مشاعره میز شعر کافه نویسندگان | مشاعره

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع (SINA)
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
یک‌شب رختِ سفر به تن کنم؛
بی‌صدا از همه‌جا سفر کنم.
با دلی خسته و چشمی خاموش،
چمدانی چیده و به عقبا سفر کنم.
 
مس*ت شدم🕊
دل بست شدم 🕊
گریه و اشک شدم🕊
ریختم به بالینه سرازیر شدن 🕊
گرچه یک تنه خیس شدم🕊
اما از حیث بودنت هیس شدم🕊
با قطره یی از تو من نیک شدم🕊
روانه شدم و بر عشق تو نیست شدم🕊
آری بخند ...🕊
گرچه خنده بر توزیباست 🕊
مارا خیال روی تو ، هرچه بیناست🕊
اما تنگ می شود برای تو انگار 🕊
لحظه های به یاد ماندیمان مانده بر یاد🕊
میروم چو پرنده پر زنم🕊
چو ماهی میان آب روانه شوم🕊
و قد یک مرد ، مرد شوم🕊
پیرهن بدرم و رخنه برهم بپوشم🕊
اگر آمدم و پیر شدم🕊
بتراش آن ریش کهنه سفید را 🕊
اگرهم نیست شدم 🕊
بپذیر ...🕊
چو رسم زمانه این است . 🕊
سجاد شهرستمی
 
من لف میدم :))))
شعرای بقیه:
شعرای من/:

تو را می‌خواهمت به جان؛
و عزیز دارمت به جان!
و تمنا کنم تورا؛
به دل و روح و جسم و جان!
 
اتفاقا شعراتون به دل میشینه 🕊
چون از ن گفتین😅 هیچوقت با ن شعر نگفتم
ولی خب
امشب قرار با ن شروع کنم

ندای هرشبم بوی نصحیت می‌دهد
بوی چای سرد ‌و بی عطر بزرگون می دهد🕊
 
دردها را من بگویم؛ شنوا شدن و بلدی؟
زخم ها را نهان بکنم؛ طبیب شدن و بلدی؟
 
یادم آمد آن نمازِ سجده‌ی شکرانه را🕊
آن نگاهِ خسته و آن لحظه‌ی بهانه را🕊
در دعای نیمه‌شب، نامِ تو را صدا زدم🕊
تا ببینم از خدا، حاصلِ این فسانه را🕊
ماه بودی، شعله‌ی دل بودی و امیدِ من🕊
رفتنت شکسته کرد، قصرِ عاشقانه را🕊
هر نفس که بی‌تو آمد، بغضِ من شکوفه داد🕊
در دلم چه بی‌صدا، سوختم شبانه را🕊
رفتی و هنوز هم، در دلِ من طنینِ توست🕊
می‌کشم به دوشِ دل، رنجِ بی‌بهانه را🕊
سجاد شهرستمی
 
آسمانم باش تا وقت ِسحر
بنشینم به تماشای رخ زیبایت
 
سلین که هستی در وجودم
الهی عشق من پایان بمیرد 🦋
الهی من بمیرم که تو باشی
آنگه که نباشی میمیرم 🕊
سجاد شهرستمی
 
در دلم مانده بسی غم🕊
سزای دله غم دیده ز پر درد 🕊
سنگ و سنگین🕊
با خیال روی تو قصر تلخین🕊
گرچه مبهم آشکارا شیرین🕊
شده ام غرق مستی 🕊
گه بیهوشی و گه هوش🕊
گه شیرین و گه تلخ 🕊
روزگارم بر چه در هست 🕊
هرچه هست بر نود صد 🕊
دردم از قلبم خطور کرد 🕊
به مغز و استخوان رسوب زد🕊
به جای خطور کرد 🕊
نشود راست به قامت🕊
گهی بر زندگی خم 🕊
بر دلم باران ببارد🕊
سیل خون غیرت بگیرد 🕊
ز بی کسی آماده باشد 🕊
شده ام دلتنگه عشقم🕊
گه خرافه جویم🕊
گه به آسمانم 🕊
گهی اشک ریزم 🕊
گهی پایان ببینم 🕊
رسما دیوانه جویم 🕊
در خودم پیدا نگارم 🕊
من خودم نقطه گذارم🕊
پایان را نقطه گذارم .🕊
سجاد شهرستمی
 
می‌رفت و گرد راهش از دود آه تیره
نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده


(این شعر خانم سیمین بهبهانی رو استاد همایون شجریان خوندن، به اسم (کولی) پیشنهاد می‌کنم گوش بدین، لازم به ذکره که این شعر روایتی غمناک از رسوم کولی‌هاست.)
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین