.YEGANEH.
مدیرتالارموسیقی+مترجمآز+مقاله(شایعه)نویس+خوناشام
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
ژورنالیست
مقامدار آزمایشی
باب دوم
(جاذبهٔ پنهان، ترسِ آشکار)
صبحِ دیگر به سرایِ تب و رنجش رفتیم
من و وهروز، به همراهِ سکوتی محتاط
مردِ بیماری افتاده به بستر، کمجان
چهرهاش رنگِ غروب و نفسش سخت و مُحاط
پدرم دورتر ایستاده و ما را میدید
گفت: «بگذار جوانان بزنند این گره را.»
وهروز آهسته گفت: «آبِ جوشان بیاور»
دستِ من لرزید اما دلِ او داد ثبات
بویِ گیاهانِ خشکیده بلند شد در هوا
مرهمی ساخت و نهادیم به زخمی کهنه
من گرفتم نبضِ او، او نگهش داشت آرام
چون دو شاگرد که آموختهاند از یک راه
چشمِ بیمار گشود و نفسی نرم کشید
پرتوی خنده نشست بر لبِ آن رخسار
وهروز گفت: «دیدی؟ هنوز امیدی هست.»
و دلم گرم شد از این سخنِ کوتاه و بهجا
آن زمان فهمیدم این راهِ درمان و دوا
گاه از همنفسیِ دلِ آدم جان میگیرد
(جاذبهٔ پنهان، ترسِ آشکار)
صبحِ دیگر به سرایِ تب و رنجش رفتیم
من و وهروز، به همراهِ سکوتی محتاط
مردِ بیماری افتاده به بستر، کمجان
چهرهاش رنگِ غروب و نفسش سخت و مُحاط
پدرم دورتر ایستاده و ما را میدید
گفت: «بگذار جوانان بزنند این گره را.»
وهروز آهسته گفت: «آبِ جوشان بیاور»
دستِ من لرزید اما دلِ او داد ثبات
بویِ گیاهانِ خشکیده بلند شد در هوا
مرهمی ساخت و نهادیم به زخمی کهنه
من گرفتم نبضِ او، او نگهش داشت آرام
چون دو شاگرد که آموختهاند از یک راه
چشمِ بیمار گشود و نفسی نرم کشید
پرتوی خنده نشست بر لبِ آن رخسار
وهروز گفت: «دیدی؟ هنوز امیدی هست.»
و دلم گرم شد از این سخنِ کوتاه و بهجا
آن زمان فهمیدم این راهِ درمان و دوا
گاه از همنفسیِ دلِ آدم جان میگیرد
آخرین ویرایش: