در حال ویرایش مجموعه دیوانِ تیسفونِ من | به قلم atusa

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .YEGANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
باب دوم
(جاذبهٔ پنهان، ترسِ آشکار)

صبحِ دیگر به سرایِ تب و رنجش رفتیم
من و وهروز، به همراهِ سکوتی محتاط

مردِ بیماری افتاده به بستر، کم‌جان
چهره‌اش رنگِ غروب و نفسش سخت و مُحاط

پدرم دورتر ایستاده و ما را می‌دید
گفت: «بگذار جوانان بزنند این گره را.»

وهروز آهسته گفت: «آبِ جوشان بیاور»
دستِ من لرزید اما دلِ او داد ثبات

بویِ گیاهانِ خشکیده بلند شد در هوا
مرهمی ساخت و نهادیم به زخمی کهنه

من گرفتم نبضِ او، او نگهش داشت آرام
چون دو شاگرد که آموخته‌اند از یک راه

چشمِ بیمار گشود و نفسی نرم کشید
پرتوی خنده نشست بر لبِ آن رخسار

وهروز گفت: «دیدی؟ هنوز امیدی هست.»
و دلم گرم شد از این سخنِ کوتاه و به‌جا

آن زمان فهمیدم این راهِ درمان و دوا
گاه از هم‌نفسیِ دلِ آدم جان می‌گیرد
 
آخرین ویرایش:
در همان روز که در سایهٔ ایوان نشستیم
من و وهروز، سخن در دلِ دارو می‌گفتیم

از تبِ تندِ جوانی که سحر آورده بودند
و ز گیاهی که به کوه از دلِ باران چیدیم

خنده‌ای نرم میانِ سخنِ ما می‌گذشت
چون نسیمی که به آرامی از باغی خیزد

ناگهان حسّ عجیبی به دلم سایه فکند
گویی از دور نگاهی به نگاهم ریزد

چشم گرداندم و آن سویِ ستون‌های بلند
سایه‌ای ایستاده، به سکوتی سنجیده

چهره‌اش نیمه در آفتاب و نیمه در سایه
چشمِ سردش به سخن‌هایِ ما آویخته

لحظه‌ای بیش نپایید، نگاهش گذشت
چون کسی که به حسابی گذرا سر زده

لیک از آن لحظه دلم بی‌سبب آگاه شد
که سخن گفتنِ ما بی‌تماشا نگذشته
 
روزی از بامِ بلندِ حیاطِ ایوانش
بر من افتاد نگاهی که نداشتش تردید

نه صدایی، نه کلامی، نه اشاره به سخن
لیک پیداست که فرمان ز همان چشم پدید

وهروز گفت: «برویم، که ولیعهد رسید»
من ندانستم از او چیست در آن چشمِ سپید

قدمم رفت، ولی دل به لرز افتاده
چون کسی که بگسلد ناگهان از نخِ امید

هر چه او گفت نپرسید، به نگاهی بس بود
تا بفهمم که کجا باید ایستاد، چه دید

من نه آموخته بودم چنین شیوهٔ حکم
که بدونِ سخن از چشم بیاید نوید

لیک همان روز یقینم شد از این خاموشی
که در این قصر کلامی‌ست نهانی و شدید
 
شب شد و شمعِ بلند از سرِ ایوان لرزید
دلِ من نیز در آن نورِ ضعیف افتاد

هر قدم در دلِ این قصر، به احترامی سخت
راه می‌رفتم که مبادا خطایی بنهد باد

هرکه را می‌گذشتم، خمِ سری واجب بود
لیک دل دورِ حریرِ ادبش آتش‌زاد

هُرمز از دور گذشت، آهسته، سنگین، سرد
چون مهی در دلِ شب، بی‌سخنی، بی‌فریاد

نه مرا خواند، نه گفتی، نه صدایی زد از او
لیک همان ردِ نگاهش دلِ من را بگشاد

به تپش، بی‌هیچ دلیل، چون زنی در هراسی
که نداند ز چه لرزد دلِ پرآشوبش باد

میانِ هیبتِ او و احترامِ دربار
دلِ من گم شده بود، نیمی آرام، نیمی یاد
 
در شبستان که مرا از گذرِ خویش گذرست
پچ‌پچه‌ها بود، نهان، در دلِ پرده و نور

زنِ سال‌خورده به گوشِ دیگری آرام گفت:
«چشمِ او روی کدامین دخت افتاده ز دور؟»

دیگری زیرِ نفس خنده‌ی کوتاهی زد
گفت: «از استخر رسیده‌ست، دلش پاک و صبور»

یکی آرام‌تر افزود: «ولیعهد مگر
چشم بر او دوخته باشد؟ عجبی دارد این شور…»

