمی‌گیری چطور باید تصمیم بگیری.»
«ولی اون می‌گه…»
«بی‌خیال حرفاش. تو ملکه‌ی آینده‌ای، ادی. اگه خودش بهت یاد نده چطور حکومت کنی، از کجا باید یاد بگیری؟ یه روز می‌رسه و تو باید بدون اون همه‌چی رو بفهمی. نذار اون روز قبل از یاد گرفتن بیاد.»
آدیرا مدتی خاموش ماند؛ سکوتی که گویی بر هوای اتاق سنگینی می‌کرد. سپس ناگهان خندید و گفت:
«تو کی این‌قدر عاقل شدی، منگو؟»
کوشیدم بخندم، اما آنچه از گلویم بیرون آمد چیزی نبود جز زمزمه‌ای خسته. پلک‌هایم دوباره بر هم می‌نشستند.
«آدم گاهی بقیه رو بهتر از خودش می‌بینه. سال‌هاست دارم بهت نگاه می‌کنم، ادی… و به زنی که قراره بشی.»
آرام پاسخ داد:
«می‌فهمم چی میگی. منم تو رو نگاه کردم، مارک… و تو خیلی قوی‌تری از اون چیزی که فکر می‌کنی.»
زمزمه کردم:
«من قوی نیستم.»
با لحنی آمیخته به مهربانی و سرزنش گفت: «هستی. تو تمام عمرت تمرین کردی تا سرباز بشی. وقتی زخمی شدی، دو برابر سخت‌تر جنگیدی که بتونی با کسایی رقابت کنی که ازت بزرگ‌تر و سریع‌تر بودن. هیچ‌وقت عقب نکشیدی. هیچ‌وقت.»
نفسم برای لحظه‌ای بریده شد. چنان‌که گویی گرمایی پنهان در رگ‌هایم دوید و خواب را از سرم راند. به سویش برگشتم. نگاهش مستقیم و نافذ بود.
ادامه داد:
«ولی منظورم فقط زور بازو نیست… مشکل اینه که خودتو درست نمی‌بینی. فکر می‌کنی فقط قدرت بدنی مهمه، چون دردِ ضعیف بودن رو چشیدی. انقدر درگیر این شدی که به‌عنوان سرباز خودتو ثابت کنی که یادت رفته هزار تا چیز دیگه داری که باید بهشون افتخار کنی. تو وفاداری. باهوشی. خرد داری. و یه جادوگر قدرتمندی.»
زیر لب گفتم:
«من…»
با لحنی همراه با خشم آرام گفت:
«الان همین چند دقیقه پیش یه طلسم پیچیده رو دوباره اجرا کردی، مارک! من نمی‌دونم اون کسی که خواهرامو اسیر کرده کیه، ولی معلومه کارش بلده. و تو همون طلسم رو همین‌جوری تکرار کردی!»
قلبم بی‌قاعده و تند می‌تپید. گفتم:
«هنوز مطمئن نیستم جواب بده.»
اما حتی خودم نیز شنیدم که جمله بی‌جان و بی‌روح ادا شد.
آدیرا خندید:
«کاش می‌تونستی خودتو مثل من ببینی.»
نگاهش کردم؛ آرام، منتظر.
«خب… تو منو چطور می‌بینی؟»
پلک‌هایم سنگین شده بود و اندک‌اندک حس در بدنم فرو می‌نشست، اما اراده کرده بودم بیدار بمانم؛ تنها برای شنیدن پاسخش. لب‌هایش آهسته گشوده شد. جرقه‌ای در نگاهش نشست چیزی ژرف، تازه، و ناآشنا. چیزی که هرگز پیش از آن در چشمانش ندیده بودم. احساس کردم گویی مشتی آتش درون سینه‌ام شکوفه زد.
گفت:
«من تو رو لنگرم می‌بینم. قدرتِ من. شعله‌م… همون نوری که همیشه جلوم رو روشن می‌کنه.»
دهان گشودم تا پاسخ دهم، تا بگویم او برای من چه معنایی دارد… اما در همان لحظه، خواب همچون دستی سرد و سنگین از پشت بر من چنگ انداخت، جهان تیره شد و من بی‌صدا در ژرفای سیاهی فرو رفتم.
 
آخرین ویرایش:
صداهای خفه در فضا می‌پیچید و سنگینی گیجی بر سرم فشار می‌آورد. تلاش کردم با پلک‌زدن تاریکی را کنار بزنم، اما پلک‌هایم چنان سنگین بودند که گویی وزنی فلزی به آن‌ها بسته شده بود. دستی شانه‌هایم را تکان می‌داد و کف دست سردی بر گونه‌ام فشرده می‌شد.
با تکانی ناگهانی هوشیار شدم. نخستین چیزی که دیدم، چشمان آبی و گشوده‌ای بود که با اضطراب در صورتم خیره شده بود. بدنم بی‌حس بود و به سختی توانستم سرم را اندکی بلند کنم. خواستم سخنی بگویم، اما کلمات نامنظم و بی‌جان از لب‌هایم خارج شد.
اندک‌اندک تصویرها واضح شد و چهره‌ی رنگ‌پریده و خسته‌ی آدیرا بر بالینم آشکار گشت. نفسش را آرام بیرون داد و سایهٔ آسودگی در چشمانش نشست.
زمزمه کرد:
«خدایا شکرت بیداری.»
با زبانی سنگین پرسیدم:
«کجاییم؟»
آدیرا نگاهی مضطرب به اطراف انداخت.
«نمی‌دونم. اینجا… حس عجیبی داره. خیلی شبیه قلعه‌مونه، فقط…»
جمله‌اش نیمه‌تمام ماند.
به دشواری نشستم. سرم دوران داشت و آدیرا شانه‌هایم را گرفت تا از افتادنم جلوگیری کند. نور در چشم‌هایم می‌سوخت و زیر لب، به معجون خوابی که این حال را برایم ساخته بود، ناسزایی خاموش فرستادم.
لوستر بزرگی از سقف آویزان بود و پنجره‌ای عظیم که سراسر دیوار روبه‌رویی را پر کرده بود، اتاق را غرق نور می‌کرد. من و آدیرا کنار دیوار قرار داشتیم؛ دست‌های سردش هنوز بازوانم را نگه داشته بود. در سوی مقابل، تخت چهارستونه‌ای آشنا قرار داشت و بر آن، دختری بور با قامتی صاف و بی‌حرکت نشسته بود.
چشمم به صف عروسک‌های چینی کنار تخت افتاد و دهانم بی‌اختیار باز ماند. زیر لب گفتم:
«آسمون‌ها… اینجا اتاق ایرنه‌ست.» و به بدن درازکش او اشاره کردم.
آدیرا با صدایی لرزان گفت:
«آره، فقط… بیا ببین.»
دستم را گرفت و دور تخت برد. ایرنه در خواب فرورفته بود. چشمانش بسته بود و برخلاف پیش، دیگر آن سفیدیِ غیرطبیعی دیده نمی‌شد. صدای نفس‌های آرام و منظمش اتاق را پر کرده بود. نگاه ناباورانه‌ای با آدیرا رد و بدل کردم.
گفتم:
«خب خوابه.»
آدیرا آهسته سر تکان داد.
«انگار فقط منتظرن بیدارش کنن.»
ابرو درهم کشیدم، اما پیش از آن‌که پاسخی بدهم، صدای قدم‌های کسی از بیرون اتاق شنیده شد. آدیرا به‌سرعت نفسی کوتاه کشید. اضطراب از درونم گذشت و بدن بی‌حسم دوباره فرمان‌بردار شد. بازوی او را گرفتم و سریع پشت پرده‌های سفید و ابریشمی کشیدمش.
آدیرا با نفس‌های تند به سینه‌ام چسبید و سرش را پایین نگه داشت. کف دستم را آرام بر دهانش گذاشتم تا صدایی نرساند و با تکان کوتاهی به او فهماندم بی‌حرکت بماند. در گشوده شد. بدنم را سپر او کردم و هر دو را به شیشهٔ پنجره فشردم. نفس‌های سریع و هراسانش به سینه‌ام برخورد می‌کرد.
پرده‌ای ضخیم ما را می‌پوشاند، اما تردید داشتم که فرد پشت در، جادوگر باشد یا نه. آیا پنهان شدن کافی بود؟ یا حضورمان را از خلال جادو نیز حس می‌کردند؟
قدم‌ها در اتاق طنین انداخت. سپس صدای زنانه و شادی گفت:
«بیدار شو عزیزم! تقریباً برات آماده شدن.»
لحظه‌ای بعد، صدای خواب‌آلود و مبهمی پاسخ داد:
«هوم؟»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
صدای زنی مسن و آرام از اطرافم بلند شد؛ صدایی که بیشتر شبیه یک دایه مهربان بود.
«می‌دونم سرت گیج رفته. اینو بخور، کمکت می‌کنه.»
صدای برخورد لیوان و نفس‌نفس‌زدن کوتاهی آمد. بعد، صدای گرفته‌ ایرن:
«من کجا هستم؟»
زن گفت:
«دیوان رویاها، عزیزم. قبلاً هم اینجا بودی، ولی شاید یادت نیاد. نگران نباش، خواهرات هم اینجا هستن.»
آدیرا از جا تکان خورد و نگاهی به من انداخت. اخم کردم و آرام سرم را تکان دادم.
ایرنه دوباره پرسید:
«خواهرهام… همه‌شون؟»
زن مکث کوتاهی کرد.
«فکر کنم.»
«اِدی و مارک… اون‌ها…»
ایرن خمیازه کشید و گلویش را صاف کرد.
«نمی‌تونم چیزی یادم بیاد.»
چشم‌های آدیرا بازتر شد؛ برق کوتاهی در نگاهش نشست. می‌دانستم به چه فکر می‌کند ایرن داشت کم‌کم چیزی را که برایش برنامه‌ریزی کرده بودیم به یاد می‌آورد، اما آن چای جادویی ذهنش را کند کرده بود.
زن گفت:
«نگران نباش، عزیزم. وقتی چای اثر کنه، حالت بهتر می‌شه. بیا لباس بپوش.»
صدای قدم‌ها و خش‌خش پارچه بلند شد. زن داشت لباس‌ها را به تن ایرن می‌کرد و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. من و آدیرا کنار پنجره ایستاده بودیم؛ دست‌هایمان روی شیشه، بدن‌هایمان نزدیک هم، آمادهٔ واکنش. ایرن لب پایینش را می‌جوید و به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده بود؛ تلاش می‌کرد بفهمد چه اتفاقی افتاده، اما هم او و هم زن در سکوت فرو رفته بودند.
