تو اشک میریزی
از نبود احساس شکوه می کنی
و مرا به جرم بی تفاوتی لعنت می کنی
در حالی که خشم در تو می جوشد
دستانت از درماندگی می لرزد
و صدایت در هر کلمه می شکند
واکنشی در من رخ نمی دهد
ضربان قلبم بالا نمی رود
خبری از آدرنالین نیست
اثری از همدردی و عذاب وجدان در مردمک هایم نمی بینی
این سردی و دوری فقط نسبت به تو نیست
اگر من با خود سردم و از خود دورم
هر احساس و عاطفه ای آغشته به تصنع است
زمانی که نخواستی و نتوانستی در تاریکی من شریک شوی
چاره ای جز این فاصله نیست
از نبود احساس شکوه می کنی
و مرا به جرم بی تفاوتی لعنت می کنی
در حالی که خشم در تو می جوشد
دستانت از درماندگی می لرزد
و صدایت در هر کلمه می شکند
واکنشی در من رخ نمی دهد
ضربان قلبم بالا نمی رود
خبری از آدرنالین نیست
اثری از همدردی و عذاب وجدان در مردمک هایم نمی بینی
این سردی و دوری فقط نسبت به تو نیست
اگر من با خود سردم و از خود دورم
هر احساس و عاطفه ای آغشته به تصنع است
زمانی که نخواستی و نتوانستی در تاریکی من شریک شوی
چاره ای جز این فاصله نیست