من شنیدم، به تظاهر ز کنارِ آن‌ها
چون نسیمی که به دُردانهٔ پرده ندهد زور

دست بر سینه نهادم، ولی از شرمِ نهان
نبضِ من چنان که در آتش بزند شعله، به کور

از چه باید که به اسمی که ندانم هنوز
این همه صحبت و سایه به دلم افتد دور؟

شایعاتی که در آن بویِ هراس‌آور بود
مثل بادی که خبر از شبِ طوفانی آوردون
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
راه می‌رفت و جهان از قدمش سایه‌فشان
من کنارِ درِ تالار، به سکوتی جان‌کاه

نه به من نزدیک می‌شد، نه نگاهش می‌ماند
لیک هر گامِ بلندش به دلم می‌زد راه

وقتی از پهلوی من بی‌سخنی می‌گذشت
بادِ آهستهٔ ردّش به دلم می‌داد آه

هرچه دوری طلبیدم، نگاهم برگشت
چون کسی که نَرَهَد از خطِ یک نامِ مباح

او نه دستی به درازیِ سخن پیش کشید
نه سلامی، نه خطر، نه غمی، نه تندیِ شاه

لیک همان فاصلهٔ سخت و پر از رازِ نهان
من و او را به عجب، سویِ هم آورد، بی‌گاه

دلِ من گفت: «مبادا که همین دوریِ تلخ
پنجه اندازد و نزدیک‌تر از جان بشود.»
 
شب به شب، در دلِ این قصرِ پر از آینه‌ها
ردّ چشمانِ کسی در تپشِ خاموشم بود

نه امیدی، نه قراری، نه نویدِ مهری
لیک گویی خبری پشتِ نگاهش محوود

وهروز گفت: «نترس، او دلِ سختی دارد»
لیک من دیدم به چشمش گرهی ناشنود

نه محبت، نه عداوت… چه میانه است این؟
که دلم با تبِ آرام به آن دل نَربود؟

بارها دیدم از آن‌ سویِ ستونِ مرمر
چشمِ سردش به قدم‌های من آرام کبود

گویی از دور مرا می‌شنود، بی‌آن‌که
سخنی گوید یا از پردهٔ مژگان گشود

در دلِ من خبری شکل گرفت، آهسته
چون غباری که نشان از نفسِ طوفان بود
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
صبحگاهی که حیاط از تبِ خورشید پر بود
خبر آمد که گُهرآفرید از جان افتاد

زنِ جوانی که به مهرش همه آگاه بودند
و به قصر از نفسش رنگِ هزاران گل داد

در شبستان، همگان در هُرمِ خاموشی گم
پچ‌پچِ گریه به گیسوی هوا آرام داد

هرمز آمد؛ نه غروری، نه وقاری بر دوش
چشمْ سایه، نفسْ سنگین، قدمش بی‌فریاد

هیچ‌کس جرأتِ نزدیک شدنش را نداشت
چون شبی که پرِ صاعقه‌اش افتاده به باد

من فقط دیدم از آن فاصلهٔ محتاطانه
چهره‌اش را که ز سختی به غضب افتاد

لحظه‌ای بعد، به نشانی که ندانستم چیست
نقاب از چهرهٔ سردش به زمین افتاد، ریزاد

چشمِ او پر شد از اندوهی که تا آن روز
هیچ‌کس از او نشنیده، نَدِه دیده، نَبِه داد

آن زمان فهمیدم این مردِ صبورِ خاموش
چهره‌ای پشتِ سکوتش به غمی تلخ نهاد
 
باب سوم
(شکوفه‌های عشق زیر سقفِ قدرت)

شب فرو ریخت به ایوانِ بلندِ دربار
شمع‌ها خسته و کم‌سو شده در بادِ نهان

من گذر می‌کردم از راهروِ خاموشی
که صدای قدمی آمد از آن سویِ زمان

چشم برداشتم و دیدم او ایستاده هنوز
سایه‌اش افتاده به دیوار چو کوهی نگران

نه همان مردِ وقاری که به سنگی ماند
چهره‌اش خسته، نگاهش به زمین، بی‌امان

دست بر لبهٔ ایوان زده، آرام و شکسته
چون درختی که بماند پسِ یک طوفان

من نه جرأت که شوم نزدیکِ آن اندوهِ بزرگ
نه توان داشتم از دیدنِ آن دل بگریزم

در دلِ خویش فقط آهسته گفتم:
«این همان مردِ سرد است؟ یا دلی مانده نهان؟»
 
آخرین ویرایش:
از همان شب دلِ من راهِ عجیبی پیمود
نیمی از بیم، نیمی به دلی نرم رسید

چشمِ او یادم می‌آمد، چو شبی بی‌پایان
که در آن برقِ غمی خاموش و سنگین درید

می‌گفتم: «مهر مباد این که به دل می‌لغزد»
لیک دل راهِ سخن‌های مرا کم شنید

گاه ترحّم به دلم دست می‌آورد آرام
گاه چیزی که شبیه عطشی ناشنید

من نه می‌خواستم از این تبِ پنهان سخنی
نه توان داشتم آن را ز دلم پس‌رانم

چون کسی که سرِ راهش دو افق باز شود
یکی از بیم، یکی از تبِ دیدارِ جدید
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین