طنز گپ‌خانه متاهل‌ها؛ از خنده تا غرغر

(2shy)
 
عجب!!! Tea
 
من موندم چطوری به سری چندتا بچه پشت هم دارن
یک ساعت دادم همسرم نگهش داره انگار کوه کنده
از اون مشتری ها منتظرن نمی‌دونم بدم دست کسی چون کار خودمه
پاهام از درد دون دونی شده
40e206_25laufband
 
می‌خوام بدونم من حق دارم یا نه؟
یه مسئله‌ای هست دوستان راستش حس میکنم خیلی پیش پا افتادست و خجالت میکشم بگم
ولی واقعاً رو مخمه
مادرشوهرم اصلا احترام منو نگه نمیداره. من به هرحال عروس اون خانوادم یک فرد غریبم تو جمعشون.
برای مثال: من و همسرم و دوتا بردارشوهرام سر سفره بودیم غذا یه غذای محلی بود که من دوست نداشتم! یکم قیمه بود من رفتم نون پنیر بیارم بخورم گفت نههه بیا برات قیمه گرم کردم بخور. منم گفتم باش چه بهتر. برادرشوهر بزرگم اومد مادرشوهرم گفت رضا این غذا رو دوست نداره براش یکم برنج کشید و خورشت ریخت برادرشوهر وسطیمم اومد گفت ایمان بچمم نمیخوره باقیشم ریخت برا اون و برا من تو کاسه از اون غذای محلی ریخت من کل تایم با غذام بازی بازی کردم حتی یه عذرخواهی کوچیک نکرد. من غذا برام مهم نیست واقعاً. خودم میخواستم برم نون پنیر بخورم چون بدم میاد بخاطر خودم باقی از غذا زده بشن ولی اینکارش توهین بود به نظرم! خیلی ناراحت شدم.
این به کنار یه بار مهمونی خانوادگی بود همه بچه هاش بودن من یه جاری بزرگترم دارم اون اومد من و مادرشوهرم سر پا بودیم هنوز اون ننشسته رفت نشست گفت مادر چایی هست برا زن داداش بیار خیلی بهم برخورد اگه اون عروسه منم عروسم دخترخواهرشوهرم بزرگه همون جا بود به اون می‌گفت جاریمم یه پوزخند زد🥲 منم اینجوریم که نمیتونم همون لحظه جواب بدم یا حرکتی بزنم فقط بغض میکنم و کارشو انجام میدم بعدم به همسرم میگم میگه تو خیلی حساسی، واقعاً من خیلی حساسم؟ سر سفره مامانم اول برای همسرم و شوهرخواهرم غذا می‌کشه خونه اونا آخرین نفر برای من می‌ریزه. نه که بگم برای من اول بریزه ولی واقعاً بهم برمیخوره.
 
آقاااا
فقط این ۵ مجردی که اومدن اینجا غرای مارو بخووونن ازونایین که دنبال بهونه واسه شوهر نکردن میگردنy (658)
 
می‌خوام بدونم من حق دارم یا نه؟
یه مسئله‌ای هست دوستان راستش حس میکنم خیلی پیش پا افتادست و خجالت میکشم بگم
ولی واقعاً رو مخمه
مادرشوهرم اصلا احترام منو نگه نمیداره. من به هرحال عروس اون خانوادم یک فرد غریبم تو جمعشون.
برای مثال: من و همسرم و دوتا بردارشوهرام سر سفره بودیم غذا یه غذای محلی بود که من دوست نداشتم! یکم قیمه بود من رفتم نون پنیر بیارم بخورم گفت نههه بیا برات قیمه گرم کردم بخور. منم گفتم باش چه بهتر. برادرشوهر بزرگم اومد مادرشوهرم گفت رضا این غذا رو دوست نداره براش یکم برنج کشید و خورشت ریخت برادرشوهر وسطیمم اومد گفت ایمان بچمم نمیخوره باقیشم ریخت برا اون و برا من تو کاسه از اون غذای محلی ریخت من کل تایم با غذام بازی بازی کردم حتی یه عذرخواهی کوچیک نکرد. من غذا برام مهم نیست واقعاً. خودم میخواستم برم نون پنیر بخورم چون بدم میاد بخاطر خودم باقی از غذا زده بشن ولی اینکارش توهین بود به نظرم! خیلی ناراحت شدم.
این به کنار یه بار مهمونی خانوادگی بود همه بچه هاش بودن من یه جاری بزرگترم دارم اون اومد من و مادرشوهرم سر پا بودیم هنوز اون ننشسته رفت نشست گفت مادر چایی هست برا زن داداش بیار خیلی بهم برخورد اگه اون عروسه منم عروسم دخترخواهرشوهرم بزرگه همون جا بود به اون می‌گفت جاریمم یه پوزخند زد🥲 منم اینجوریم که نمیتونم همون لحظه جواب بدم یا حرکتی بزنم فقط بغض میکنم و کارشو انجام میدم بعدم به همسرم میگم میگه تو خیلی حساسی، واقعاً من خیلی حساسم؟ سر سفره مامانم اول برای همسرم و شوهرخواهرم غذا می‌کشه خونه اونا آخرین نفر برای من می‌ریزه. نه که بگم برای من اول بریزه ولی واقعاً بهم برمیخوره.
به نظرم سعی کن از هیچ کس توقع نداشته باشی.
خیلی سخته ها میدونم
هر چقدر توقع داشته باشی شرایط برای خودت سخت تر میشه
تا جایی که نیتونی بخاطر هنسرت خیلی کارو سعی کن ندید بگیری و اهمیت ندی هر چقدر اهمیت ندی کارا بهتر رو روال میافته
واقعا قدیمیا میگفتن ازین گوش بشنو ازون گوش به در کن

سن آدم که میره بالا حساسیت ها بیشتر میشه..
 
می‌خوام بدونم من حق دارم یا نه؟
یه مسئله‌ای هست دوستان راستش حس میکنم خیلی پیش پا افتادست و خجالت میکشم بگم
ولی واقعاً رو مخمه
مادرشوهرم اصلا احترام منو نگه نمیداره. من به هرحال عروس اون خانوادم یک فرد غریبم تو جمعشون.
برای مثال: من و همسرم و دوتا بردارشوهرام سر سفره بودیم غذا یه غذای محلی بود که من دوست نداشتم! یکم قیمه بود من رفتم نون پنیر بیارم بخورم گفت نههه بیا برات قیمه گرم کردم بخور. منم گفتم باش چه بهتر. برادرشوهر بزرگم اومد مادرشوهرم گفت رضا این غذا رو دوست نداره براش یکم برنج کشید و خورشت ریخت برادرشوهر وسطیمم اومد گفت ایمان بچمم نمیخوره باقیشم ریخت برا اون و برا من تو کاسه از اون غذای محلی ریخت من کل تایم با غذام بازی بازی کردم حتی یه عذرخواهی کوچیک نکرد. من غذا برام مهم نیست واقعاً. خودم میخواستم برم نون پنیر بخورم چون بدم میاد بخاطر خودم باقی از غذا زده بشن ولی اینکارش توهین بود به نظرم! خیلی ناراحت شدم.
این به کنار یه بار مهمونی خانوادگی بود همه بچه هاش بودن من یه جاری بزرگترم دارم اون اومد من و مادرشوهرم سر پا بودیم هنوز اون ننشسته رفت نشست گفت مادر چایی هست برا زن داداش بیار خیلی بهم برخورد اگه اون عروسه منم عروسم دخترخواهرشوهرم بزرگه همون جا بود به اون می‌گفت جاریمم یه پوزخند زد🥲 منم اینجوریم که نمیتونم همون لحظه جواب بدم یا حرکتی بزنم فقط بغض میکنم و کارشو انجام میدم بعدم به همسرم میگم میگه تو خیلی حساسی، واقعاً من خیلی حساسم؟ سر سفره مامانم اول برای همسرم و شوهرخواهرم غذا می‌کشه خونه اونا آخرین نفر برای من می‌ریزه. نه که بگم برای من اول بریزه ولی واقعاً بهم برمیخوره.
به نظرم با یه مشاور مشورت کن
و دفعه آینده به مامانت بگو دقیقا مثل مادر شوهرت رفتار کنه فقط برا یکی دو بار همسرتم چیزی گفت بگو تو زیادی حساسی .
اونی که باید برا شما ارزش قائل باشه همسرته نه مادرش دو بار پشتت درآد حساب کار دست همه میاد
لازم به بی احترامی هم نیست
مثلا مادر شوهرت بگه برا فلانی فلان وسیله رو بیار همسرت پاشه بگه تو بشین من میارم . یا غذا رو همسرت اول برا شما بکشه بعد برا خودش موضوع کاملا مسالمت آمیز بی هیچ اعتراضی حل میشه تو این پیشنهادا رو به همسرت بده و بگو اینطوری نه بی احترامی به کسی میشه و احترام منم رعایت میشه
 