در سرم ده‌ها سؤال بالا و پایین می‌رفت: چرا ایرن باید لباس بپوشد؟ «دیوان رویاها» دقیقاً چه مکانـی بود؟ آن چای چه اثری روی ذهنش گذاشته بود؟ آیا داشت خاطراتش را زنده می‌کرد؟ آیا یادش می‌افتاد که ما دنبالش بودیم؟
نبض آدیرا با نبض من هماهنگ می‌زد. نفس‌های آرامش کنار گردنم بود و دست‌هایش بی‌صدا روی بازویم حرکت می‌کرد. تازه آن لحظه فهمیدم چقدر به هم نزدیک ایستاده‌ایم فقط یک قدم کمتر از آغوش. همان نزدیکی، همان گرما، باعث می‌شد هوشیار بمانم.
لحظه‌ای بعد، زن با صدایی خشک و بلند گفت: «بفرمایید!»
این‌طور بود که از آن مهِ سنگین بیرون کشیده شدم. انگار ذهنم با سطل آب سردی شسته شد؛ افکار پراکنده در یک لحظه عقب نشستند. آدیرا چیزی زیر لب گفت، اما من نگاهش نکردم. سرم را به عقب تکیه دادم، چشم‌هایم را بستم و کمی از او فاصله گرفتم با این‌حال قلبم هنوز تند می‌زد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
آدیرا خیلی آرام از من فاصله گرفت؛ انگار می‌ترسید کوچک‌ترین حرکتِ تند ما را لو بدهد.
زن با لحنی شاد و ذوق‌زده گفت:
«وای، چه خوشگل شدی! تو هم موافقی؟»
ایرنه با صدایی گرفته و نیمه‌هوشیار جواب داد:
«نم… نمی‌دونم. شاید.»
زن دست زد و گفت: «خب بیا، همه منتظرن! خیلی مشتاقن ببیننت.»
صدای قدم‌ها دور شد و بعد در اتاق با صدای محکمی بسته شد. سکوت سنگینی در فضا نشست. تا ده شمردم، مطمئن که خطر دور شده، و پرده را کنار زدم. فاصله‌ای هرچند کوچک میان خودم و آدیرا ایجاد کردم، با اینکه قلبم هنوز از آن نزدیکی تند می‌زد.
آدیرا آرام پرسید:
«پس یعنی خواهرام اینجان؟ همه‌شون؟»
گفتم: «نمی‌دونیم. شاید فقط گفته که ایرن آماده بشه.»
زیر لب گفت: «نه… اگه فی باشه نمی‌تونه دروغ بگه.»
نگاهم را در اتاق گرداندم؛ قفسه‌ها، شومینه، تخت همه‌چیز شبیه اتاق ایرنه در آلزبورگ بود. شباهتی عجیب و ناآرام‌کننده.
آهسته گفتم: «این‌جا واقعاً عجیب و غیرطبیعیه.»
آدیرا به سمت در رفت.
«باید دنبالشون بریم. نمی‌خوام تو این‌جا گم بشم.»
بازویش را گرفتم. برگشت و نگاهم کرد؛ گونه‌هایش هنوز سرخ بود و نگاهش پر از ترس، لجاجت، جدیت و چیزی دیگر چیزی که در آن لحظه توان فهمیدنش را نداشتم.
گفت: «ما باید بریم سراغ خواهرام. هدفمون همینه.»
گفتم: «اگه تنها پیداشون کنیم که عالیه. ولی نباید یه‌هو بپریم وسط راهروها. اول باید بفهمیم کجاییم. اگه همین‌جوری بی‌گدار بزنیم جلو، قبل از اینکه بفهمیم چی شده گیر می‌افتیم. و کسی هم نیست نجاتمون بده. باید باهوش حرکت کنیم.»
چشم‌هایش برق زد. «یعنی فکر می‌کنی دارم احمقانه رفتار می‌کنم؟»
«نه… من نگفتم.»
«خودت بودی که می‌گفتی به من احترام می‌ذاری چون ملکه‌ی آینده‌ام!»
«آره، چون می‌خوام ملکه‌ی آینده زنده بمونه! ادی، این جنگه. ما تو قلمرو دشمنیم. این کاریه که من بلدم.»
غرید: «پس یعنی فقط وقتی اجازه دارم تصمیم بگیرم که به نفع تو باشه؟ وقتی تو متخصصی، من باید بشینم و فقط بگم چشم؟»
نفس عمیقی کشیدم و دو دستم را روی صورتم گذاشتم.
«ادی چرا هرچیزی رو تبدیل به دعوا می‌کنی؟»
«چون حرف‌هات درباره مسئولیت ملکه و انتخاب سخت انگار چیزی بدیهیه، انگار تو می‌فهمی یعنی چی!»
«من فقط برای یه ملکه کار می‌کنم، ادی. تمام عمرم. فکر می‌کنی من انتخاب سخت نداشتم؟ فکر می‌کنی با این پای لعنتی هیچ‌وقت…»
پای آسیب‌دیده‌ام را بالا آوردم.
آدیرا فریاد زد:
«تو فرار کردی! از انتخاب سخت فرار کردی!
به‌جای اینکه بگی چی می‌خوای، بی‌صدا رفتی. بدون خداحافظی.»
برگشتم؛ کلماتش در گلویم خشک شد. خشم صورتش را گرفته بود، اما چشم‌هایش لبالب از اشک بود.
«تو فقط رفتی، مارک. انگار من هیچ‌چی نبودم. انگار این‌جا خونه‌ت نبود، انگار ما بی‌اهمیت بودیم.»
گلویش لرزید.
«و وقتی برگشتی حس کردم همه‌چی فرق کرده. ولی نمی‌فهمم چرا اگه واقعاً می‌خوای بری دربار نیمه‌شب… باشه. مجبوریت نمی‌کنم ساکت می‌شم. می‌ذارم بری دنبال زندگیت. اما… اگه اینو نمی‌خوای، لطفاً بهم بگو فقط بگو چی می‌خوای.»
