ویژه °•ساختمان کافه نویسندگان| چالش نامه‌ای به انجمن •°

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
تقریبا شیش هفت‌ماهی هست و مثل بقیهٔ دوستان عزیزم کاربر و نویسنده‌ای قدیمی نیستم.
اینجا واقعا تونستم مهارت‌هایی که داشتم رو نشون بدم. خودم رو توی نقد، نظارت ، ویراستاری با کمک دوستان محک زدم و این بخاطر لطف مدیران بوده که همچین فضایی ساختن.
اولین نوشته‌هام رو اینجا به اشتراک گذاشتم و اولین رمانم رو دارم اینجا می‌نویسم... افرادی هم پیدا کردم که اسمشون رو می‌تونم دوست بزارم
خلاصه بگم هم خوشحالم از اینکه اینجام و هم افسوس میخورم چرا زودتر اینجا رو پیدا نکردم.
امیدوارم سالیان سال این انجمن برپا باشه.
با آرزوی موفقیت برای تمام کادر مدیریت، رنک‌داران انجمن، کاربران انجمن و نویسندگان انجمن❤️🪷
 
درود به همهٔ عزیزان کافه نویسندگان و مدیران خوش‌ذوق و مدرسان و موسس سایت. ضمن تبریک صمیمانه بنده، به مناسبت تولد کافه کمی می‌نویسم هر چند که ناشی باشم. نوشتن راهی برای بروز احساس صادقانه‌ام است.
بخواهم بدون اضافه گویی و تعارف بگویم که خلاصه باشد و حوصله سر بر هم نباشد، بی‌اغراق، کافه نویسندگان برای منِ تازه پیوسته، مکانیست ارزشمند و عزیز.
کتابخانه‌ای بی‌انتهاست.
پر از آدم‌حسابی‌هاست.
قفسه قفسه سراسر احساس، روایتگر روزها و خاطره‌ها و تخیل آدم‌های محترم و عاشق قصه‌ها و دنیاهای مختلف. جامعه‌ای رنگارنگ و متفاوت اما با عشق و علاقه به چیزی مشترک، یعنی نوشتن.
کجا می‌توان همچین گنجی را پیدا کرد آن هم در این روزگار پر سرعت و بی‌حوصله‌ی امروزی؟
و کجا آموختن و پردازش به قصه‌ها و لذت بردن از گردآمدن آدم‌های باحوصله و مشتاق برای خواندن و نوشتن را یکجا، می‌توان یافت ؟
فقط یک جواب « کافه نویسندگان ».
به امید پیشرفت روزافزون برای تمامی عزیزان در کافه نویسندگان.
 
سالها از وقتی که قلمم سبز و روان بود می‌گذشت؛ تا اینکه با یکی از داستان‌های قدیمی‌ام مواجه شدم. حس قدیمی تحسین شدن، غروری که زمان نوشتن وجودت رو گرم می‌کنه یکباره به من برگشت.
درست زمانی که جنگ گلویت را چسبیده و تو تنها کاری که میتونی بکنی چسب زدن پنجره‌هاست، کافه نویسندگان به کمکم اومد. جمعی حرفه‌ای که انگار همه دست به دست هم دادند تا همه اون گرما و غرور رو زمان نوشتن حس کنند.
جامعه با هنر قابل تحمل‌تر میشود و قفسه به قفسه کافه نویسندگان سرشار از هنرمندهایی هست که شاید تا الان فرصتش رو نداشتند. از تمامی کادر انجمن کافه نویسندگان سپاسگزارم که این جامعه‌ی خاکستری رو قابل تحمل‌تر می‌کنید.

با عشق فراوان، کلوطو
 
سلام و عرض ادب خدمت شما و تمام شکوفه هایی کاشتید و پرورش میدید.
امیدوارم بنده هم جزئی از این باغ باشم. بتونم مثل نهال کوچولویی که هر ثانیه با اتفاقی کج میشه، اما روزی یاد میگیره که ریشه کنه، سفت میشه و زیبا میشه. زیبایی خاص خودشو پیدا می‌کنه.
تازه وارد این محفل گرم دوستانه شدم. توی دوره ای قرار دارم که احساساتم نوسان شدیدی دارند. آنقدر که به راحتی دیگران ناراحت میکنم. عذاب میکشم. مثل اینکه دو نفر توی من زندگی می‌کنه. ولی وقتی انگیزه میگیرم که بنویسم، زنده تر میشم. ذهن منفی گو خاموش میشه، احساساتم گم میشن.
نوشتن واقعا معجزه است. همون‌طور که خداوند متعال فرمود: «
سوگند به قلم و آنچه می‌نویسد.
امام حسین علیه السلام امام نجات ها به این مضمون می‌فرمایند: «
قلم مثل زره عمل می‌کنه در برابر آتش.

از شما و انجمن اتون که از واسطه های خداوند هستید نهایت سپاسگزاری دارم. انشاالله بهترین ها نصیبتون بشه. آرامش همیشه قرین حالتون باشه
 
گاهی آدم‌ها خانه‌‌ی شان را نه از آجر، بلکه از کلمه پیدا می‌کنند.
دو سال پیش من فقط کسی بودم که چند ایده‌ی خام در ذهنش داشت و از قضاوت شدن می‌ترسید. اولین باری که نوشته‌ام را در کافه نویسندگان فرستادم، انگار تکه‌ای از خودم را میان غریبه‌ها گذاشته بودم. دست‌هایم می‌لرزید و مدام صفحه را رفرش می‌کردم تا ببینم کسی چیزی نوشته یا نه.
اما اینجا... فقط یک انجمن نبود.
اینجا جایی بود که فهمیدم قصه‌ها می‌توانند آدم‌ها را به هم وصل کنند. اینجا با شخصیت‌هایم زندگی کردم، با «سایه‌های مرده» ترسیدم، با جمله‌هایم بزرگ شدم و میان آدم‌هایی که شاید هیچ‌وقت از نزدیک ندیده باشم، حسی از رفاقت پیدا کردم که واقعی‌تر از خیلی چیزهای دنیای بیرون بود.
کافه نویسندگان برای من فقط محلی برای نوشتن نبود؛ پناهگاهی بود برای روزهایی که نمی‌شد حرف‌ها را بلند گفت و جایی بود که یاد گرفتم رویا داشتن، بچه‌گانه نیست.
اینجا یاد گرفتم نوشته‌ای که روزی خجالت می‌کشیدم نشانش بدهم، می‌تواند کسی را هیجان‌زده کند، بترساند و یا حتی وادار به انتظار برای پارت بعدی کند.
و شاید زیباترین اتفاق این دو سال، دوست‌هایی بودند که میان کلمات پیدا شدند. آدم‌هایی که اول فقط اسم کاربری بودند، اما کم‌کم تبدیل شدند به بخشی از خاطرات من.
بعضی جاها فقط سایت‌اند. بعضی جاها فقط انجمن‌اند. اما بعضی جاها... تکه‌ای از مسیر زندگی آدم می‌شوند.
و برای من، کافه نویسندگان دقیقا همان تکه است.
t-icon12
 
همچی از روزی شروع شد که پا به داستان کاف‌نون گذاشتم.
داستانی که شخصیت‌هاش رنگی‌رنگی بود و هیچوقت فکر نمی‌کردم که بتونم با کارکتری اینجا آشنا بشم و یا حتی موندگار بشم. ولی برعکس این، اتفاق افتاد. من رفته‌رفته با افرادی دوست شدم که انتظارش رو نداشتم و لطفشون رو نثار من کردن. حتی یک اثر داستانی‌م و اولین دلنوشته‌م رو به اشتراک گذاشتم.
از این‌ها گذشته، منم در مدت سه‌چهارماه، رنگی‌رنگی شدم و حس عجیبی داشت. داستان کاف‌نون مسیری رو برام روایت کرد که شاید قبلاً تجربه‌ش کرده بودم ولی با کارکترها و فضاسازی جدید، حس بهتری به من هدیه داد. پیرنگ این داستان از ابتدای ورودم رفته‌رفته مثل تیکه‌های پازل برام کامل شد و می‌تونم اوج این داستان رو هم حدس بزنم.
خوشحالم که این داستان رو شروع کردم و سعی می‌کنم تا ته نقطه پایانش، به تلاشم ادامه بدم.
 
«کافه‌نویسندگان»
اسمی که برای اغلب نویسنده‌ها خاطرهٔ اولین رمانشون رو زنده می‌کنه. اما برای من فرق می‌کرد.
نیومده بودم که رمان بنویسم‌، اصلا قصد نوشتن نداشتم. بچه‌های اینجا با مهربونیشون موندگارم کردن.
من با ژرنال شروع کردم. تیم پر از ماجرا و سرزندهٔ @آسِمان؛آسِمان؛ عضو تأیید شده است. ... .
گوشه‌ای بنشیند، یک فنجان قهوه/چای بخورد، از خواندن نوشته‌های دیگر اعضا لذت ببرد و نهایتاً یک نیمچه کتابی هم بنویسد و برود پی کارش؛
اولین خبری که نوشتم«نامهٔ یک تازه‌وارد» بود که به سرعت توی اولین مجلهٔ انجمن ثبت شد و شاید به نظر نرسه، ولی همین اعتماد به نفس این رو بهم داد که منم بنویسم‌.
@DyvaDyva عضو تأیید شده است. بهم کاربر برتر فصل رو داد؛ باعث شد که اشتیاقم بیشتر بشه. چون اونا به عنوان اسطوره‌های انجمن من و دیده بودن.
بعداً اعتماد کردن و بهم پست مهم‌ترین تالار انجمن رو دادن. هرچند برای من که عین فشفشه اینبر و اونبر انجمن سرک می‌کشیدم پست خشک و عصاقورت‌دادهٔ مدیریت استرس‌زا بود. بخصوص این که به تشخیص اسطوره‌هام می‌تونستم برای نو نویسنده‌ها الگویی باشم. اون موقع این که مدام بهم بگن چی‌کار بکن یا چی‌کار نکن سخت بود. برای منی که از ژرنال شروع کرده بودم و گفتن واقعیت‌ها مسیرم بود. مخفی‌کاری‌های مدیرتی:« آه واقعاً زجرآور بود!» بقول یکی« مدیریت بهم نساخت!»Lagh
ولی معلمای خوبی داشتم. چیزای خوبی ازشون یاد گرفتم. صبوری رو از فرزانه جون، مدیریت و مسئولیت‌پذیری و دقیق بودن رو از نازنین عزیزم. خلاقیت و خوش‌مشرب بودن رو از سارای مهربونم و ... همهٔ بچه‌های انجمن حتی اونهایی که گاهی ازشون ناخواسته رنجیدم. شاید کافه به بعضی‌ها فقط نویسندگی رو یاد داد. ولی برای منی که به سادگی از هرچیزی می‌گذرم، تجربهٔ عجیبی از وابستگی بود. هنوز امیدوارم بتونم حالا نه به عنوان یک مدیر جدی و در حد اسطوره‌های خودم در این انجمن، کسی باشم که بتونم به تازه‌وارد‌ها انگیزه نوشتن بدم. دمتون‌گرم!
 
انتخاب کافه برای من ، نه برای نوشتن بود، نه شعر سرودن
به دعوت چند نفر از بهترین دوستای مجازیم وارد اینجا شدم و خداروشکر می‌کنم که منو وارد محیطی کردن که ارزشِ وقت گذاشتن داشت.
دوستان زیادی پیدا کردم، همگی با معرفت و با جنبه .
خوشحالم ازینکه پیشِتون هستم و فارغ از تمام سخت‌گیری‌ها خیلی دوس دارم کمکی به پیشرفت و رشدِ کافه‌ی عزیزمون داشته باشم.

فرزانه (اردیبهشت ۱۴۰۵)
 
سلام
دوستتون دارم..

در پناه خدا باشید. 💕
 
انجمن تازه تاسیس شده بود، من به دعوت دوستم داردان برای کمک و فعالیت وارد اینجا شدم، کلی تلاش برای بالا بردن، کلی خاطره، کلی دوستایی که اومدن و رفتن، اینجا برای من یه انجمن معمولی نیست؛ بارها رفتم ولی حس کردم اینجا خونه‌ی منه و دوباره برگشتم.
تمام این سال‌ها عزیزان زیادی تلاش کردن انجمن رو ارتقا بدن، ولی حالا دارم میبینم یه کادر عالی یه مدیریت خفن کاربرای خیلییی دوست داشتنی و عزیزی اینجا رو سرپا نگه داشتن.
خوشحالم که اینجام و عاشق کافه نویسندگانم.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 118)
عقب
بالا پایین