به نظرم سعی کن از هیچ کس توقع نداشته باشی.
خیلی سخته ها میدونم
هر چقدر توقع داشته باشی شرایط برای خودت سخت تر میشه
تا جایی که نیتونی بخاطر هنسرت خیلی کارو سعی کن ندید بگیری و اهمیت ندی هر چقدر اهمیت ندی کارا بهتر رو روال میافته
واقعا قدیمیا میگفتن ازین گوش بشنو ازون گوش به در کن

سن آدم که میره بالا حساسیت ها بیشتر میشه..
این موضوعی نیست با بی توجهی حل بشه اتفاقا هی قراره بدتر شه تنها کسی که میتونه نوضوع رو حل و فصل کنه همسرشونه و لاغیر
اعتراض کنه میشه عروس بد و باقی ماجراها
نکنه هی بی ارزش تر میشه
تو بهترین شرایط با همسرت کاملا با مهربانی و مودبانه مطرحش کن و اینم اضافه کن که میدونم مادر جون با من احساس صمیمیت میکنند و ... ولی خب به نظرم ممکنه بقیه برداشتشون بد باشه و کلا زبون بازی های خانومانه
 
می‌خوام بدونم من حق دارم یا نه؟
یه مسئله‌ای هست دوستان راستش حس میکنم خیلی پیش پا افتادست و خجالت میکشم بگم
ولی واقعاً رو مخمه
مادرشوهرم اصلا احترام منو نگه نمیداره. من به هرحال عروس اون خانوادم یک فرد غریبم تو جمعشون.
برای مثال: من و همسرم و دوتا بردارشوهرام سر سفره بودیم غذا یه غذای محلی بود که من دوست نداشتم! یکم قیمه بود من رفتم نون پنیر بیارم بخورم گفت نههه بیا برات قیمه گرم کردم بخور. منم گفتم باش چه بهتر. برادرشوهر بزرگم اومد مادرشوهرم گفت رضا این غذا رو دوست نداره براش یکم برنج کشید و خورشت ریخت برادرشوهر وسطیمم اومد گفت ایمان بچمم نمیخوره باقیشم ریخت برا اون و برا من تو کاسه از اون غذای محلی ریخت من کل تایم با غذام بازی بازی کردم حتی یه عذرخواهی کوچیک نکرد. من غذا برام مهم نیست واقعاً. خودم میخواستم برم نون پنیر بخورم چون بدم میاد بخاطر خودم باقی از غذا زده بشن ولی اینکارش توهین بود به نظرم! خیلی ناراحت شدم.
این به کنار یه بار مهمونی خانوادگی بود همه بچه هاش بودن من یه جاری بزرگترم دارم اون اومد من و مادرشوهرم سر پا بودیم هنوز اون ننشسته رفت نشست گفت مادر چایی هست برا زن داداش بیار خیلی بهم برخورد اگه اون عروسه منم عروسم دخترخواهرشوهرم بزرگه همون جا بود به اون می‌گفت جاریمم یه پوزخند زد🥲 منم اینجوریم که نمیتونم همون لحظه جواب بدم یا حرکتی بزنم فقط بغض میکنم و کارشو انجام میدم بعدم به همسرم میگم میگه تو خیلی حساسی، واقعاً من خیلی حساسم؟ سر سفره مامانم اول برای همسرم و شوهرخواهرم غذا می‌کشه خونه اونا آخرین نفر برای من می‌ریزه. نه که بگم برای من اول بریزه ولی واقعاً بهم برمیخوره.
خونواده ها با هم فرق دارند
منم از این چیزها داشتم با شدت خیلی بیشتر،
ولی به این نتیجه رسیدم یا باید تو روشون بیاری یا اینکه بیخیال باشی، بیخیال واقعی که خودمحوری نکنی

اون اول ازدواج دخترای برادرشورهم هر روز خونه ما بودن، یه ماه هر روز، هر چی به همسرم میگفتم بابا ما تازه عروسی کردیم بگو اینا برن خونشون هیچی نمی گفت آخر خودم غیر مستقیم گفتم، یه الم سنگ‌های درست کردن که نگو و نپرس که تو به چه حقی به ما چیز میگی، اینجا خونه ماست و تو باید بری و دری و وری که لایقشون خودشونن
بعد هم همشون باهام قهر کردن، مامان و بابا و خواهر و برادر همسرم ۶-۷ ماه، تو یه ساختمونیم
بچه‌های برادرش هم ۵ سال و اینا
خونواده خودمم ازونان که میگن تو مدارا کن، خلاصه اش برات بگم که پیرمون کردن
😃
 
انقددد خستمممم هم از کارای خونه هم از کلاس و بدتر از همه کیکی که پختم و چون وانیل زیاد زدم تلخ شده و خستگی که تو جونم موند -_-
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین