در حال ویرایش مجموعه دیوانِ تیسفونِ من | به قلم atusa

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .YEGANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

.YEGANEH.

مدیرتالارموسیقی+مترجم‌آز+مقاله‌(شایعه)نویس+خوناشام
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
ژورنالیست
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,185
پسندها
پسندها
9,217
امتیازها
امتیازها
453
سکه
1,622
j9897_l609607_Negar_1777965274340.jpg

عنوان: دیوانِ تیسفونِ من
نویسنده: یگانه
ژانر: عاشقانه، تاریخی
نوع ادبیات: غنایی
قالب:  غزل
مقدمه:

شبی که بخت مرا تا درِ تیسفون کشاند
دلم هنوز هوای کوچه‌های استخر می‌خواند

به چشم خویش ندیدم در آن شکوهِ پرآیین
که سرنوشت مرا با نگاهِ او چه پیوند

نه مهرِ آشکارا در آن سکوتِ بلندش
نه خشمِ آشوب‌افکن، ولی دلم همه لرزاند

میان بیم و امید و میانِ فرمان و خواهش
زمانه رشتهٔ تقدیرِ ما به هم درپیچاند

ندانستم که در آن راهِ پرغبارِ دربار
چه اشک‌ها که ز چشمِ دلم نهان خواهد راند

کنون که قصهٔ آن روزگار را بسرایم
غزل غزل سخن از آن دلِ پریشان ماند

اگر بپرسی از آغازِ این حکایتِ پنهان
بگو: ز لرزشِ دل بود و از نگاهی که ماند
 
آخرین ویرایش:

•● به نام خالق واژه‌ها ●•


do.php


پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.

قوانین جامع تالار شعر




پس از گذشت ۱۰ الی ۱۵ پست از مجموعه شعر خود، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد بدهید. توجه داشته باشید که مجموعه اشعار تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.

درخواست نقد مجموعه اشعار



پس از 15 پست میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.

درخواست تگ برای اشعار

پس از دریافت تگ اثر می‌توانید درخواست جلد بدهید.

درخواست جلد برای مجموعه شعر

اگر بنا به هر دلیلی قصد ادامه دادن اثر ادبی خود را ندارید می توانید درخواست انتقال به متروکه بدهید تا منتقل شود..
درخواست انتقال و بازگردانی مجموعه شعر

همچنین پس از ارسال تعداد حد نصاب پست پایان مجموعه شعر خود را اعلام کنید تا رسیدگی های لازم نیز انجام شود... .
اعلام اتمام مجموعه شعر



|مدیریت تالار شعــ
📜
ــــرکده|
 
باب اول
(ورود به تیسفون)

قاصدی آمد زِ تیسفون، پیغامی در مشت
چشمِ پدر خواند نخست و سکوتی در پشت

مُهرِ شهنشاه به نامِ پدرم بود آن‌جا
نامِ من اما به دلِ آن خبر افتاده چو خشت

خانه همان خانه، ولی رنگِ دگر داشت آن روز
باد به ایوانِ گِلی حرفِ سفر می‌نوشت

پدرم آهسته فقط گفت باید برویم
باغِ انارِ من و آن صبحِ سبک شد به درشت

دست کشیدم به درِ چوبیِ خانه پیش از رفتن
گفتم ای خانه، دلم را نگه‌دار به مشت

تیسفون دور نبود از نظرِ راه و زمین
لیک از استخرِ دلم تا دلِ آن شهر، بهشت

می‌رفتم و پشتِ سرم کوچه نفس می‌کشید
گامِ نخستینِ من آغازِ سرنوشتی نوشت
 
آخرین ویرایش:
راه، آرام و دراز از دلِ دشت می‌گذشت
باد بر اسبِ پدرم قصه‌ی باران می‌گذاشت

خورجینِ او پر از عطرِ دواهایِ کمیاب
دلِ من اما پر از لرز که در سینه می‌گذاشت

من نشسته، پدرم هر قدمی محوِ تفکر
چون کسی که خبری را به دلِ پنهان می‌گذاشت

هر از آن گه به منِ خام نگاهی می‌کرد
گویی از دور مرا در دلِ دوران می‌گذاشت

رود می‌رفت و مرا با خودِ پُر‌ابهامش برد
و غروب از پسِ کوه، خون به دامان می‌گذاشت

هیچ نمی‌گفت پدر، لیک سکوتش گاهی
باری از هزاران سخنِ ناپیدامان می‌گذاشت

راه، کوتاه نبود و من از هر پیچِ مسیر
ردِ تقدیرِ مرا گویی بر امکان می‌گذاشت
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
قدمم خورد به سنگی کهنه، سرد و بی‌پروا
تیسفون، نامِ مرا برد به دیروزِ شما

باد از ایوانِ بلندش خبرِ رسمِ درباری
می‌وزید و می‌کشیدم به سکوتِ پادشا

دیده می‌چرخید و من در دلِ این ابهتِ سخت
دخترِ استخرِ ساده، غرقِ هیبت، غرقِ وا

سنگ‌ها بویِ هزاران قدمِ پیش از ما داشت
هر شکافش سخنی، هر خشِ او راز‌نما

پدرم گفت به ادب، دخترم، آهسته برو
من ولی در دلِ خود گم شده بودم چه فرا

لرزشِ پایم به نظر، شاید از این ره نبود
از نگاهی که نمی‌دانستم از دور کجا…

شهر، نزدیک ولی از منِ کم‌سن چنان دور
که دل از نامِ خودش نیز شکفتن ننما
 
پا گذاشتم به تالاری کهن، بی‌هیچ صدا
هوش از من می‌بُرد آن سقفِ بلندِ بی‌انتها

بویِ کندر، بخورِ مشک، رطانِ پُرشکوه
در تنم می‌کاشت لرز و در دلم می‌ساخت وا

هر طرف جامهٔ زرّین و کلاه‌هایِ کشیده
هر نگاه از سرِ سنجش، نه به مهری آشنا

پدرم رفت سوی مردانِ بزرگِ درگاه
من بماندم وسطِ سایه‌ی ایوانِ خدا

دست بر سینه نهادم، به ادب، اما دلم
چون گلی در تنِ آتش، پرِ آشوب و نوا

چشم بستم که سبک‌تر شوم از سنگینیِ جمع
لیک این مجلسِ پرهیبتم آرام نداد

هر نسیمی که زِ تالار گذر می‌کرد آه
بر دلم می‌زد و می‌گفت تو از این قصه جدا نیستی… بیا
 
در دلِ تیسفون، آن لحظه که تنها ماندم
سایه‌ای لغزید و من با تپشِ خود جان دم

کوچه‌ی باریکِ شبستان، پُر از آهِ نهان
سنگِ دیوار سکوتی به دلم می‌پاشیدم

چند گامی نگذشته، حسِّ سنگینی افتاد
گویی از پشتِ ستونی نفسی می‌خواندم

نه صدایی، نه حضوری، فقط آگاهیِ خام
که کسی چشم به من دوخته بود از پَسِ هم

پشتم را سوی نسیمی که نمی‌آمد دادم
ترس پنهان شد، ولی در رگِ من می‌چرخیدم

پدرم از دور رسید و نگهم را فهمید
گفت در این خانه‌ی شاهان همه رازی‌ست، نه کم

من ولی تا شبِ آن روز به چشمم مانده
آن نگاه از پسِ دیوار… و نمی‌دانستم از کیست؟… از چه غم؟
 
در میانِ آن همه جامهٔ زرّین و شکوه
چشمم افتاد به چشمی که نداشتش تکلّف

نه تبسم، نه سلامی که دل‌آرام کند
فقط آن نگاهِ سنجنده، چو تیغی در کف

سایهٔ تاجِ بلندش به زمین می‌لغزید
چون عقابی که به آرامی کند قصدِ شرف

لحظه‌ای دید مرا، بی‌سخنی، بی‌جنبش
گویی از پشتِ نگاهم بشمارد هدف

دلِ من لرزید و بی‌هیچ دلیلِ آشکار
چون کبوتر که ببیند نفسِ سردِ صدف

چشم برداشت و گذشت از برِ تالارِ بلند
لیک آن لحظه درونِ دلِ من ماند به وقف

من نفهمیدم چرا در دلِ آن خاموشی
نامِ من شاید افتاده به اندیشهٔ او از شگف
 
روزِ دیگر به حیاطی که درختان داشت
چهره‌ای دیدم و آن چهره به لب خنده نهاد

گفت: «وهروزم و شاگردِ طبیبانِ دربار»
ساده گفت و به نگاهش صمیمیّت افتاد

دستِ او بویِ دواهایِ گیاهی می‌داد
چون پدر، لیک جوانی به دلِ حرفش داد

پرسید از استخر و زِ باغِ انارِ آن‌جا
گفت از رودِ فرات و زِ صدایِ آباد

حرف‌ها ساده و آرام و سبک می‌آمد
چون نسیمی که غبار از دلِ ره می‌زداد

من میانِ سخنِ او کمی آسوده شدم
بعدِ آن مجلسِ سنگین که نفس را می‌داد

وهروز خندید و گفت: «در این خانهٔ سرد
گاهی از مهرِ جوانان نفسی باید داد.»
 
شب رسید و به چراغانِ بلندِ تالار
شهر پوشید ردایی ز زر و آتش و نور

نای و کرنا به هوا می‌کشیدند سرود
پرده‌ها می‌رقصیدند به فرمانِ حضور

جام‌ها می‌چرخید و سخن از فرّ و شکوه
بر زبان‌های بزرگِ دلِ دربارِ غرور

لیک من، دخترِ آرامِ کنارِ چشمه‌ها
گم شدم در دلِ آن جلوهٔ بی‌پایانِ دور

دست بر سینه نهادم، به ادب، لیک دلم
می‌دوید از دلِ این جمع به سویِ شبِ طور

باغِ استخر به یادم زد و آن بویِ انار
که نمی‌آمد از این بزمِ زراندودِ پرشور

در دلِ آن همه آیینِ پرآوازه و نور
من فقط دختری از غربتِ خود مانده به دور
 
عقب
بالا پایین