تا زمانی که زنده هستی، زندگی کن. اگر زندگی را در حد کمال درک کنی، وحشت مرگ از بین میرود. اگر انسان در زمان مناسب زندگی نکند، در زمان مناسب هم نمیمیرد.
دل که بلرزد دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست. این وقتها انگار کنار خیابانی پر تردد ایستادهای تا مجال عبور پیدا کنی، هم صبوری میخواهد هم آرامش که هیچکدام نیست! آدم تصادف میکند با یک اتوبوس خاطرههای مس*ت.
حال آدم که دست خودش نیست. عکسی میبیند، ترانهای میشنود، خطی میخواند، اصلا هیچی هم نشده یهو دلش ریش میشود. حالا بیا و درستش کن. آدمِ دلگیر منطق سرش نمیشود. برای آنها که رفتهاند آن ها که نیستند، میگرید دلتنگ میشود حتی برای آنها که هنوز نیامدهاند.
زندگیه دیگه؛ گاهی خستت میکنه، خیلی خستت میکنه؛ اونقد که دوس داری خودکارتو بزاری لای صفحاتش. یه مدت بری سراغ خودت. هیچی نکنی، با هیچکی حرف نزنی، حتی نفسم نکشی. اما مشکل اینجاست بعد که برمیگردی میبینی یه نفر خودکارو از لای کتاب زندگیت بیرون کشیده و تو هم یادت نمیاد کدوم صفحه بودی. گم میشی. و هیچی تو دنیا بدتر از این نیست که ندونی کجای زندگیتی.