در حال ویرایش مجموعه دیوانِ تیسفونِ من | به قلم atusa

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .YEGANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
صبحِ سردی که هنوز آفتابش نرسید
خبر آورد کسی با نفسی سخت و شتاب

وهروز افتاده و تب شعله کشیده در تن
چشم‌هایش شده خاموش چو چراغی در خواب

من دویدم به سرایِ نفسِ بیمارِ جوان
لیک سکوتی نشسته به کنارِ آن باب

پدرم سر به سکوتی خم کرده بود آن‌جا
چون کسی که خبرِ تلخ پذیرد بی‌تاب

وهروز، آن دلِ روشن که به خنده می‌گفت
از امید و ز نفس‌هایِ جوانِ بی‌عذاب

چشم بربسته و رفته به سکوتی بی‌بازگشت
چون پرنده که بیفتد ز دلِ صبح به آب

من نشستم به کنارِ آن بسترِ خاموش
و دلم گفت: «چه زود این نفس از ما شد ناب…»
 
بعدِ آن روز دلم خانه امنی نشناخت
قصر هم قصر نبود، راهرو هم بی‌صدا

وهروز رفته و خالی شده آن خنده گرم
که به هر صبح به من می‌داد آرامش و جا

هر که می‌دید مرا، حرفِ تسلّی می‌زد
لیک این زخم به گفتار نمی‌یافت دوا

من در آن قصرِ بزرگ از همه تنها ماندم
چون پرنده که بماند وسطِ بادِ بلا

پدرم در سکوتِ تلخِ درمان فرو رفت
و من از سایه دیوار گذشتم بی‌پناه

آن زمان بود که آهسته دلم فهمید
در دلِ این همه هیبت، کسی هست مرا نگاه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
روزی از راهروِ خلوتِ ایوان گذشتم
نه کسی بود، نه آوا، نه نشانی ز حضور

ناگهان حسّ عجیبی به دلم رخنه زد
چون نسیمی که خبر می‌دهد از آمدنِ دور

برنگشتم، ولی از سایه فهمید دلم
که قدم‌های کسی پشتِ سکوت است هنوز

نه صدا کرد، نه نامم، نه نشانی ز سخن
لیک فاصله شکست از قدمی محتاط و سوز

ایستاد آن‌ سوی من، آن‌قدر نزدیک که من
نفسِ سنگینِ زمان را بشنوم در دو وجود

هیچ نگفتیم، ولی قصر پر از گفت‌وگو شد
بینِ دو سایه که خاموش به هم چشم گشود
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
از همان روز نگاهش دگر اندازه نداشت
گاه آرام، گَهی سخت، گَهی دور و قریب

دستوری می‌رسید از لبِ بی‌گفت‌وگویش
که مرا از گذرِ خوف نگه می‌داشت عجیب

نه به مهر آشکارا دل از او می‌شد گرم
نه به خشمش دلم آسوده می‌ماند شکیب

گاه می‌گفت: «بمان» بی‌آن‌که واژه بگوید
گاه راه از نفسم می‌بست با سایه تیغ

در پناهِ همین بیم، عجب امن شدم
چون کسی که به قفس، از گزند آتش رسید

مهربانی‌ست اگر سایه شمشیر کشد؟
یا تهدید است اگر بی‌صدا دل بخرد و دید؟
 
بزم برپا و صدا موج‌زنان در تالار
خنده‌ها، جام‌ها، نامِ بزرگان به هوا

من میانِ همه بودم، ولی از جنسِ سکوت
چون ستاره که بماند وسطِ کهکشان‌ها

هرکه می‌دید مرا، خمِ سری می‌آورد
لیک هیچ‌کس نپرسید: «دلت امروز کجاست؟»

وهروز نبود و پدر در تبِ اندیشهٔ خویش
من شدم گم‌شده‌ای در دلِ این فرّ و جلا

چشمِ هرمز ز دورم گذرِ آهسته گرفت
لیک آن جمعِ فراوان مرا تنها بذاشت

در میانِ همه، فهمیدم این رسمِ دربار
که تو را با همه هست، لیک با هیچ‌کس نه
 
شب که برگشت به قصر، سکوتی دگر آمد
نه شبیهِ شبِ پیش و نه همان بیمِ نخست

چیزی انگار در این رفت‌وآمدِ نگاه
ریشه می‌دواند، آرام، بی‌صدا، سخت و درست

نه قراری، نه سخن، نه نشانی ز وعده
لیک راهی به دلم باز شد از جنسِ سرنوشت

من نفهمیدم کِی و از کدامین لحظه
این مسیر از دلِ ترس به تقدیر نشست

هر قدم، هر نفس، هر نگاهِ بی‌کلام
خطی از نقشِ مرا می‌کشید رویِ بهشت

آن زمان دانستم این قصه بی‌نام و نشان
دارد آرام، مرا می‌برد آن‌ سو که نوشت
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
باب چهارم
(اجبار یا سرنوشت)

صبحی که مهِ سبک بر ایوان نشسته بود
پدر به دفترِ درمانِ خویش خم شده بود

درِ سرای گشودند؛ سکوتی سنگین
چون سایه‌ای که به دیوارِ خانه تکیه زده بود

هرمز درآمد، آرام، بی‌هیاهوی سپاه
وقاری از نفسش در هوای حجره فزود

نگاهشان به هم افتاد، دو مرد از دو جهان
یکی به تجربه، آن یک به تقدیری که غنود

نه سخن را شنیدم، نه نشان را دیدم
لیک دل گفت: در این رفت‌وآمد، رازی بود

چون شهابی که در آن صبحِ کم‌آواز گذشت
و دلم دانست از آن لحظه که چیزی دگر شد
 
آخرین ویرایش:
عصر برگشت پدر با نفسی خسته و آه
چهره‌اش رنگِ همان صبحِ پراندوه گرفته

گفت: «کم گفت… ولی واژه کم گاه چنین
می‌برد کار جهان را به مسیری نشنفته»

گفت: «فرمود که بهتر… که رضایت بدهید»
و سکوتی پس از آن جمله به دیوار نشسته

من همان «بهتر» کوتاه شنیدم، دانستم
که در آن حکمِ نهانی‌ست، به آرامی نهفته

چون نسیمی که به ظاهر گذرد نرم و سبک
لیک در پشتِ نفس، تندترین باد نهفته

پدرم سر به تأمل فرو آورد و من
دیدم آن واژه چه آسان سرنوشتی بنوشته
 
گفت وقتی که خبر چون نفسِ سرد رسید
دلِ من مثلِ پرنده به قفس خورد به دیوار

نه گریزی، نه سخن، نه دلی از جنسِ یقین
فقط آوای تپش بود و سکوتی بسیار

پدرم گفت: «زمان گاه چنین حکم کند»
و نگاهش پرِ اندیشهٔ سالانِ دراز

من به پنجره پناهیدم و دیدم که غروب
چون شراری به دلِ کوهستان می‌لغزد باز

با خودم گفتم آیا این همان راهی‌ست
که مرا می‌برد آهسته به تقدیرِ فراز؟

دل فرو ریخت، ولی در دلِ آن ریزشِ سخت
چیزی از جنسِ قبول آمد و آرام نشست
 
شبِ پیوند رسید و همه جا نور و نوا
سقفِ تالار پر از زمزمهٔ جام و سرود

زر و یاقوت درخشید به موی و به لباس
چون ستاره که به دامانِ شبی تیره فرود

من میانِ همه آن آینه‌ها ایستاده
لیک دلم مثلِ موجی به دلِ دریا فرود

چشم گرداندم و دیدم که در آن سویِ چراغ
هرمز آرام، چو کوهی که به طوفان نبود

چشم در چشمِ من انداخت و جهان لحظه‌ای ایست
نه تهدیدی، نه مهر آشکارا، نه درود

من همان دم به خود آهسته چنین گفتم:
«راه آغاز شد… هرچند دلم سخت بلرزد.»
 
عقب
بالا پایین