در حال ویرایش مجموعه دیوانِ تیسفونِ من | به قلم atusa

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .YEGANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
زر به گیسو و به گردن، همه جا نور و جلا
چون بهاری که شکوفه زده بر شاخِ نگار

لیک در سینهٔ من لرزشی آرام نشست
چون پرنده که بلرزد به دلِ فصلِ شکار

هر که می‌دید مرا، گفت: «چه بختِ بلندی»
من ولی می‌شنیدم تپشِ خسته کار

آینه خیره به چشمانِ من افتاده و گفت
این همه نور چرا سایه فکنده‌ست به یار؟

دست بر گوشه پیراهنِ زر دوخته‌ام
تا نبیند دلِ من آنچه پنهان شده‌کار

ترسی آن‌جا نفسش گرم و نهان مانده هنوز
زیرِ این برقِ طلا، زیرِ همین خندهٔ بار
 
گاه می‌دیدمش آرام چو دریای سحر
چشم او صاف، نگاهش به سکوتی موقر

گاه اما به دلش موجیِ پنهان می‌رسید
چون شبی تیره که برخیزد از آن برقِ خطر

در سخن کم، ولی از لحنِ نفس می‌شد دید
که چه غوغاست نهان در دلِ آن مردِ دگر

دست بر قبضهٔ خنجر گهی آهسته نهاد
گاه هم خیره به دوردستِ ایوانِ قصر

من نمی‌دانستم این مرد همان هرمز هست
یا دو تصویر که افتاده در آیینهٔ سر

نیمی از او چو سکوتی به دلِ کوه نشسته
نیمی از او چو طوفانی که نگیردش قرار
 
چند شب بعد، به آرامیِ بارانِ سحر
سایه‌ای آمد و در آستانه خاموش ایستاد

نه صدایی، نه فرمانی، نه شکوهی ز مقام
فقط آن چشم که آرام به احوالم افتاد

گفت کوتاه: «اگر خسته شدی، بگذارند
که چراغِ حجره‌ات امشب کمی زود افتاد.»

من شگفت از دلِ این مهرِ بی‌آواز شدم
که نه از رسمِ دربار، نه ز فرمانش زاد

نه شبیه آن نگاهِ سختِ روزانِ نخست
نه همان مرد که دل‌ها ز حضورش لرزاد

مهربانی‌ست اگر این‌که چنین بی‌نام است؟
یا نسیمی که گذر کرد و نشانی نگذاشت؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
روزها رفت و میانِ نفسِ سردِ قصر
چیزِ نرمی به دلِ فاصله‌ها راه گشود

نه سخن بود، نه پیمان، نه فشاری از حکم
لیک دیوارِ میانِ من و او آهسته فرود

گاه در باغِ بلندِ شبستان می‌گذشت
و نگاهش به من آرام و کوتاه فرود

من دگر بیمِ نخستین به دلم کم می‌شد
چون غباری که ز بارانِ سحر پاک شود

او نه دستی به اجبار به سوی من برد
نه ز من خواست دلی را که هنوزم مردود

لیک دانستم آرام، در آن سکوتِ عجیب
راهی از دل به دل افتاد… بدونِ مقصود
 
باب پنجم
(سفرِ سوگ و فرجامِ مهر)

صبح بود، بادِ خنک از درِ شبستان گذشت
همچو آهی که ز سینه به بیابان گذرد

نامه آورد غلامی و درونش خبری
که دلِ من ز هراس آن‌چنان لرزان گذرد

گفت: «پدرت به تبِ سخت گرفتار شده…»
و صدای من از آن واژه پریشان گذرد

در نظر آمد مسیرِ بلندِ استخرِ دور
کوچه‌پس‌کوچهٔ آن شهر که از جان گذرد

گفتم: «ای آسمان، باز چرا راهِ مرا
از دلِ این قصرِ سنگی به غمی پنهان گذرد؟»

لحظه‌ای خشک نشستم؛ نه توان، نه سخن
تنِ من ماند، ولی جانم از آن میدان گذرد
 
روز بعد آمد و چشمش به تلاطم شده بود
نه چو رسمی که در آیینِ ولیعهدان است

من خبر را نشناندم، که نگویم چه شده
لیک نگاهش به دلم گفت که از رازم دانست

آمد آرام، نه چندان که به تشریف و شکوه
چون مسافر که بیاید به درِ یاری، بی‌نفس

گفت تنها دو کلمه، ساده، بی‌شروع و فراغ:
«می‌برمت.» و جهان یکسره افتاد از اساس

هیچ پرسش نکند، هیچ نپرسید چرا
فقط آن «مت» که در آخرِ گفتار نشست

چون سپری بود که بر زخمِ دلِ خسته نهاد
و مرا برد به جایی که نفس می‌بایست
 
بامدادی که سوارِ دو اسبِ تیزرو شدیم
نه عَلَم بود و نه شیپور و نه آن هیبتِ قصر

نه نگهبانِ زراندود، نه صف‌های طویل
فقط او بود و من و دو مهتر در عقبِ عصر

باد می‌زد به ردایِ سبکِ او بی‌اغراق
چون جوانی که سفر را به دلِ خود بپذیرد

راه از آن بیم که دربار به همراهش فرستد
همه پاک از خطر، پاک از هیاهو بگذرد

برقِ چشمش به مسیرِ بی‌نشان می‌نگریست
نه به فرمانِ کسی، نه به حسابِ کسی‌اش

من شگفت‌زده با خود گفتم: «چه شد این مردی
که جهان را ز سرِ تخت، چنین ساده گذارد؟»
 
به درِ خانه که رسیدیم، نفس‌ها سنگین
بویِ دارو همه جا، بویِ غم و دودِ شبان

پدرم خفته، سبک، زیرِ لحافِ سپید
چون مهِ سردِ سحر بر سرِ کوهستان

نشستم، دستِ مرا سویِ دلش برده نبود
سایه‌اش رفت و جهان از دلِ من خالی ماند

هرمز آن گوشه بی‌صوت، چو سنگ ایستاده
نه به دور، نه به نزدیک؛ درست پشتِ همان

لحظه‌ای آمد و در کنجِ نظر دیدم او
دست لرزیدش، اگرچه به ظاهر که ندان

من گریستم و او آه نکشید، لیک خدا
سدِ یک عمر میانِ من و او آن دم شکست
 
چون به تیسفون رسیدیم، همان شهرِ بزرگ
با همان گنبدِ زر، با همان ایوانِ بلند

لیک چیزی به نگاهِ هرمز آن روز نبود
از غروری که در آن قصر به هر سو می‌دوید

کم سخن بود، ولی در نفسش نرمیِ عجیبی
چون نسیمی که ز باغی به سحرگاه رسد

دیگر آن مردِ پرآشوبِ شبان را کمتر
در نگاهِ تیز و فرماندهٔ او می‌دیدم

گاه بی‌آن‌که بگوید، نِگَهم می‌پرسید
حالِ دل بعدِ غمِ خانهٔ دورِ پدر است؟

من شگفت از دلِ این خامُشیِ تازه شدم
که چگونه غمِ یک راه، دو دل را دگر است
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
چند مه رفت و سحرگاه یکی گفت به من
که در این جسمِ نحیفم نفسی تازه دمید

دست بر سینه نهادم، به تپش گوش سپردم
چون صدایِ گلیِ کوچک که ز خاکی برچید

در دلِ من چه کسی آمده آرام چنین
که جهان از نفسِ کوچکِ او جان گیرد؟

ترسی و شوقیِ مبهم به دلم می‌چرخید
چون دو پرنده که بر شاخهٔ یک باغ نشینند

گفتم: «ای تقدیر، این هدیه ز کجایِ تو بود؟»
که چنین آهسته در جانِ من آتش بزند

زندگی در دلِ من مثلِ سحر می‌روید
بی‌صدا، نرم، ولی روشن و آرام و سپید
 
عقب
بالا پایین