نفسش شکست.
«تو نزدیک‌ترین دوست منی، مارک. تنها چیزی که می‌خوام بدونم اینه که چی تو رو خوشحال می‌کنه. هرچی باشه از پسش برمیام. قول می‌دم.»
چانه‌اش را بالا گرفت؛ معلوم بود تلاش می‌کند نشکند.
تمام خشمم دود شد. قلبم در سینه‌ام فشرده شد، مثل ضربه‌ای محکم.
«لعنتی.» زیر لب گفتم. «ادی… اسکایز.»
به جلو قدم گذاشتم و دست‌هایم را روی شانه‌هایش گذاشتم. ذهنم آشوب بود، اما می‌دانستم وقت حقیقت است حتی اگر همه‌چیز را نابود کند.
نفس گرفتم و گفتم:
«ادی… تو همه‌چیِ منی. خورشیدم. چراغ راهم. امیدم. من رفتم چون تو و پدرت دنبال همسر بودین. برای آینده‌ت و من نمی‌تونستم بایستم و ببینم عاشق یکی دیگه می‌شی نه وقتی که من تمام عمرم عاشق تو بودم.»
نفسش برید. دستم را گرفت و محکم فشرد.
من ادامه دادم:
«من توی دربار نیمه‌شب یه هدف پیدا کردم. اما…»
 
آخرین ویرایش:
احساس می‌کردم مفیدم. در کاری که انجام می‌دادم مهارت داشتم و هیچ‌وقت حس سربار بودن نداشتم. بااین‌همه، هرقدر هم احترام یک سرباز را دوست داشتم، کنار تو هیچ‌جا به این اندازه راحت نبودم. فکرِ روزی که ازدواج کنی و با کسی دیگر حکومت کنی از درون خُورَدم می‌کرد. چون مطمئن بودم آن شوهر، هیچ‌وقت من نیستم.
با صدایی لرزان گفت:
«مارک» و آرام قدمی جلو آمد. دستش روی صورتم نشست.
«مارک.»
چشم‌هایم را بستم. نمی‌توانستم نگاهش کنم. نمی‌خواستم آن ترحم ناخوانده را در نگاهش ببینم؛ اینکه من فقط سربازی زخمی‌ام با یک عمر حسرت. قفسهٔ سینه‌ام زیر فشار اعتراف‌هایی که سال‌ها پنهان کرده بودم داشت می‌ترکید. او شایستهٔ حقیقت بود، حتی بیش از حقیقت.
«مارک، تو…»
حرفش نیمه‌کاره ماند. صدای قدم‌هایی در راهرو پیچید. تنش سفت شد. چشم‌هایم بی‌اختیار باز شد. او را به دیوار کنار در چسباندم و خنجر را از چکمه بیرون کشیدم. دستم آماده‌ی ضربه بود. نفس‌هایمان کوتاه شده بود و به صدای نزدیک شدن قدم‌ها گوش می‌دادیم اما هرکه بود رد شد و گذشت. صدا آرام گرفت و راهرو دوباره ساکت شد. نفسم را آهسته بیرون دادم. خنجر را سر جایش گذاشتم و از او فاصله گرفتم. حتی نگاهش نکردم.
«نباید اینجا بمونیم.»
آب دهانم را قورت دادم.
«حق با توئه. اولویت ما پیدا کردن خواهرت‌هاست. باید مطمئن بشیم امنن و نباید دیده بشیم. فهمیدی؟»
سرش را سریع پایین آورد.
«من از تو پیروی می‌کنم. حق داشتی مارک. این تخصص توئه. می‌دونم می‌تونی ازمون محافظت کنی.»
با شنیدن حرفش چیزی درونم آرام گرفت. تلاش کردم لبخند بزنم اما بیشتر شبیه اخم شد.
«باشه. فقط نزدیک من بمون.»
پیش از باز کردن در، دستش را گرفتم. نور خورشید از میان پنل‌های شیشه‌ای بلندِ راهرو داخل می‌تابید. وقتی مطمئن شدم مسیر خالی است، از اتاق بیرون رفتیم. صدای قدم‌هایمان روی سنگ‌های براق می‌پیچید. ترسم را فرو می‌دادم و او را جلو می‌بردم. کاش مانند بقیه‌ی پری‌ها جادویی چشمگیر داشتم. آنچه من داشتم تنها تغییرات ظاهری کوچک بود که اکنون به کار نمی‌آمد. تازه استفاده از جادو حضورم را لو می‌داد. باید محتاط می‌بودیم.
دست آدیرا در دستم گرم بود. همان گرما بود که ذهنم را جمع نگه می‌داشت. آرام پیش می‌رفتیم. نگاهش روی دیوارکوب‌ها و ملیله‌های طلایی می‌لغزید. همه‌چیز شبیه قلعهٔ آلزبورگ بود.
آدیرا گفت:
«هیچ‌وقت نگفتی چطور رسیدیم اینجا.»
گفتم:
«اینجا؟ فکر کنم اصلاً نخوابیدی، نه؟»
سر تکان داد. چشمانش هنوز در مسیر کشیدهٔ راهرو می‌چرخید.
«یه چیز قوی منو کشید جلو. پلک زدم و بعد اینجا بودیم. انگار حتی سفر نکردیم.»
اخم کرد.
«مارک اگه اصلاً از قلعه‌مون خارج نشده باشیم چی؟ اینجا دقیقاً همونه. تا آخرین جزئیات. اگه اصلاً سفر نکرده باشیم چی؟»
گفتم:
«نه، نه، این ممکن نیست. صاحب این‌جا یه نسخهٔ دقیق از قلعه‌ی تو ساخته. یادت باشه طلسم یه پورتال داشت.»
«آره.»
اما صدایش نشان می‌داد قانع نشده. حق هم داشت. اگر آن معجون را نخورده بودیم، خودم هم شک داشتم.
ولی هوا اینجا متفاوت بود. انرژی جادویی‌اش با آلزبورگ فرق داشت. اینجا آنجا نبود. به کمک قدرت‌هایم حضور پری‌ها را تشخیص می‌دادم و آرام پیش می‌رفتیم. هر بار که کسی نزدیک می‌شد، بازوی آدیرا را می‌گرفتم و در سایه‌ی ستون یا طاقچه پنهانش می‌کردم و تنم را به او می‌چسباندم تا پری‌ها رد شوند. هر بار که بدنش به سینه‌ام می‌چسبید، همان گرمای غریزی در رگ‌هایم می‌دوید و تهدید می‌کرد کنترل خودم را از دست بدهم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
خدایان چطور قرار بود این‌گونه ادامه دهم؟ هر لحظه تنها یادآوری می‌شد که چرا از دادگاه گرگ‌ومیش بیرون زده بودم. جذابیت دیوانه‌کنندهٔ پوستش، بویش، و چشم‌هایی که همواره از شور سرشار بود، برایم بیش از حد قابل‌تحمل بود. این‌که آن‌قدر نزدیکم باشد و بدانم هرگز از آنِ من نخواهد شد، مرا در هم می‌شکست.
میان ما سکوت حکم‌فرما بود، اما حس می‌کردم نگاهش پیوسته به سوی من می‌چرخد. در نگاهش پرسشی نهفته بود، پرسشی که قادر به پاسخ‌دادنش نبودم. می‌دانستم چیزهایی هست که می‌خواهد بگوید، اما نه حالا و نه در این مکان. از حرف‌هایی که در اتاق خواب به او زده بودم، به‌شدت پشیمان بودم. باید سکوت می‌کردم؛ زیرا این وضعیت، شکنجه‌ای خالص بود.
با هر قدمی که برمی‌داشتیم، تنش میانمان افزایش می‌یافت. دستم در دستش سرد و عرق‌کرده بود، اما رهایم نمی‌کرد. انگار هرچه پیش‌تر می‌رفتیم، بیش‌تر به من نزدیک می‌شد. نمی‌دانستیم دقیقاً به کجا می‌رویم، اما من مسیر راهرو را دنبال کردم تا به پله‌هایی رسیدیم که به سالن رقص منتهی می‌شد. اگر اینجا واقعاً نسخه‌ای بازآفرینی‌شده از آلزبورگ بود، همه‌چیز می‌بایست همانند گذشته باشد. و چنین نیز بود. پلهٔ مارپیچ به سالنی بزرگ باز می‌شد که پر بود از پری‌ها. بار دیگر، آدیرا را به سمت سایه‌ها کشیدم. از لابه‌لای ستون‌ها به سالن نگریستیم. ده‌ها پری با لباس‌های مجلسی و کت‌وشلوارهای شیک در میان خنده و گفتگو شامپاین می‌نوشیدند. نگاهم را تیز کردم و به دنبال خواهرهای آدیرا گشتم… اما نبودند. هیچ‌جا.
آدیرا نفس داغ خود را کنار گوشم رها کرد:
«چی کار کنیم؟»
با تردید سر تکان دادم. اگر بی‌پروا وارد سالن می‌شدیم، بی‌درنگ شناخته می‌شدیم. لباس‌هایمان خاکی و پاره بود و در میان آن جمع آراسته، مانند لکه‌ای روی شیشه به چشم می‌آمدیم.
صدای زنگوله‌ای بلند شد و همان‌جا خشکم زد. کم‌کم زمزمه‌ها فروکش کرد و جمعیت به سوی جلو برگشت. از دل سایه قدمی بیرون گذاشتم تا بهتر ببینم.
صدای مردی فریاد زد:
«خانم‌ها و آقایان، افتخار دارم ملکه‌ی دربار رویاها، اعلیحضرت روزالینا بلک‌بریر رو معرفی کنم!»
قلبم درون سینه‌ام سقوط کرد. سالن در تشویق فرو رفت. زنی با لباس زرشکی لایه‌لایه ظاهر شد؛ دامنش همچون موج پیرامون پاهایش می‌ریخت. یقه‌اش پایین بود و یاقوت گردنش می‌درخشید. موهای طلایی‌اش را بالا بسته و گوش‌های نوک‌تیزش آشکار بود. چشم‌های آبی و مغرورش سالن را می‌کاویدند، چنان که گویی مالک همه‌چیز است.
کنارم، آدیرا تند و کوتاه نفس می‌کشید و ناخن‌هایش در بازویم فرو رفته بود، اما حتی دردش را حس نمی‌کردم. تمام وجودم خشک شده بود. نمی‌توانستم چشم از زنی که در مرکز سالن ایستاده بود بردارم. خونم یخ زده بود؛ انگار هر سلول بدنم فریاد می‌زد: خطر.
آدیرا زیر لب، با نفسی بریده، گفت:
«مادر!»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
آدیرا نفس عمیقی کشید. رنگ از صورتش پریده بود؛ چهره‌اش سفیدِ استخوانی شده و با وحشت به زنی خیره مانده بود که روزگاری مادرش بود.
زنی که هفت سال پیش، بر اثر همان بیماریِ خاموشی که سراسر پادشاهی را درگیر کرده بود، جان داده بود. کسانی که به آن بیماری مبتلا می‌شدند، به خوابی عمیق فرو می‌رفتند؛ خوابی که در نهایت، مرگ را به دنبال داشت. پادشاهی هزاران نفر را به خاطر آن از دست داده بود.
شاه رجینالد و دخترانش در واپسین لحظات زندگیِ روزالینا کنار او بودند. عبورش از حجاب را با چشم خود دیده بودند. او مرده بود.
پس چطور ممکن بود؟
چطور حالا این‌جا، مقابل این جمعیت ایستاده بود و با چنان اقتداری سخن می‌گفت که انگار فرمانروای برحقِ تمام پادشاهی‌هایی است که ما در آن‌ها قدم گذاشته‌ایم؟
نکند بدل بود؟ کسی که خودش را به جای ملکه روزالینا جا زده بود؟
روزالینا دست‌هایش را بالا برد تا جمعیتِ غرقِ تشویق را ساکت کند و با صدایی رسا گفت:
«مردم من! از استقبال گرمتون ممنونم. توی چنین شب جشن‌آمیزی، با خوشحالی اعلام می‌کنم که دخترهام بالاخره به من برگشتن!»
تشویق‌ها سالن رقص را پر کرد و آدیرا کنارم شروع به لرزیدن کرد. وقتی جمعیت دوباره آرام شد، روزالینا ادامه داد:
«آوردنشون به این‌جا راه طولانی و سختی بود، اما حالا با اطمینان می‌گم که این‌جا هستن تا بمونن. و بالاخره… آماده‌ان که برای شما برقصن.»
پری‌های اطراف‌مان همچنان کف می‌زدند. من با نگاهی سنگین به آدیرا خیره شدم.
اینجا، در این جهنم سوزان، دقیقاً چه خبر بود؟
روزالینا گفت:
«در دربار ما، از قدیم هنر رقص جایگاه ویژه‌ای داشته. دیدن این‌که دخترهام با یاد گرفتن رقصِ رویاپردازان، سنت‌هامون رو زنده نگه داشتن، باعث افتخارمه. من یازده شاهدختِ دربار رؤیاها رو به شما، فرزندان عزیزم، معرفی می‌کنم: بئاتریس، کلئو، دِلیلا، النور، فیونا، ژنیویو، هنریتا، ایرنه، ژولیت، کاترینا و لورل.»
پری‌ها با شور و شوق دست می‌زدند و من گردنم را کش دادم تا از بالای سرشان بهتر ببینم. روزالینا عقب رفت و در میان جمعیت ناپدید شد و جای خود را به یازده دختر داد؛ بعضی بلندبالا، بعضی ریزنقش.
آدیرا صدایی خفه از گلو درآورد و این‌بار با هر دو دست، بازویم را گرفت.
آن‌ها آن‌جا بودند، هر یازده خواهرش از جمله سه‌قلوها: ژولیت، کت و لورل.
با سرگیجه زیر لب گفتم:
«آسمونا…»
این دیگر خیلی زیاد بود؛ شاهدخت‌ها این‌جا بودند. اما نگهبان‌ها هم بودند؛ ردیف‌به‌ردیف، دور تا دور سالن رقص ما کم‌شمارتر بودیم و ملکه روزالینا… زنده بود.
در سوی دیگر سالن، سمفونی فراگیری آغاز شد. ملودی، ناگهان، دلربا و تسخیرکننده بود؛ هوا را پر می‌کرد و در گوش‌هایم می‌پیچید. از عمق سینه‌ام نیرویی برخاست و پیچید، انگار هارمونی‌ای بود که به موسیقی پاسخ می‌داد.
پاهایم بی‌اختیار حرکت کردند و آهسته مرا به سمت صدا کشاندند. گرما و شگفتی ذهنم را پر کرده بود.
آدیرا بازویم را کشید و زیر لب گفت:
«مارک.»
پلک زدم و از آن حالتِ گیجی بیرون آمدم… فقط آن‌قدر که دستم را جلو ببرم، انگار خودم هم بخشی از رقصم. با عجله دستم را پایین انداختم. صورتم از شرم داغ شده بود.
این دیگه چه جهنمی بود؟
آدیرا با چشمانی گشاد شده گفت:
«موسیقیه…»
ملودی دوباره در وجودم پیچید و سعی کرد مرا با خودش ببرد. خدایا…حق با او بود.این موسیقی، واقعاً مسحورکننده بود.
 
آخرین ویرایش:
آدیرا با قاطعیت گفت:
«گوش‌هات رو بگیر.»
اطاعت کردم. به زحمت می‌توانستم جلوی صدا را بگیرم، اما همان هم کافی بود تا سرم را بالا نگه دارم. آدیرا خم شد، لبه‌ی دامنش را گرفت و تکه‌های کوچکی از پارچه را جدا کرد. وقتی صاف ایستاد، پارچه‌ها را جمع کرد و با اشاره به دست‌هایم فهماند که آن‌ها را رها کنم. تکه‌ها را انداختم و او با عجله پارچه را در گوش‌هایم فرو کرد.
با حرکت لب‌ها پرسید:
«بهتری؟»
هنوز صدای موسیقی را می‌شنیدم، اما خفه و دور. چند لحظه صبر کردم تا مطمئن شوم ذهنم هنوز سالم است. هیچ اتفاقی نیفتاد. موسیقی دورم را گرفته بود، اما دیگر بر من تسلط نداشت.
با قدردانی به آدیرا لبخند زدم و ناخودآگاه دستم را روی گونه‌اش گذاشتم. صورتش سرخ شد و چشم‌هایش برق زد؛ خیره نگاهم می‌کرد.
من داشتم چه کار می‌کردم؟ با عجله دستم را پایین انداختم و یک قدم عقب رفتم. دوباره رو به سالن رقص چرخیدم و عمداً فاصله‌ی بیشتری بین‌مان انداختم. خواهران آدیرا لباس‌های نقره‌ایِ یک‌دست پوشیده بودند و هرکدام تاجی براق بر سر داشتند. اما وقتی دقیق‌تر نگاه کردم، چیزی در آن‌ها به‌طرز وحشتناکی نادرست بود.
چهره‌هایشان کاملاً بی‌روح بود؛ حتی شل و رها. پلک‌های سنگین‌شان نیمه‌بسته بود، انگار فقط نیمه‌هوشیار بودند. با این‌که به رقص ادامه می‌دادند، هیچ عضله‌ای در صورت‌شان تکان نمی‌خورد. بیشتر شبیه مجسمه‌هایی بودند که به حرکت واداشته شده‌اند.
واضح بود که زیر تأثیر نوعی طلسم قرار داشتند. شاید همان موسیقی‌ای که نزدیک بود مرا از پا دربیاورد، روی آن‌ها هم اثر گذاشته بود. اما این جادو با آن‌ها چه می‌کرد؟ آیا درد می‌کشیدند؟ آیا ذهن و بدن‌شان کاملاً در اختیار افسون بود؟ آیا بردهٔ این طلسم شده بودند؟
با ادامهٔ موسیقی، بدن‌هایشان با نرمی و ظرافت پیچ‌وتاب می‌خورد و حرکات‌شان کاملاً هماهنگ بود؛ انگار هفته‌ها تمرین کرده بودند. هر قدم، هر چرخش، به زیبایی حرکت یک بالرین بود. فرهای موشان هنگام چرخیدن در هوا پخش می‌شد و با ریتمی استادانه در هم می‌پیچید. نفس‌گیر بود. اگر اوضاع این‌قدر وخیم نبود، محال بود از این نمایش شگفت‌زده نشوم.
نگاهم را به آدیرا دوختم. ناخن‌هایش را می‌جوید. با وحشت نگاهم کرد و بی‌صدا گفت:
«چی کار کنیم؟»
گیج و مبهوت بودم. وحشت داشت در وجودم ریشه می‌دواند، اما به ذره‌ای آرامشی که برایم باقی مانده بود، چنگ زدم. من یک سرباز بودم. جنگ را تجربه کرده بودم. برای چنین موقعیت‌هایی آموزش دیده بودم.
زنده ماندن.
خبر کردن نیروهای کمکی.
پیدا کردن راه فرار.
چشم‌هایم از شدت تمرکز بازتر شد. نیروهای کمکی. اسکایز… چرا زودتر بهش فکر نکرده بودم؟
خنجرم را از داخل چکمه بیرون کشیدم و محکم در کف دستم فشردم، بی‌توجه به دردی که در من می‌ترکید. آدیرا کنارم خشکش زد. اعتراض‌های خفه‌اش را شنیدم، همان‌طور که خون از زخمم سرازیر شد.
با قطره‌های سرخ، یک رو*ن دایره‌ای روی کف مرمر جلوی پایمان کشیدم.
آدیرا با نگرانی پرسید:
«اون چیه؟»
آرام گفتم:
«یه رو*نِ تماسی.»
مطمئن شدم صدایم پایین است. خودم نمی‌توانستم صدایم را بشنوم، اما می‌دانستم اگر بلند حرف بزنم، توجه همه را جلب می‌کنم.
«من و فِن قسم خون خوردیم. این جادوی جادوگریه.»
رنگ از صورت آدیرا پرید.
«جادوی جادوگری؟ اینو از کجا یاد گرفتی؟»
«از فِن. اون به جادوهای غیرمتعارف علاقهٔ خاصی داره. یه عادت نسبتاً خطرناک.»
با دیدن نگاهش پوزخند زدم.
«به کسی نگو، مخصوصاً به پدرت. اگه ملکه سونارا بفهمه، حسابی بازجویی‌مون می‌کنه.»
آدیرا زیر لب گفت:
«واقعاً نمی‌تونم تصور کنم چرا.»
با کنجکاوی به رو*ن نگاه کرد؛ زیر پایمان شروع به جلز و ولز کرد. لحظه‌ای بعد، دایره‌ی رو*ن با نوری سفید درخشید، سپس محو شد و فقط ردی از خاکستر روی زمین باقی گذاشت.
آدیرا اخم کرد.
«خب… این قراره چی کار کنه؟»
«به فِن پیام می‌فرسته. فقط کسایی که قسم خون خوردن می‌تونن از طریق رو*ن‌ها با هم ارتباط بگیرن.»
«می‌تونه پیدامون کنه؟»
«اگه تو قلمرو والورا باشیم؟ آره.»
آدیرا با تردید نگاهم کرد.
«ممکنه… این‌جا والورا نباشه؟»
نگاهم دوباره به شاهدخت‌های رقصان افتاد.
«الان، راستش فکر می‌کنم هر چیزی ممکنه.»
ناگهان صدای ناقوسی دیگر، بلند و تیزتر از قبل، در سالن رقص پیچید. موسیقی به‌طور ناگهانی قطع شد. سریع پارچه‌ها را از گوش‌هایم بیرون کشیدم تا بفهمم چه خبر شده است.
روزالینا با لحنی آکنده از اضطرار اعلام کرد:
«مردم خوبم! لطفاً وحشت نکنید. اما باید بدونید که جادوی خارجی در این‌جا فعاله. ما یک مزاحم بین خودمون داریم.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
فریادهای هشدار سالن رقص را پر کرد و من خشکم زد. لعنت. یکی جادوی رو*نِ من را حس کرده بود.
روزالینا ادامه داد:
«از همه‌تون می‌خوام به سمت اتاق تاج‌وتخت حرکت کنید. اون‌جا، داخل بخش‌های محافظت‌شدهٔ ما، در امنیت خواهید بود. به‌محض برطرف شدن تهدید، جشن ادامه پیدا می‌کنه.»
جمعیت به جنب‌وجوش افتاد. پری‌ها با عجله به سمت خروجی‌ها هجوم بردند. دست آدیرا را گرفتم و از دل سایه‌ها بیرون خزیدم. قبل از آن‌که موج جمعیت به ما برسد، از پله‌ها پایین دویدیم.
پشت سرم، همهمهٔ صداها در سالن طنین می‌انداخت و از دیوارها و سقف بلند منعکس می‌شد؛ طوری که انگار پری‌ها هر لحظه قرار است از گردنمان بالا بروند. پاهایم با هر قدم می‌لرزید، اما خودم را وادار می‌کردم تندتر بدوم باید آدیرا را به جای امنی می‌رساندم؛ این نمی‌توانست پایان داستان او باشد.
در آخرین پله پایم لغزید. تعادلم را از دست دادم، اما آدیرا قبل از این‌که با صورت به زمین بخورم، مرا گرفت. بی‌وقفه وارد راهرویی دیگر شدیم، بعد از چند پله‌ی باریک‌تر پایین رفتیم و مسیرمان را به سمت محل اقامت خدمتکاران کج کردیم.
جایی که احتمالاً آخرین نقطه‌ای بود که کسی انتظار داشت دنبال‌مان بگردد؛ به اولین اتاقی که پیدا کردیم هجوم بردیم؛ خوشبختانه خالی بود.
آدیرا در را بست و قفل کرد. من هم دستم را بالا آوردم و با جادویی که یک سال پیش، در مأموریتم با فِن ساخته بودم، در را مهر و موم کردم. چارچوب در با نوری سفید درخشید و از انرژی‌ای که ما را در خودش حبس کرده بود، وزوز خفیفی برخاست.
آدیرا با ناباوری نگاهم کرد.
«این یکی رو از کجا بلدی؟»
گفتم:
«از یه اشراف‌زاده‌ی دربار زمستونی.»
اتاق تنگ و به‌هم‌ریخته بود، اما تختی در گوشه داشت. روی لبه‌ی تشک نشستم و پایم را دراز کردم. خدایا… سفت و دردناک بود.
ادامه دادم:
«می‌خواست به‌خاطر جنایت علیه دربار ما، از بازجویی فرار کنه. من با تکرار طلسم خودش، نقشه‌ش رو خوابوندم.»
با وجود موج دردی که در پایم می‌پیچید، لبخند شیطنت‌آمیزی زدم.
آدیرا جلو آمد.
«بفرما.»
روی زانوهایش مقابلم نشست و پاچه‌ی شلوارم را بالا زد. از درد هیس کشیدم. او نگاهی سرزنش‌آمیز به من انداخت.
«لعنت به همه‌چی، مارک! پات ورم کرده! چرا هیچی نگفتی؟»
در حالی که انگشتان سردش را روی ساق پایم می‌کشید، با ناله گفتم:
«سرمون به چیزای مهم‌تری گرم بود.»
باید اعتراف می‌کردم سرمای دست‌هایش درد درونم را آرام می‌کرد.
«تو… لازم نیست این کارو بکنی.»
دیدن او ملکهٔ آینده که مقابلم زانو زده بود و پایم را ماساژ می‌داد، صورتم را داغ کرد. با اخم گفت:
«بس کن، این‌قدر لجباز نباش. الان پرنسس نیستم. دوستتم. بذار این کارو بکنم.»
نفس عمیقی کشیدم و شانه‌هایم افتاد. آن‌قدر خسته بودم که دیگر توان مخالفت نداشتم. و لمس‌های دقیقش واقعاً کمک می‌کرد. وقتی پوست پایم را می‌مالید، سوزش آرام‌آرام فروکش می‌کرد. دقیقاً می‌دانست کجا بیشتر درد می‌کند و چقدر فشار لازم است.
مدت‌ها بود این کار را برایم نکرده بود. از اولین باری که آسیب دیده بودم بیش از یک سال گذشته بود. چطور هنوز هم نقطه‌ها را یادش مانده بود؟
زمزمه کرد:
«مامانم زنده‌ست.»
نگاهش به جایی دور خیره مانده بود. صدایش توخالی بود؛ غم صورتش را پر کرده بود. فقط می‌توانستم حدس بزنم چه طوفانی درونش می‌گذرد. داغ، خیانت، سردرگمی. او برای مادری که دوستش داشت عزاداری کرده بود. اما حالا… این‌جا بود. آیا تمام این مدت همین‌جا بوده؟
آرام پرسیدم:
«تو… منظورم اینه، واقعاً مرگش رو دیدی؟»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین