نظارت همراه رمان باززایش | ناظر دیدگــــــــانـــــــــ

- یادته چندتا آدم می‌خواستن با مواد منفجره سوار هواپیما بشن؟
محافظ‌ها همزمان
هم‌زمان ماشه‌های اسلحه‌ها رو تست کردن و صداش تو سالن پیچید.
رئیس از کنارم رد شد و هم‌زمان که قدم میزد گفت:
- اگه سعی کنین از هم دور بشین ما یه اهرم خاصی رو کم‌کم می‌کشیم؛ اول چراغ آبی دستبندتون روشن میشه و پـیس... .
دو انگشتش رو آهسته به هم کوبید؛ ریتمی مطمئن و تهدیدآمیز:
- یه شوک کوچیک بدن‌تون رو می‌گیره.
قدم‌هاش کند شد؛ حساب‌شده و خطرناک.
با قدم‌هایش حساب شده و محکم بودن اما کندتر آرام.
این بهتر نیست.

- اگه به دور شدن از اعضای تیم ادامه بدین، اهرم بیشتر کشیده میشه و بعدش چراغ بنفش روشن میشه.
پوزخند کوتاهی زد؛ خنده‌ای سرد، بی‌روح و تحقیرآمیز:
- و بعد یه شوک بزرگ‌تر به بدن‌تون وارد میشه که عضلات‌تون قفل میشن؛ حتی بی‌اختیاری ادراری می‌گیرین.
تمام‌قد چرخید؛ نگاهش مثل فلز تیز روی پوستم نشست.
- اگه هم‌چنان ادامه بدین...
دستش رو پایین آورد؛ حرکتی کوتاه اما پر از پایان:
پر از پایان معنی نمیده میتونی از کلمه بی انتها استفاده کنی.
- در نهایت چراغ قرمز روشن میشه.
اشاره‌اش ساده بود اما بی‌رحم؛ یک انگشت کافی بود.
- و یه دکمه و...
چند لحظه سکوت کرد؛ سپس لبخند کجی روی صورتش افتاد:
- بوم.
خفه‌کننده‌ترین سکوت دنیا بین‌مون افتاد؛ قدم به عقب‌تر زد و گفت:
- وقت رفتنه.
بعد یه پاکت ضخیمی رو روی میز پرتاب کرد؛ صداش کوتاه اما واضح بود.
- اینم پول برای غذا و چیزایی که اون‌جا نیاز پیدا می‌کنید.
چرخید و به پهلو ایستاد؛ دست‌هاش تو جیبش پنهان شد.
- فقط با یه شماره می‌تونی تماس بگیری بچه‌جون.
سپس رو به من برگشت؛ نگاهش بی‌تپش تو چشم‌هام فرو رفت:
- یعنی با من.
بعد از مکث کوتاهی با صدای کنترل شده پرسید:
- سوال دیگه‌ای هست؟
‌رئیس‌جمهور دست‌هاش رو به هم زد و گفت‌و‌گو تموم شد:
- خیلی خب اعضای تیم‌تون پشت سرتون دارن میان.
برگشتم؛ صدای قدم‌هاشون اول تو سالن پیچید و بعد چهره‌هاشون از دل مه سفید نورها معلوم شد.
نقطه ویرگول هشت مرد و پنج زن.
همه زره‌های سیاه فلزی به تن داشتن؛ شکل‌هایی سنگین و بی‌نام، مثل سربازان آینده. چراغ‌های آبی‌ روی بازوهاشون سوسو میزد و از کیف‌های بزرگ و صندوقچه‌های اسلحه بخار سردی بیرون می‌اومد. نگاه‌هاشون یکی بود؛ ترس فشرده و آمیخته با خشم و اجبار.
چندتاشون اخم داشتن، دوتا زن نگاه‌شون رو از زمین برنمیداشتن؛ یکی از مردها به‌نظر می‌رسید از همه پیرتره و کم‌طاقت‌تر.
ولی همشون بوی جنگ، خستگی و بدبختی می‌دادن. رئیس‌جمهور رو به یکی از مردها اشاره کرد؛ یه مرد قدبلند با ریش‌سه‌روزه، چشم‌های خاکستری، پوست تیره و شونه‌های پهن.
- متیو!
کلمات رئیس جمهور مثل لبه‌ی تیغ بریده و سرد بود:
- این دو نفر رو ببر و لباس مخصوص‌شون رو براشون بپوشون؛ بعدش همه‌چیز رو بهشون بگو.
چشم‌هاش منجمد شدن و هیچ احساس زنده‌ای پشتشون نبود.
- و سریع راه بی‌افتین.
متیو بدون کلمه‌ای سر تکون داد. رئیس جمهور یه قدم نزدیک‌تر شد و کنار گوشم خم شد؛ نفسش یخ بود.
- بعدا می‌بینمت بچه‌جون؛ وقتی به مقصد رسیدی با من تماس بگیر و گزارش بده.
بعدش برگشت و محافظ‌ها دنبالش راه افتادن. صدای پوتین‌هاشون دور شد؛ من موندم، ریگان و آدم‌هایی که انگار مرگ رو از نزدیک بو می‌کردن.
ریگان با صدایی آروم و لرزون گفت:
- آرمین، حالا باید چیکار کنیم؟
هوا رو با زحمت کشیدم؛ انگار گلوم تنگ شده بود:
- فعلا فقط باید زنده بمونیم.
متیو از پشت با صدای خشک و بی‌احساس گفت:
- چرا وایستادین! با من بیاین؛ نه سوال نه حرف اضافه.
نگاه سردش تو گردنم خورد.
- زودباشین؛ یه ساعت دیگه پرواز داریم.
متیو در یک اتاق فلزی کوچیک رو باز کرد؛ دو نفر هم پشت سرش بودن:
ویولت؛ زن یک‌دنده با موهای کوتاه خاکستری، چشم‌های یخی، صورت پر از خط‌ و خش و لحن سرد یه کسی که هزاربار با مرگ روبه‌رو شده.
سعی کن توصیفات رو با فصا سازی ایجاد کنی نمونش رو تو پارت قبل گفتم بهت.


و جیمز؛ مردی با موهای فرفری تیره، خال‌کوبی روی گردن، ابروهای گره‌خورده، اما نگاهش... آروم‌تر از بقیه بود.
ویولت گفت:
- لباس‌هاتون رو دربیارین و این‌ها رو بپوشین.
کیسه‌هایی رو روی زمین رها کردن و صدای خفه‌ای بلند شد.
- برمی‌گردیم؛ اگه کاری داشتین... بهتره که نداشته باشین.
در بسته شد؛ ریگان نفس گرفت و به سمت من اومد؛ انگار دنیا یه لحظه از حرکت ایستاد. آغوشش محکم بود... گرم، ترسیده ولی امن. دست‌هاش رو دو طرف صورتم گذاشت.
- حتی اگه دنیا این‌بار تموم بشه؛ خوشحالم که اون روز تو جنگل توی اون رستوران لعنتی با تو غذا خوردم.
دهنم منقبض شد؛ مثل سرمایی که بی‌دلیل رسیده باشه.
- ریگان!
دوباره من رو به آغوش گرفت؛ این‌بار کوتاه‌تر و بعد هر دو شروع به عوض کردن لباس‌هامون کردیم. لباس جدید تنگ و سرد از جنس یک چیز مصنوعی که بوی پلاستیک سوخته می‌داد بود؛ شلوارش عجیب بود، مثل زره نازک ولی منعطف و پیراهنش مثل پوست دوم بدن بود؛ بعدش در باز شد.
متیو اخم‌هاش تو هم رفت.
- چی شد؟ آماده نشدین؟
 
من با صدای خش‌دار و قیافه‌ای که خودمم باورم نمی‌شد گفتم:
- چرا... چرا پوشیدیم.
ویولت به ما نگاه کرد و گفت:
- دنبالم بیاین.
ما رو به وسط اتاق بردن؛ یه دستگاه مثل چارچوب فلزی ایستاده بود و متیو پشت سرمون ایستاد.
یک لباس فلزی سیاه رو برداشت؛ انگار پشتش ستون مهره داشت.
- صاف وایستین و تکون نخورین.
لباس رو از پشت به ما وصل کرد؛ با دو اهرم لباس به شونه‌هام قفل شد و صدای چرنگ تو اتاق پیچید.
جیمز جلوی ما پنل رو زد؛ قسمت جلو خودش اتوماتیک چفت شد. یه کلاه‌خود عجیب آوردن؛ مثل ماسک غواصی ولی خشن‌تر بود و بو می‌داد و خیلی تنگ بود.
روی صورتم قفل شد و جلوی چشم‌هام یه شیشه‌ی ضدگلوله نشست. صدای ریگان مثل سایه از دهنش بیرون خزید:
- نمی‌تونم درست نفس بکشم... .
زیر دندون‌هام گفتم:
- خب حداقل از هالووین راحت شدیم؛ حالا یه لباس آماده داریم.
نگاهم لرزید و باز شد؛ چیزی درونم تکون خورد.
- فقط امیدوارم موقع دویدن جیر جیر نکنه... .
لبخند کوچکی زد؛ همین لبخند یه لحظه دنیا رو از جهنم بیرون کشید. متیو دست‌هاش رو به هم زد:
- آماده بشین و بیاین، باید کم‌کم سوار هواپیما بشیم.
از اتاق بیرون اومدیم؛ به ریگان نگاه کردم و دستش رو گرفتم.
- بیا بریم و دوباره دنیا رو نجات بدیم.
وارد سالن شدیم؛ اعضای تیم جلوی هواپیما منتظر بودند، دختری قد بلند با موهای بور کوتاه شده و چهره‌ای که انگار همیشه داره با چیزی می‌جنگه. نگاهش چند ثانیه روی من و ریگان خشک شد؛ نه از سر کنجکاوی، بلکه از سر قضاوت.
مردی پشت سرش اومد؛ ریش کوتاه تیغ‌خورده داشت و چشم‌هایی که انگار بیست ساله نخوابیده بودن. یه نگاه سنگین انداخت؛ انگار می‌خواست میزان ارزش ما رو بدست بیاره، و از گوشه‌ی سالن یه جعبه‌ی فلزی بزرگ رو با یه حرکت روی میز پرت کرد. بازوش پر از تتوهای قدیمی جنگی بود. زیر لب به دوستش غر زد:
- این‌جا واسه خوابیدن نیست.
جیمز، همون که قبلا دیده بودیم آروم ولی با اعتمادبه‌نفس داشت تسمه‌های اسلحه‌ی مخصوصش رو تنظیم می‌کرد. دختری حدودا بیست‌وهفت ساله سبزه‌پوست، با چشم‌های بی‌احساس کنار اون ایستاده بود و زره‌اش رو چک می‌کرد.
متیو با صدایی تیز و بلند گفت:
- کارا! لوگان! هی مارکوس! به نظرتون اون‌جا جای نشستنه؟ پاشین بیاین.
به جای علامت تعجب از ویرگول استفاده کن بین اسم‌ها
کارا یک چشم‌غره رفت و بلند شد. لوگان فقط «باشه قربان» زمزمه کرد و مارکوس بدون حرف بلند شد؛ انگار دنبال بهونه بود تا دعوا راه بندازه.
- جیمز، نورین، آماده شدین؟
جیمز سری تکون داد و نورین حتی نگاه نکرد.
- الیزا! پس کلاهت کجاست؟
الیزا که دختری ریزنقش با موهای قرمز فر، چهره‌ی مهربون و کمی دست‌پاچه بود دوید سمت یه کمد فلزی و گفت:
- ببخشید قربان. همین الان...
صورت متیو منقبض شد؛ خطوطش تیز و عصبی بود:
- آدرین! رایان! هارپر! اون جعبه‌ها رو اون‌جا بذارین و بیاین جلوتر؛ ما دوتا تازه‌وارد داریم.
اینجا هم همین طور بین اسم‌ها ویرگول استفاده کن
آدرین، مردی با پوست تیره و شونه‌های پهن جعبه‌ی مهمات رو محکم زمین گذاشت. رایان قدبلند با چشم‌های خاکستری سرد، فقط زیرلب گفت:
- باشه.
هارپر، زنی با موهای مشکی جمع‌شده، لبخند کمرنگی زد که معلوم بود از روی احترام وظیفه است؛ نه مهربونی.
همه جمع شدن و ساکت ایستاده بودند. نگاه‌ها به ما دو تا قفل شده بود؛ انگار منتظر بودن ببینن این قهرمان‌های اجباری کی هستند. متیو جلوتر رفت و سینه‌اش رو صاف کرد؛ جدی و بی‌احساس.
جمله‌هات پایان نداره.
جمله‌هانو یه جوری بنویس که تهش فعل داشته باشه
- خب همگی جمع بشید.
همه نزدیک‌تر اومدن و صدای قدم‌ها تو سالن می‌پیچید. زره‌ها بهم می‌خورد و هوا بوی فلز، روغن، باروت و استرس می‌داد.
- از این لحظه همه‌ی ما یه تیم هستیم.
لحظه‌ای ساکت شد؛ انگار افکارش گیر کرده بودن.
- این دو نفر هم تازه به ما ملحق شدن.
با دست به من و ریگان اشاره کرد.
- حالا دیگه همه باید مثل یه خونواده باهم رفتار کنیم؛ چون ماموریت بسیار سختی داریم و روزها قراره باهم باشیم.
صدای نفس بعضی‌ها سنگین‌شد؛ انگار خیلی خوب می‌دونستن سختی یعنی چی.
- آماده باشین؛ پنج دقیقه‌ی دیگه حرکت می‌کنیم. متیو سمت تجهیزاتش رفت و آدرین و مارکوس مشغول بستن صندوق‌ها شدند. کارا دست‌هاش رو پشتش گره زد و چپ‌چپ نگاه‌مون کرد. الیزا دست و پاش رو گم کرده بود و دنبال وسایلش می‌گشت و من و ریگان کنار هم ایستاده بودیم.
زره‌ها سنگین، نفس‌هام کوتاه و دنیا داشت دوباره روی شونه‌هام می‌نشست. ریگان آهسته گفت:
- آرمین؟
با صدایی که بیشتر فکر بود تا گفتار، گفتم:
- می‌ریم ریگان، خوب یا بد. می‌دونی چرا؟ چون این‌بار هیچ‌کدوم‌مون قرار نیست تنها بمونه.
پنج دقیقه، و بعد پرواز به سمت جهنمی که نمی‌تونستم حتی حدسش بزنم کجاست.
 
به جای علامت تعجب از ویرگول استفاده کن بین اسم‌ها

اینجا هم همین طور بین اسم‌ها ویرگول استفاده کن

جمله‌هات پایان نداره.
جمله‌هانو یه جوری بنویس که تهش فعل داشته باشه
سلام
ویرایش انجام شد، خسته نباشید -118-"{}
پ.ن: پارت‌های جدید هم ارسال شد
 
آخرین ویرایش:
پنج دقیقه‌ی بعد صدای متیو تو سالن پیچید:
- حرکت کنید؛ همه‌تون سوار بشین.
هواپیما درست وسط محوطه بود؛ یه غول آهنی سیاه که درست مثل یه هیولا خوابیده بود. در پشتش باز شد و رمپ آهسته پایین اومد و باد سردی تو صورتم زد؛ بوی سوخت و فلز داغ قاطی هوا بود.
همه‌ی اعضای تیم یکی‌یکی سوار شدن؛ هر کدوم انگار جای همیشگی‌شون رو داشتن. من و ریگان آخرین نفرها بودیم و سنگینی زره‌های لعنتی هر قدم رو سخت‌تر می‌کرد.
داخل هواپیما نیمه‌تاریک بود و فلز سرد همه‌جا رو گرفته بود؛ صندلی‌های فلزی نظامی، تسمه‌های ضخیم مهار، جعبه‌های مهمات و کابل‌هایی که از سقف مثل رگ‌های بیرون‌زده آویزون بودن. غرش مداوم موتور فضا رو می‌بلعید و اجازه نمی‌داد سکوت نفس بکشه.
جیمز روی یک جعبه نشست و داشت بند دستکشش رو سفت می‌کرد؛ خودم رو نزدیکش بردم و گفتم:
خودم رو نزدیکش کشیدم✔️
نزدیکش رفتم✔️
- ببخشید، می‌تونم بپرسم داریم دقیقا کجا می‌ریم؟
جیمز با پوزخند کوتاه به من زل زد:
-‌
مگه بهت نگفتن؟ داریم می‌ریم ونزوئلا نابغه.
-‌ ونزوئلا؛ چرا اون‌جا؟
جیمز شونه بالا انداخت و بعد با لحن یه سرباز قدیمی که دیگه از هیچی تعجب نمی‌کنه گفت:

- خب کهم... به خاطر اون فیلم لعنتی که پخش شد. باید بریم ببینیم اون‌جا چه خبره و جلوی اون هیولاها رو بگیریم؛ قبل از اینکه دیر بشه.
نورین که صدای ما رو شنیده بود، بدون نگاه کردن جمله رو گرفت و ادامه داد:
- پسرجون؛ ما می‌ریم ببینیم این مزخرفات واقعیه یا نه.
بحث بین‌شون بالا گرفت و هرکسی نظری داشت. مارکوس با قاطعیتی سرد گفت:
- باید همه‌شون رو بدون استثنا نابود کنیم.
کارا مکثی کرد؛ نگاهش مردد بود:
توصیفات بیشتر انجام بده در رابطه با رفتار عکس‌العمل
- یا شاید... شاید هنوز یه فرصت وجود باشه.
الیزا آروم اما سنگین گفت:
اینجا هم همینطور
- امیدوارم اصلا واقعی نباشه.
من و ریگان یواشکی عقب برگشتیم و روی دوتا صندلی کنار هم نشستیم؛ بندهای صندلی رو محکم بستم تا تکون نخورم. هنوز گیج بودم. لوگان صدا زد:
درمورد لوگان توضیح بده اینکه یه دفعه حرف میزنه جذاب نیست
- هی شما دوتا؛ جریان‌تون چیه؟ چرا آوردن‌تون این‌جا؟
قلبم تند زد؛ هیچ‌کس نمی‌دونست حقیقت چیه. فقط اون رئیس جمهور حروم‌زاده
(استفاده از کلمه‌ی حرومزاده چهره‌ی خوبی نداره از یه کلمه‌ی بهتر استفاده کن)از گذشته‌ی ما خبر داشت. سریع جواب دادم:
- ما... ما تو شرق چین توی یه پایگاه آمریکایی خدمت می‌کردیم و اون‌جا باهم آشنا شدیم.
نورین مستقیم و کوتاه پرسید:
- کدوم پایگاه؟
ریگان نفس عمیقی کشید، انگار قبل از گفتن پشیمون شده بود:
- مرکز فرماندهی میدانی کایفنگ موقت.
سکوت افتاد و ریگان بعد از چند ثانیه ادامه داد:
- تونستیم فرار کنیم و آخرش از اسکاتلند ما رو به این‌جا آوردن.
چند نفر سرشون رو تکون دادند؛ ظاهرا دروغ قابل‌قبول بود.
صدای مارکوس تیز و ناگهانی بالا رفت:
- هی تازه‌وارد؟
سرم رو بلند کردم؛ مارکوس ابرو بالا انداخت:
- فکر کنم لباست یه مشکلی داره.
مضطرب بهش زل زدم و نتونستم چیزی بگم؛ بعد مکثش لبخند کجی زد و ادامه داد:
- یه جنازه تو لباسته.
خنده‌هایی خشک و عصبی از چند نفر در اومد؛ خنده‌هایی که بیشتر از ترس بود تا شوخی.
لوگان به پشت صندلی ما زد:
- هی از خودتون محافظت کنین جوجه‌ها.
کارا نگاهش رو از زمین کند و گفت:
- چون کسی مراقب شما نیست؛ خیلی بدشانسین.
خنده‌ی دسته‌جمعی دوباره تو هواپیما پیچید. ریگان زیر لب گفت:
- آشغال‌ها.
من دندون‌هام رو فشار دادم و صاف نشستم که حداقل ضعیف دیده نشم. ریگان یه نیم‌خند خیلی کوچیک زد:
- نگران نباش؛ اگه قرار باشه بترسیم... از اونا نمی‌ترسیم.
مارکوس مدتی فقط نگاه‌مون کرد؛ بعد با صدایی سنگین گفت:
- خب می‌بینیم این تازه‌واردا واقعا چقدر دووم میارن.
هواپیما شروع به لرزیدن کرد؛ موتورها غریدن و چراغ بالای سرمون قرمز شد و متیو داد زد:
- همه محکم بندها رو ببندین! پنج... چهار... سه...
ریگان دستم رو گرفت و من هم دستش رو فشار دادم و هواپیما از زمین جدا شد؛ به سمت ونزوئلا.
به سمت چیزی که قرار بود یا نجات‌مون بده یا نابودمون کنه.
هواپیما می‌لرزید؛ صدای موتورهای غول‌پیکر مثل غرش یک هیولای آهنی توی دل فضای خالی بارپیما می‌پیچید. چراغ‌های زرد بالای سرمون نور کم‌جونی می‌دادن که بیشتر آدم رو مضطرب می‌کرد تا آرام.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: FOROZESH
متیو وسط راهروی فلزی ایستاد؛ پاهاش رو محکم روی کف لرزان هواپیما کوبید و دست‌هاش رو پشت کمرش گره کرده بود. صدای گرفته و خسته‌اش روی صدای موتور می‌نشست، اما به‌قدری محکم بود که همه ساکت بشن.
- همه گوش کنین.
چشم‌ها به سمتش برگشت؛ حتی جیمز که همیشه لبخند کج میزد کمی جدی شد. متیو نفس عمیقی کشید؛ مثل کسی که می‌دونه قراره حرف خوبی نزنه.
- ما تو جنگ گذشته آلمان رو از دست دادیم.
چند نگاه از ترس یا شرم شکست و به زمین افتاد.
- فرانسه رو هم همین‌طور.
ویولت با دندون لب پایینش رو فشار داد. مارکوس پوزخند زد اما پشتش ترس آشکاری بود.
متیو ادامه داد، صداش این‌بار کمی لرز داشت اما نگاهش نه.
- اگه توی این ماموریت شکست بخوریم، دیگه جنگی وجود نداره که بشه براش جنگید.
سکوت عمیقی به وجود اومد و ضربان قلبم هم‌زمان با لرزش موتور حس میشد.
- می‌دونم فشار زیادی روتونه اما تا فردا به مقصد می‌رسیم. عیبی نداره اگه بترسین.
قدم کوتاهی برداشت؛ وزن روی شونه‌هاش افتاده بود.
- یادتون باشه که بدون ترس شجاعتی هم در کار نیست.
کارا آه عمیقی کشید و سمت جعبه مهمات رفت؛ روی جعبه نشست و پیشونی‌اش رو مالید.
لوگان زیر لب، پر از خشم پنهان گفت:
اگه پر از خشمه پنهانش چیه😂
- عالیه، اصلا خیلی انگیزه داد.
ولی از لرز خفیف دست‌هاش مشخص بود که فقط برای حفظ ظاهر میگه.
جیمز سمت سلاح‌ها رفت و با بی‌حوصلگی ناخن شکسته روی بدنه تفنگش کشید و گفت:
- امیدوارم این یکی دیگه گیر نکنه، نمی‌خوام فردا نصف فک یه هیولا رو با دست جدا کنم.
نورین نگاه سردی بهش انداخت و گفت:
- تو اگه یه هیولا ببینی خودت نصف میشی.
آدرین گوشه‌ی هواپیما روی یک جعبه زانو زد و همون‌جا خوابش برد؛ سرش چرخید و محکم به دیواره‌ی فلزی خورد.
هارپر صداش رو پایین نگه داشت و با کلماتی سنگین ادامه داد:
- آره بخواب، تو فقط همون‌جا بمیر که جا بیشتر بشه.
بعد لبخند زد؛ شوخی تلخش همیشه همین شکلی بود. متیو دست‌هاش رو تکون داد:
- خب هرکسی بره سر کار خودش.
نقطه ویرگول تا برسیم باید آماده باشیم.
بعد بدون این‌که منتظر واکنش کسی بشه برگشت و سمت کابین رفت.
نقطه ویرگول من و ریگان کنار هم نشسته بودیم.
هواپیما می‌لرزید و نفس‌هام تنگ بود و زره روی شونه‌هام مثل وزنه‌ای سنگین‌تر از دنیا به نظر می‌رسید؛ ریگان با صدای آرومش زمزمه کرد:
- آرمین، فکر می‌کنی از پسش برمیایم؟
و من فقط تونستم دستش رو محکم‌تر بگیرم.

***

«آزمایشگاه مورن — غرب کلمبیا»
«سوم شخص»

صدای برخورد فلز با فلز در تمام سوله می‌پیچید. نورهای قرمز اضطراری آرام چشمک می‌زدند و بخار داغ از لوله‌های قدیمی بالا می‌رفت. ویکتور روی پل تاسیساتی ایستاده بود؛ دست‌ها پشت کمر، سر کمی بالا و اون لبخند خطرناک کنترل‌شده که روی صورتش نشسته بود.
زیر پاش راکتورهای شیشه‌ای غول‌پیکر به‌صورت نامنظم تپش داشتند؛ هر کدوم‌شون پر از مایع تیره و موجوداتی نیمه‌انسان–نیمه‌هیولا بود که گاهی تقلا می‌کردند و خطوط شیشه را می‌لرزاندند.
ویکتور بدون این‌که سرش رو برگردونه کلمات رو جوید و بیرون داد:
- چه شاهکاری درست کردی ویکتور؛ حالا همه‌ی دنیا برات سر تعظیم فرود میارن.
صدای قدم‌هایی تیز و سریع نزدیک شد؛ ترسا از راهرو بالا اومد و پشت سرش دو نفر از دوستان قدیمی‌اش در حال حرکت بودن؛ مارسل و ایرون که زمانی تو همون تیم اختراعات ممنوعه بودند.
ترسا کنار ویکتور ایستاد؛ چشم‌هاش برق میزد.
- بالاخره به هدف‌مون داریم می‌رسیم؛ دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه جلو ما بایسته.
ویکتور پوزخندی پر از خاطره‌های سنگین زد:
- یادتونه با ما چیکار کردن؟ تمام اختراعات‌مون رو دزدیدن و اسم خودشون رو روشون گذاشتن؛ ما رو از تاریخ حذف کردن. من می‌تونستم مشاور علمی رئیس جمهور باشم ولی شدم تهدید امنیتی.
مارسل با صدایی کنترل شده خشمش رو قورت داد و گفت:
- من می‌تونستم وزیر نیرو بشم؛ ولی چی شدم! یه دانشمند تبعیدی با یه مشکل بالقوه.
ایرون دستش رو آروم روی شونه‌ی ویکتور گذاشت و با نگاه سنگین ادامه داد:
- دیگه تموم شد؛ شما دارین پادشاه دنیا می‌شین. جنگ‌ها یکی یکی دارن خاموش میشن؛ روسیه و اوکراین تموم شد. خاورمیانه تقریبا آروم گرفته و این قدرت شماست که داره صلح رو برمی‌گردونه.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: FOROZESH
ترسا با چشم‌های خالی از شادی پرسید:
چشم‌های خالی از شادی معنی نمیدی میتونی بنویسی با نگاهی خنثی و چشمانی خالی از احساس
- بعد از صلح چه اتفاقی قراره بی‌افته؟
ویکتور لبخند زد، لبخندی که هیچ‌وقت نشونه‌ی خوبی نبود:
- دنیا رو از نو می‌سازیم؛ با حکومت و نظم خودمون، و با کنترل هیولاهای ما دیگه هیچ سیاست‌مداری قدرت‌نمایی نمی‌کنه. هیچ کشوری جرات خیانت نداره و دنیا بالاخره منطقی میشه.
همون لحظه صدای ترک عظیمی از پایین بلند شد. یکی از راکتورها لرزید؛ خطوطی روی شیشه پدیدار شد و ناگهان شکست.
هیولای درونش یک موجود استخوانی با پوستی خاکستری و چشم‌هایی درخشان از مایع بیرون پرید و زوزه‌ای بلند کشید.
ویکتور فریاد کشید؛ صدایی خشن و ازهم‌گسیخته:
- لعنتی‌ها دارین چیکار می‌کنین؟ کنترلش کنین؛ سریع به اتاق تشریح ببرینش.
سربازان و تکنسین‌ها به پایین ریختند؛ هیولا فریاد زد و دو نفر را به گوشه‌ای پرت کرد.
در همین آشوب صدای قدم‌های آرام و منظم شنیده شد. زنی قدکوتاه موطلایی با یونیفورم مشکی براق جلو اومد. النا کرولوف؛ دستیار دوم ویکتور مورن. صداش صاف و بی‌احساس بود؛ نگران‌کننده‌تر از فریاد:
- قربان، همه‌چیز برای انجام ماموریت دوم آماده شده و نیروها منتظر دستور شما هستن.
ویکتور چند لحظه چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید؛ انگار تلاش می‌کرد خشمش رو ببلعه، نفسش رو بیرون داد و با مکثی کوتاه ادامه داد:
- خیلی خب حرکت کنید. این‌بار نباید حتی یه اشتباه داشته باشیم؛ فهمیدین؟
النا با حرکتی کوتاه سر تایید کرد و گفت:
- چشم قربان.
نور قرمز سوله شدت گرفت و صدای آژیرها با فریاد هیولای زیر پل و دستورات نظامی مخلوط شد. ویکتور نگاهش رو به راکتورهای لرزان دوخت و با صدایی خفه گفت:
- این فقط آغاز کار ماست.
سربازها مثل مورچه‌هایی وحشت‌زده از همه طرف می‌دویدن؛ یکی درحال بستن محفظه‌ی ترک‌خورده بود، یکی شوکرها رو شارژ می‌کرد، یکی چکمه‌هاش روی زمین خون‌آلود لیز می‌خورد و نقش زمین میشد. فرمانده‌ها با صدای بلند فریاد می‌زدند؛ فریادها در هم و آشفته بود:
-‌ سمت غرب رو ببندید.

-‌ هیولای شماره هفت از مهار خارج شده.
-‌ گروه تشریح آماده باشین.
ویکتور با چرخشی تند به طرف ترسا برگشت:

- مقصد ماموریت دوم‌مون مشخص شده؟
ترسا با اون لبخند سرد و مرموزش جواب داد:
- بله قربان؛ هدف‌مون روی نایروبی قفل شده و وقتی هواپیما به مقصد برسه، گروه دوم هیولاها روی قاره‌ی خشک آزاد میشن و اون‌جا هم اشغال میشه.
ویکتور بی‌اعتنا رو به ایرون کرد؛ همون مهندس هیکلی با لباس پر از لکه‌های روغن و گفت:
- همه‌چیز برای ضبط پیام ویدیویی من آماده شده؟
ایرون با حرکتی حساب‌شده عینکش رو تنظیم کرد و خشک گفت:
- بله قربان؛ آماده‌اید هر لحظه پیام‌تون رو به دنیا مخابره کنید.
ویکتور با تکون دادن سر دستور حرکت داد. ترسا، ایرون و بقیه‌ی دستیارانش پشت سرش راه افتادن.
راهرو باریک بود؛ سقف کوتاه، لوله‌های بخار ترک‌خورده و مه داغی از لای شکاف‌ها بیرون میزد.
توصیفات این قسمت خیلی ناهماهنگ پشت سر همه توصیفات رو مثل یه جمله بهم وصل کن
اگه یادت باشه چند پارت قبل برات توضیح دادم چجوری اگه خواستی بازم توضیح میدم.
نورهای قرمز چشمک‌زن مثل تپش یک قلب بیمار روی دیوارها بالا و پایین می‌رفتن. یک‌جا از کنار پنجره‌ی کوچکی رد شدند که پشتش یک هیولا به زنجیر کشیده شده بود و با هر تکونش زنجیرها مثل استخوان خشک صدا می‌دادند.
روپوش ویکتور پشت‌سرش موج می‌خورد و کفش‌هاش روی زمین فلزی صدایی منظم داشت؛ انگار خودش هم بخشی از همین ماشین جهنمی بود.
به اتاق ضبط رسیدن و درش نیمه‌کنده آویزون بود؛ داخل پر از سیم‌های برق، مانیتورهای چشمک‌زن، پروژکتورهای قدیمی و میزهایی بود که بعضی‌هاشون زیر ضربه‌ی چیزی سنگین شکسته بودن. بوی گرد و غبار و سیم سوخته فضا رو پر کرده بود.
ویکتور ایستاد و عینک دوچشمی قرمزش رو به چشم‌هاش زد؛ ماسک فیلتر‌دار رو جلوی دهنش محکم کرد. دو سرباز هم‌زمان دوربین بزرگ رو تنظیم می‌کردن.
قلمتون سبز ☘️
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: FOROZESH
چشم‌های خالی از شادی معنی نمیدی میتونی بنویسی با نگاهی خنثی و چشمانی خالی از احساس

توصیفات این قسمت خیلی ناهماهنگ پشت سر همه توصیفات رو مثل یه جمله بهم وصل کن
اگه یادت باشه چند پارت قبل برات توضیح دادم چجوری اگه خواستی بازم توضیح میدم.

قلمتون سبز ☘️
درود
ویرایش انجام شد و پارت‌های جدیدی ارسال شد
خسته نباشید -53-؟"_}
 
سربازی که کنار دوربین ایستاده بود بدون این‌که چشم از لنز برداره، با نگاه خیره و هیجان بیمارگونه زمزمه کرد:
- قربان؛ شروع ضبط با شماره‌ی سه... دو... یک... .
سکوت سنگینی افتاد؛ ویکتور به لنز زل زد و با صدایی یخی، شمرده و مرگبار شروع کرد:
به جای مرگبار بهتره بنویسی با کلماتی که بوی مرگ میدادند
- شهروندان بازمانده‌ی انسانی، رهبران شما حقیقت رو افشا نکردند؛ شما در این جهان تنها نیستید.
صدای نفسش از پشت ماسک کمی خفه و مکانیکی شده بود:
- ما در دور از چشم شما در دل تاریکی هیولاهای جهش‌یافته‌ی قابل کنترل ساختیم؛ موجوداتی که می‌تونیم از طریق‌شون شهرهایی رو که بازسازی کرده بودین، ویران کنیم.
ویکتور انگار داشت چیزی بدیهی رو توضیح می‌داد و با صدایی تخت و بی‌احساس ادامه داد:
- مگر اینکه به جای دولت حفاظت به گروه ما ملحق بشید.
مکثی کرد و سرش کمی پایین اومد و گوشه‌ی لبش تکون خورد؛ نه با لبخند بلکه بیشتر شبیه نشانه‌ای از رضایت بیمارگونه بود. انگار تصویر پیش‌رو رو از قبل در ذهنش می‌دید و ازش لذت می‌برد.
- اگه در برابر ما مقاومت کنید ما سرزمین‌های شما رو نابود می‌کنیم.
یک نفس عمیق کشید و روی مانیتور پشت‌سرش نقشه‌ای بزرگ روشن شد؛ نقاطی قرمز روی چند قاره چشمک میزد.
- اگه می‌خواین از دست هیولاهای ما در امان باشید باید به دستوراتی که طی هفته‌ی آینده منتشر می‌کنیم عمل کنید.
و سکوت؛ سربازی که انگشتش روی دکمه‌ی ضبط بود با صدای فلزی و بی‌روح گفت:
- قربان، ضبط تموم شد.
چند نفر از سربازها کف‌های کوتاه و ناهماهنگ زدند؛ صدایی خشک و بی‌جان که شبیه تشویق در مراسم اعدام بود؛ یکی با صدایی که زیادی بلند بود تا ترسش رو مخفی کنه گفت:
- فوق‌العاده بود قربان.
ترسا جلو اومد و با نمکی از تحسین و ترس در صداش گفت:
- حرف نداشت رئیس؛ کاملا همه رو ترسوندین.
ترسا که حرفش رو زد ویکتور فقط یه نگاه کوتاه بهش انداخت؛ از اون نگاه‌هایی که انگار پشت مردمکش یه ماشین حساب مشغول بررسی بود؛
چه کسی مفیده و چه کسی قابل حذفه.
جمله‌ها پایان نداره
یعنی فعل نداره
جمله‌ها رو طوری بنویس که ساختارش درست باشه
بعد خیلی آروم ماسکش رو از صورتش برداشت؛ بخار نفسش لحظه‌ای جلوش پخش شد.
اطراف‌شون سربازها می‌دویدن؛ یکی داشت چند کیس کامپیوتر رو جابه‌جا می‌کرد، دیگری سیم‌های اتصالی رو جا میزد و چند نفر هم تلاش می‌کردن اتصالات چند کامپیوتر رو قطع کنند.
ویکتور سرد و بی‌تفاوت با لحنی روزمره و ترسناک‌تر از فریاد گفت:
- ترس همون چیزیه که دنیا ازش دور مونده بود.
ترسا سریع سرش رو تکون داد و به عقب قدم برداشت. ایرون که پشت مانیتورهای هولوگرافیکی خم شده بود به حرفاشون گوش می‌داد.
یه‌دفعه یکی از هیولاها به دیوار جانبی کوبید؛ صدای ضربه مثل یه انفجار کوچیک تو سوله پیچید و چندتا سرباز ناخودآگاه به عقب پریدن.
ویکتور حتی پلک هم نزد؛ نگاهش ثابت و بی‌روح درست مثل کسی که مدت‌هاست به دیدن فروپاشی عادت کرده بود؛ بعد نگاه سنگینش رو روی ترسا انداخت:
- تیم اجرایی حرکت کردن؟
ترسا تبلت نقره‌ای رو بالا آورد؛ نور سرد صفحه روی صورتش افتاد و خطوط قرمز روی نقشه یکی‌یکی ظاهر شدند.
- بله قربان؛ هواپیما تو راه کنیاست.
ایرون از جاش بلند شد و آهسته نزدیک‌تر اومد؛ قدش سایه روی میز انداخت.
- قربان، همه‌چیز آماده‌ست و هر وقت بگین پیام‌تون از طریق ماهواره به صورت زنده تو همه‌ی تلویزیون‌ها پخش میشه.
ویکتور مکثی کوتاه کرد و سکوت رو کش داد؛ بعد بی‌احساس ادامه داد:
- هنوز زوده، بزار تیم اجرایی کارش رو شروع کنه و بعد بریم سراغ پخش پیام‌مون؛ می‌تونید برید سر کارتون.
مارسل دستگاه حجیم و نیمه‌تمامی رو که روی میز فلزی لرزان بود کنار زد و با عجله خودش رو پیش ویکتور رسوند. ویکتور بدون این‌که سرش رو بچرخونه گفت:
- مارسل، تفنگ الکتریکی پلاسمایی رو تونستی آماده کنی؟
مارسل صاف ایستاد؛ قورت آب دهانش رو خورد و جواب داد:
- قربان، چیزی تا پایان ساختش نمونده؛ باهاش می‌تونید یه ای‌ام‌پی فوق‌العاده قوی به هر سربازی شلیک کنید و بدنش همون لحظه مثل کباب می‌پزه.
گوشه‌ی لب ویکتور به لبخندی سرد و کوتاه کشیده شد.
- بایدم این‌طوری باشه؛ احتمالا اونا با هر چیزی دارن میان سراغ‌مون، پس ما باید دو برابر اونا آماده باشیم.
بعد مکث کرد و نیم‌نگاهی به لوله‌های پیچیده‌ی بخار که از سقف رد می‌شدن انداخت.
- پروژه‌ی ایکس در چه وضعیتی قرار داره؟
مارسل ناگهان خشک شد؛ رنگ از صورتش پرید و انگشت‌هاش شروع به لرزیدن کرد:
- قربان راستش این سخت‌ترین بخش کار ماست؛ ولی سعی می‌کنیم تا زمان مناسبی تمومش کنیم.
ویکتور به سمتش برگشت؛ این‌بار با نگاهی که هیچ احساس انسانی توش نبود گفت:
- خوب گوش کن مارسل، اگه خرابش کنی خودم شخصا می‌اندازمت تو راکتور و ازت یه هیولای دست‌آموز می‌سازم؛ یادت باشه پروژه‌ی ایکس باید کامل بشه.
مارسل با صدایی که به زحمت از گلوش بیرون می‌اومد گفت:
- اطاعت قربان.
ویکتور با یک تکون دست دستور داد همه حرکت کنند. در آهنی اتاق ضبط با صدای کش‌دار و سنگین باز شد و گروه همراه او از اتاق نیمه‌تاریک بیرون رفتند.
 
راهروی باریک بیرون مثل روده‌ی یک موجود زنده می‌لرزید؛ چراغ‌های مهتابی مدام سوسو می‌زدند و سیم‌های برق از دیوارها مثل ریشه‌های پوسیده آویزون بود. سایه‌ی افراد روی دیوارها کش می‌خورد و با هر قدم‌شون انگار صداهای خفه‌ای از پشت لوله‌ها می‌پیچید.
صدای کوبش فلز و زوزه‌ی دوردست هیولاها فضا رو سنگین‌تر از همیشه کرده بود.
وقتی از راهرو خارج شدن وارد سالن عظیمی شدند که سقفش در مه قرمزگونی گم میشد. جرثقیل‌های صنعتی یکی پس از دیگری قفس‌های عظیم حاوی هیولاها رو جابه‌جا می‌کردند. چنگک‌های فلزی روی ریل‌ها حرکت می‌کردند و زیر پاشون ارتش سربازهای نقاب‌دار صف کشیده بود.
هر قدم ویکتور روی سکوی فلزی مثل اعلام یه حکم جدید بود. ویکتور روی چند جعبه‌ی فلزی بالا رفت؛ نور سرد چراغ‌ها صورتش رو تکه‌تکه می‌کرد. دستش رو بالا آورد و صداها آرام‌آرام خفه شدند؛ حرکتی که بیشتر شبیه فرمان مرگ بود تا اشاره. صداش از ته سینه بالا اومد؛ خشن و آهنین طوری که دیوارها هم انگار گوش می‌دادند.
- همگی جمع بشید؛ همین الان.
صدای قدم‌های پرشتاب، سلاح‌هایی که به هم می‌خوردند و همهمه‌ی پراکنده حالا تبدیل به سکوتی عمیق شد؛ همه به رهبر جدیدشون چشم دوخته بودند.
ویکتور چند لحظه اجازه داد سکوت پخش بشه؛ انگار می‌خواست خودش رو در هیبت اون غرق کنه. بعد با صدایی رسا و مطمئن شروع کرد:
- بالاخره دولت فاسد هیولاهای ما رو دید و اولین عملیات ما با موفقیت کامل انجام شد.
زمزمه‌ای سنگین مثل موج از میان صف‌ها گذشت. سرها تکون خورد و چشم‌ها برق زد؛ بعضی با ترس و بعضی با اشتیاقی بیمارگونه.
- از این لحظه من حاکم جدید این دنیا هستم و شما سربازان آینده‌ی جهان هستین. ما زمین رو همون‌طوری بازسازی می‌کنیم که باید باشه؛ دوران دولت‌های سایه تموم شد. دوران دیکتاتورها تموم شد و رهبران دروغین دیگه جایی تو این دنیا ندارن.
بازوی خودش رو بالا کشید؛ حرکتی قاطع و نظامی که انگار ماشه‌ی جمعی رو می‌کشید.
- دوران انسان‌های ضعیف به پایان رسیده.
برای چند ثانیه سکوتی سنگین و غیرطبیعی سالن رو بلعید؛ سکوتی که گوش رو می‌سوزاند و بعد انفجار؛ فریادها، کوبیدن کف دست‌ها و ضربه‌ی چکمه‌ها روی زمین، موجی خشن از اطاعت و هیجان که دیوارها رو لرزوند.
- دوران انسان‌های ضعیف به پایان رسیده، دوران انسان‌های ضعیف به پایان رسیده.
ویکتور فقط ایستاده بود؛ بی‌احساس، سرد و مطمئن به سربازهاش نگاه می‌کرد؛ انگار نه فرمانده‌ای در این دنیا، بلکه صاحبش بود.

***

«کابوس آرمین — بر فراز اقیانوس اطلس شمالی»
از در کاسکو تو ادینبرو که بیرون زدم یه بادی سرد مثل تیغ از لای یقه‌ام رد شد؛ چراغ‌های خیابون روشن بودن ولی شهر خالی بود.
چراغ‌های خیابون روشن بودن ولی شهر خالی بود.
لحن جمله یه جوریه. میتونی یه کلمه یا یه جمله به شهر خالی بود اضافه کنی.
عین روز قیامت شده بود؛ وسط خیابون قدم می‌زدم میزدم و با خودم گفتم:
- یعنی چی؛ مردم کجا رفتن؟
هیچ ماشینی رد نمیشد و هیچ صدایی از دور نمی‌اومد؛ حتی صدای پرنده هم شنیده نمیشد و انگار دنیا از نفس افتاده بود.
تا این‌که چشمم به یه بچه افتاد؛ شاید هشت‌ساله که وسط خیابون ایستاده بود و پشتش به من بود. موهای نازک و سیاهش تو باد تکون می‌خورد؛ آروم به طرفش قدم برداشتم.
- هی کوچولو؟
جوابی نداد؛ یه قدم دیگه برداشتم.
- هی بچه؛ این‌جا چخبر شده، مردم کجا رفتن؟
بازم جواب نداد و فقط ایستاده بود؛ ترس لای دنده‌هام جمع شد و یکم بلندتر گفتم:
- آهای بچه با توام.
بچه یه‌دفعه بدون هیچ هشدار چرخید و من خشک شدم؛ پوست صورتش تیکه‌تیکه کنده شده بود و جای چشم‌هاش دو تا چاله‌ی خالی بود و دهنش تا گوشش پاره بود و لبخندی زد که خون خشک‌شده از گوشه‌هاش روی زمین ریخت.
بعد با یه جهش جهنمی سمتم حمله کرد.
- لعنتی، لعنتی...
دویدم و صدای دویدنش پشت سرم مثل پنجه‌های فلزی روی آسفالت بود. نفس‌زنان دویدم تا این‌که پام پیچ خورد و یه‌دفعه زمین خالی شد.
تو یه چاه تاریک سقوط کردم؛ توی یه خلا. وقتی چشم باز کردم همه‌جا سرد بود و مه سفید مثل دود از دهنم بیرون می‌اومد. نشستم؛ اطرافم پر از میزهای فلزی بود. لوله‌ها، چراغ‌های سبز و قرمز چشمک‌زن، بوی الکل و مواد شیمیایی؛ یه‌دفعه قلبم فرو ریخت.
- نه، نه این‌جا... این‌جا آزمایشگاه منه؛ کراسنویارسک.
آروم سرم رو چرخوندم و میخکوب شدم؛ پاول پشت سرم ایستاده بود اما نه اون پاول قدیمی که می‌شناختم.
نصف صورتش نبود و یکی از چشم‌هاش مثل ژله آویزون بود؛ یک طرف بدنش پوست داشت و طرف دیگه‌اش پر از فلس و رگ‌های سیاه بود؛ نصف انسان و نصف هیولا.
 
با دست سرد و استخونی‌اش یقه‌ام رو گرفت و من رو به بالا کشید. صداش از دو گلو بیرون می‌اومد؛ یکی انسانی و یکی از چیزی که نباید حرف میزد. هر دو روی هم می‌لغزیدن و مغزم رو می‌خراشیدن:
- تو من رو کشتی آرمین؛ تو سرنگ رو تو گردنم فرو کردی و من هرگز نمی‌بخشمت.
نفس‌هام تیک‌تیک کرد؛ چشم‌هام سوز گرفت و انگار ریه‌هام یادشون رفته بود که چطوری کار کنند.
این قسمت یه مشکل داره
ریه هام یادشون رفته بود که چطوری کار کنند.
ریه‌هام یادشون رفته بود نفس بکشند.
- پاول من... من مجبور شدم؛ تو تبدیل شده بودی و من فقط خواستم اوضاع رو درست کنم.
پاول لب‌هاش رو کنار زد؛ لبخندش بیشتر شبیه باز شدن در یه تله بود.
- اشکالی نداره؛ حالا خودم درمانت می‌کنم.
بعد یه ضربه زد و من به عقب و توی تاریکی پرت شدم؛ با سرعت وحشتناک به زمین خوردم اما زمین... زمین فرش بود. فرش خونه‌ی خودمون تو ادینبرو.
نفس زنان بلند شدم؛ صدای آب از حموم می‌اومد و بخار به بیرون میزد.
- آرمین.
اسمش توی سرم فریاد کشید: ریگان.
نقطه ویرگول ولی این صدا مال اون نبود.
- عزیزم تو برگشتی؟ بیا این‌جا منتظرت بودم.
پاهای من خودبه‌خود حرکت می‌کردن و به دم در حموم رسیدم؛ دستم هنوز به دستگیره نرسیده بود که در یه‌دفعه باز شد.
ریگان... ولی نه ریگانی که می‌شناختم؛ پوستش سرخ، چشم‌هاش ورم‌کرده و سیاه و دهنش به طرز غیرطبیعی بزرگ‌تر شده بود. لبخند زد و چیزی توی من فرو ریخت؛ انگار خاطراتم یکی یکی پاره شدند.
- عزیزم تو چرا این‌شکلی هستی؟
صدا دوباره بیرون خزید؛ دو صدا روی هم که یکی آشنا و یکی گرسنه بود:
- بیا... بیا کمک می‌کنم یکی از ماها بشی.
من یه قدم عقب رفتم؛ برگشتم سمت در ورودی خونه تا فرار کنم که یه‌دفعه... یه‌دفعه در با یه ضربه‌ی محکمی باز شد و هیولاها به داخل ریختند. از سقف، از تاریکی و با سرعتی وحشتانک دورم حلقه زدن.
نفس‌هام به هق‌هق‌های کوتاه تبدیل شد و ریگان خندید؛ خنده‌اش سرد و کش‌دار بود مثل چیزی که مدت‌ها مرده بوده و تازه خندیدن رو یاد گرفته بود.
- به خونه خوش اومدی عزیزم.
سایه‌های مرده دوباره جان گرفتن و چیزهایی که زمانی انسان بودند با دهان‌های باز و مفصل‌های کج به سمتم پرتاب شدند.

***

صدای غرش موتور هواپیما مثل انفجار وارد گوشم شد و یه‌دفعه از خواب پریدم؛ عرق سرد تموم پشتم صاف ایستاده بود.
ریگان کنارم خوابیده بود و سرش روی شونه‌ام بود؛ آروم و بی‌خبر از کابوسی که دنیا رو له کرده بود. لب‌هام لرزید و صدا به زور از بین دندون‌هام رد شد:
- لعنتی، لعنتی...
اما صدام فقط تو گلوم لرزید؛ هواپیمای ما داشت از توفان رد میشد و من... من هنوز حس می‌کردم یکی از اون هیولاها پشت گردنم نفس می‌کشه.
دستم ناخودآگاه سمت گردنم رفت؛ خیس عرق بود، انگار که واقعا چیزی اون‌جا نفس کشیده باشه. چند ثانیه طول کشید بفهمم کجام؛ تو شکم یه غول آهنی وسط آسمون و درست بالای جایی که اسمش رو گذاشته بودن «منطقه‌ی قرمز».
صدای لرزش بدنه با هر تکون هواپیما تو استخونم می‌پیچید؛ چراغ‌های زرد کدر سقف مثل قلبی که درست نمی‌تپه مدام کم‌نور و پرنور می‌شدن. بوی فلز داغ، سوخت و عرق آدم‌ها قاطی هم شده بود.
ریگان تکون خورد؛ پلک‌هاش لرزید و آروم چشم باز کرد.
- چی شده؛ نکنه بازم کابوس دیدی؟
یه لحظه نگاش کردم؛ همون نگاه آشنا روی صورتش بود، همون صورت خسته ولی زنده و واقعی.
هوا رو با زور بلعیدم؛ انگار داشتم از غرق‌شدن فرار می‌کردم.
- آره ول‌کن نیستن.
خواست چیزی بگه که تکون شدید هواپیما حرفش رو برید و صدای خلبان از بلندگو پیچید؛ خش‌دار و بی‌روح:
- همه کمربندهای ایمنی‌شون رو ببندن؛ داریم وارد محدوده‌ی ناپایدار می‌شیم.
زمزمه‌های عصبی پیچید؛ فحش، پوزخند و خنده‌هایی کوتاه و ناپایدار. انگار هرکسی به شکلی داشت از فروپاشی خودش دفاع می‌کرد. صدای برخورد تجهیزات فلزی به همدیگه کل کابین رو پر کرده بود.
ریگان نشست و نگاه ثابت و بیش‌ازحد آرومش روی من قفل شد و بعد با صدایی بی‌وزن گفت:
- هنوزم حس می‌کنی یکی پشت سرته؟
بدون این‌که مطمئن باشم هنوز خودمم، سرم رو آهسته تکون دادم.
- بدتر از اون؛ حس می‌کنم این‌بار ما داریم سمت‌شون می‌ریم.
چشم‌هاش برای لحظه‌ای تاریک شد؛ انگار خودش هم همین فکر رو می‌کرد ولی نمی‌خواست به زبون بیاره. دستش رو آروم روی دستم گذاشت و فشار داد.
- اگه قراره چیزی منتظرمون باشه؛ باهم جلوی اون وایمیستیم.
خواستم جواب بدم که صدای کشیده شدن فلز روی فلز اومد؛ در کابین باز شد و چند نفر از اعضای تیم از جاشون بلند شدن؛ نور قرمز هشدار روشن شد و صورت‌ها رو خشن‌تر کرد.
از لای صندلی‌ها نگاه‌شون می‌کردم؛ آدم‌هایی با چشم‌های خسته، فک‌های سفت و دست‌هایی که عادت داشتن ماشه رو بکشند. هیچ‌کدوم شبیه قهرمان نبودن؛ بیشتر شبیه کسایی بودن که زیاد چیزهای ترسناک دیدن و هنوز زنده موندن.
هواپیما یه‌دفعه تکون شدیدتری خورد و یه لحظه حس کردم معده‌ام جا موند.
 
عقب
بالا پایین