نیاز به چهارپایهی احساساتی همچو دورهمیهای دوستانه، انتشار و دیده شدن هنر های ادبی. حمایت از ذوق هنری دیگری، و یادگیری مهارتی محبوب، شاید در نگاه اول تنها دلایل استقامت این جامعه باشد.
اما با وجود ضرورتشان این پایههای باریک تنها تکیه گاه میز گرد این اجتماع نیستند.
مفاهیمی پیچیدهتر همچو زنجیر هایی از دل آسمان به آن گره خوردهاند.
یادگیری، پرورش و آموزش مهارتهای نویسندگی، شاعری، ترجمه، طراحی و تدوینگری همان ارزشهای والاتری هستند که این میزگرد شورا را به زادگاه جامعهای فرهیختهتر تبدیل میکند.
حتی یادم نمیاد چطوری با کافه آشنا شدم
فکر کنم با یه سرچ ساده بود و دنبال رمان میگشتم و یهو به خودم امدم و دیدم کلی رنک و رنگ دارم دلنوشته دارم و از همه مهم تر کلی کلی دوست خوب.
از تمام کسایی که برای کافه زحمت کشیدن و ارتقاش دادن تشکر میکنم. خسته نباشید
اولش برای فرار از تنهایی اومدم اینجا چون وقت داشتم اما بلد نبودم چطور وقت مو بگذرونم
وقتی اومدم اینجا هنوز هیچی بلد نبودم البته الانم بلد نیستم .
وقتی به سوال هایی که از ارشد ها می پرسیدم و اشتباه های اون موقع ام فکر می کنم خجالت می کشم چقدر اون اولا خنده دار بودم.
تازگیا از آدم های اینجا چندتا چیز مهم و یاد گرفتم.
اینکه هر حرفی رو هر جایی و به هر کسی نزنم
اینکه زود اعتماد نکنم زود همه چی رو باور نکنم
و مهم تر از همه
هیچ چیز همیشگی نیست پس نه عادت کنم و نه وابسته بشم.
و یک نفر اینجا خیلی جدی باعث شد تغییر کنم. حرفاش اون روز آزارم داد اما الان وقتی به تصمیم و پیشرفتی که کردم دقت می کنم ازش سپاسگزارم
چون حرف منفیش تاثیر مثبتی رو زندگی من داشت.
اینجا چندتا هم صحبت و دوست خوب پیدا کردم.
با آدمایی آشنا شدم که تا حدودی حرف مو می فهمن و اخلاق شون مشابه خودمه
و مهم تر از همه فهمیدم ما چقدر نویسنده خفن و درجه یک داریم چقدر عالین همشون
علاوه بر اون فهمیدم ما به غیر از نویسنده
نقاش ،عکاس و آشپزی های بی نظری داریم اینجا.
ناراحتم چون من بهتون عادت کردم دوست تون دارم نه چون تنها بودم ،چون شماها مثل همه نیستید فرق دارید
اگه یه روزی نباشید ، نمیدونم چی میشه
ولی کاش اینجا و آدماش بمونن.
قبل از اینکه سخن آغاز کنم از قول ِجناب ِمولانا باید بهت بگم:
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند و من دانم و دل داند و من خاک من گِل شود و گُل شکفد از گِل من تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من.
به نظرت ازکجا شروع کنیم؟
قراره برای اعضای خوش ذوق کافه از لحظه آشناییمون بگیم :)
اصا من بگم یا تو میگی؟!
به نظرم، من بگم^^ چون شاید بخش عظیمی از صحبتام برای تو هم جدید و جالب باشه و بشه یادگاری من به عنوان روز تولدت و شاید غافلگیرت کنه؟
هوم؟
ولی خب باز هر چی تو بگی و نظر تو مهم تره ^^♡
از اینکه میدونم مثل همیشه میگی هر چی تو بگی و هر چی تو بنویسی :) پس زحمت این کار هم میافته رو دوش گران سنگم و من مینویسم براشون .. به تاریخ ِ۱۶ تیر ۱۳۹۹
یک عدد زخم خورده از دیار ِفروپاشی ِانجمن های سرگرمی به خصوص انجمن هم میهن¹ و نودهشتیا²ی ِسابق (خیلی از شما یادتون نمیاد مادر ولی مرجع اصلی نویسنده ها تو عصر ِخودش بود و خیلی از نویسنده ها از دل اون انجمن دیده به جهان نویسندگی گشودن)
اینکه زمان فروپاشی و عضویت من در اینجا کی بود و چطور بود رو متاسفانه سی پی یوهاس گرامیم در خودشون ذخیره نکردن و نمیدونم اندکی بعدشون بود یا اندکی قبلش ولی خب تقریبا همون حوالی فروپاشی در نظر بگیرید
خلاصه جونم براتون بگه
نویسندگی که نه ولی نوشتن رو تو هیچ کدوم از سایت های قبلی که گفتم شروع نکردم بلکه نوشتن من از سایت ِکوچولو³ و تاپیکی با مضمون خاطرات روزانه کوچولوها بود (نمیدونم درست دارم میگم یا نمیگم ولی خب یه همچین چیزی بود )
بعد به مرور زمان شروع کردم به نوشتن دلنوشته های عاشقانه تو همون سایت (داخل پرانتز بگم که اون موقع فاقد هرگونه مخاطب خاص بود و کاملا دلی و تخیلی گونه بود) که بعد از منحل شدن سایت همشون رفتن به دیار ِباقی و متاسفانه نشد جایی ذخیره کنم و افسوس به دل موندیم .. اگه بگم خوره ی انجمن و فروم گردی داشتم راستکی ِ راستکی گفتم، فک کنم تو همه ی انجمن های اون دوران عضو بودم و محال بود انجمنی از دستم در بره.
یادش بخیر کلی دوست مجازی داشتم ولی جزء معدود افرادی که همشون اینجا عضو هستن هیچچچ خبری از بقیه اشون در دست یافت نیست.. اینم باید اعتراف کنم که تو این ۱۳،۱۴ سال (با یکی دو سال کم و زیاد یعنی ±۱ یا ±۲) از فروم گردیم فقط این دو سه سال آخر تصمیم گرفتم یه اسم ثابت داشته باشم اونم شد "دِلانه"
حالا چی شد دلانه؟ ازینکه نمیتونید این سوال رو جواب بدید هیچ نگران نباشید پاسخ در آستین ماست و بیاید خط پائین تا بهتون بفرمایم
اینجور که یادم میاد خودمم اولین بار بود لحظه انتخاب نام کاربری این اسم با گوشم اجین میشد .. و فک کنم ترکیباتشم کار خودم بود و نمیدونستم قبلا اختراع شده، حتی وقتی معنیش رو سرچ کردم چیزی کشف نکردم و توی اندک مطالبی میشد یه چیزیایی پیدا کرد :دی
جالبه بدونید تا یه مدت فکر میکردم یه فرهنگ نامه ی دهخدا جدید باید به پا قدم دلانه احداث بشه و این دلانه توش گنجانده بشه :دی (اندکی مزاح)
.. و خلاصه سرتون رو بیشتر از این درد نیارم و بنا به دلایلی که بیانش از حوصله جمع خارج ِماهم گمنامی رو انتخاب گزیدم ولی شما خصوصی خواستی بپرسی در خدمتم اون موقع ها که پا به اینجا گشودم نه کسی من رو میشناخت، نه من کسی رو ..
کاملا غریب و مظلوم و گوشه نشین و بی یار :) آهسته میرفتم و آهسته میومدم و یه گوشه ی انجمن نشسته میکردم آلوچه پفکم رو میل میکردم و گاهی یه سرکی به بخش سرگرمی و تفریحی (که خوراک اصلیم همون بخش ها بود و از بچگی مجازیم تو دامن این جور تاپیکها بزرگ شده بودم و همچنان هم بهش اعتیاد میدارم) میزدم اون موقع هنوز انجمن های مجاورمثل تی-اف(چون هنوز در جریان ِمنشوری ِنمیشه با صدای بلند نام برده کرد :دی) فعال بودن و اینجا پاتوق دومم به حساب میومد بخاطر همون جَو ِغریبانه یا بهتره بگم اولویت چندم گاهی میومدم و گاهی هم نه .. خیلی برام اهمیت نداشت ولی خب دوست داشتم تو محیط ادبی اینجا هم قرار گرفته باشم .. هیچ وقت فکر نمیکردم زمین مجازی هم اینقدر گِرد باشه و همه ی دوستان ِانجمن ها (به اسامی ¹ ، ² و ³ مراجعه شود) به واسطه ی @نازلـی بانو و داداش سجاد ِگرامی @Sajjad :) (قدیمی ترین ترین ِآشنایان مجازی یا بهتره بگم برادر محترم و بزرگتر بنده در این دیار) دوستان ِمشترکمون رو به اینجا فراخوان کنن و اینجا بشه مرکز تجمع ِکهن ترین انجمن گردهای تاریخ ِایران :))
کم کم اینجا رنگ و بوی آشنا گرفت و جناب @PerS!aN و بانو @بـرکـه و بانو @Cool و @Farzane بانو و بانو @CarNeliaN و @مرهم جانم و @تاسیــآن بانو و باقی دوستان و آشنایان مجازی هم به قافلهی ِکافه نویسندگانی ها گویا پیوسته بودن و من کمی بعدتر متوجهش شدم ..
در این برهه از زمان فصل ِدوم زندگی کاف نون ما یعنی پذیرش مسئولیت مدیریت گالری زندگی در سال ۱۴۰۲ آغاز شد؛
از اتفاق مدت بسیار بسیار کمی تونستم فعالیت کنم و پس ازمدتی محو در آسمان و زمین شدم :)
گذشت و گذشت با وجود فرزند و شرایط جدید زندگی دلانه بانو بدرود نگفته رفت و ناپدید شد ..
تا اینکه در تاریخ ِ ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
فصل سوم ِزندگی فروم گردی دلانه شروع میشود اما این بار طوفانی تر و باهدفی عمیقتر و جدی تر و این داستان ادامه دارد ..
قبل از اینکه سخن آغاز کنم از قول ِجناب ِمولانا باید بهت بگم:
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند و من دانم و دل داند و من خاک من گِل شود و گُل شکفد از گِل من تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من.
به نظرت ازکجا شروع کنیم؟
قراره برای اعضای خوش ذوق کافه از لحظه آشناییمون بگیم :)
اصا من بگم یا تو میگی؟!
به نظرم، من بگم^^ چون شاید بخش عظیمی از صحبتام برای تو هم جدید و جالب باشه و بشه یادگاری من به عنوان روز تولدت و شاید غافلگیرت کنه؟
هوم؟
ولی خب باز هر چی تو بگی و نظر تو مهم تره ^^♡
از اینکه میدونم مثل همیشه میگی هر چی تو بگی و هر چی تو بنویسی :) پس زحمت این کار هم میافته رو دوش گران سنگم و من مینویسم براشون .. به تاریخ ِ۱۶ تیر ۱۳۹۹
یک عدد زخم خورده از دیار ِفروپاشی ِانجمن های سرگرمی به خصوص انجمن هم میهن¹ و نودهشتیا²ی ِسابق (خیلی از شما یادتون نمیاد مادر ولی مرجع اصلی نویسنده ها تو عصر ِخودش بود و خیلی از نویسنده ها از دل اون انجمن دیده به جهان نویسندگی گشودن)
اینکه زمان فروپاشی و عضویت من در اینجا کی بود و چطور بود رو متاسفانه سی پی یوهاس گرامیم در خودشون ذخیره نکردن و نمیدونم اندکی بعدشون بود یا اندکی قبلش ولی خب تقریبا همون حوالی فروپاشی در نظر بگیرید
خلاصه جونم براتون بگه
نویسندگی که نه ولی نوشتن رو تو هیچ کدوم از سایت های قبلی که گفتم شروع نکردم بلکه نوشتن من از سایت ِکوچولو³ و تاپیکی با مضمون خاطرات روزانه کوچولوها بود (نمیدونم درست دارم میگم یا نمیگم ولی خب یه همچین چیزی بود )
بعد به مرور زمان شروع کردم به نوشتن دلنوشته های عاشقانه تو همون سایت (داخل پرانتز بگم که اون موقع فاقد هرگونه مخاطب خاص بود و کاملا دلی و تخیلی گونه بود) که بعد از منحل شدن سایت همشون رفتن به دیار ِباقی و متاسفانه نشد جایی ذخیره کنم و افسوس به دل موندیم .. اگه بگم خوره ی انجمن و فروم گردی داشتم راستکی ِ راستکی گفتم، فک کنم تو همه ی انجمن های اون دوران عضو بودم و محال بود انجمنی از دستم در بره.
یادش بخیر کلی دوست مجازی داشتم ولی جزء معدود افرادی که همشون اینجا عضو هستن هیچچچ خبری از بقیه اشون در دست یافت نیست.. اینم باید اعتراف کنم که تو این ۱۳،۱۴ سال (با یکی دو سال کم و زیاد یعنی ±۱ یا ±۲) از فروم گردیم فقط این دو سه سال آخر تصمیم گرفتم یه اسم ثابت داشته باشم اونم شد "دِلانه"
حالا چی شد دلانه؟ ازینکه نمیتونید این سوال رو جواب بدید هیچ نگران نباشید پاسخ در آستین ماست و بیاید خط پائین تا بهتون بفرمایم
اینجور که یادم میاد خودمم اولین بار بود لحظه انتخاب نام کاربری این اسم با گوشم اجین میشد .. و فک کنم ترکیباتشم کار خودم بود و نمیدونستم قبلا اختراع شده، حتی وقتی معنیش رو سرچ کردم چیزی کشف نکردم و توی اندک مطالبی میشد یه چیزیایی پیدا کرد :دی
جالبه بدونید تا یه مدت فکر میکردم یه فرهنگ نامه ی دهخدا جدید باید به پا قدم دلانه احداث بشه و این دلانه توش گنجانده بشه :دی (اندکی مزاح)
.. و خلاصه سرتون رو بیشتر از این درد نیارم و بنا به دلایلی که بیانش از حوصله جمع خارج ِماهم گمنامی رو انتخاب گزیدم ولی شما خصوصی خواستی بپرسی در خدمتم اون موقع ها که پا به اینجا گشودم نه کسی من رو میشناخت، نه من کسی رو ..
کاملا غریب و مظلوم و گوشه نشین و بی یار :) آهسته میرفتم و آهسته میومدم و یه گوشه ی انجمن نشسته میکردم آلوچه پفکم رو میل میکردم و گاهی یه سرکی به بخش سرگرمی و تفریحی (که خوراک اصلیم همون بخش ها بود و از بچگی مجازیم تو دامن این جور تاپیکها بزرگ شده بودم و همچنان هم بهش اعتیاد میدارم) میزدم اون موقع هنوز انجمن های مجاورمثل تی-اف(چون هنوز در جریان ِمنشوری ِنمیشه با صدای بلند نام برده کرد :دی) فعال بودن و اینجا پاتوق دومم به حساب میومد بخاطر همون جَو ِغریبانه یا بهتره بگم اولویت چندم گاهی میومدم و گاهی هم نه .. خیلی برام اهمیت نداشت ولی خب دوست داشتم تو محیط ادبی اینجا هم قرار گرفته باشم .. هیچ وقت فکر نمیکردم زمین مجازی هم اینقدر گِرد باشه و همه ی دوستان ِانجمن ها (به اسامی ¹ ، ² و ³ مراجعه شود) به واسطه ی @نازلـی بانو و داداش سجاد ِگرامی @Sajjad :) (قدیمی ترین ترین ِآشنایان مجازی یا بهتره بگم برادر محترم و بزرگتر بنده در این دیار) دوستان ِمشترکمون رو به اینجا فراخوان کنن و اینجا بشه مرکز تجمع ِکهن ترین انجمن گردهای تاریخ ِایران :))
کم کم اینجا رنگ و بوی آشنا گرفت و جناب @PerS!aN و بانو @بـرکـه و بانو @Cool و @Farzane بانو و بانو @CarNeliaN و @مرهم جانم و @تاسیــآن بانو و باقی دوستان و آشنایان مجازی هم به قافلهی ِکافه نویسندگانی ها گویا پیوسته بودن و من کمی بعدتر متوجهش شدم ..
در این برهه از زمان فصل ِدوم زندگی کاف نون ما یعنی پذیرش مسئولیت مدیریت گالری زندگی در سال ۱۴۰۲ آغاز شد؛
از اتفاق مدت بسیار بسیار کمی تونستم فعالیت کنم و پس ازمدتی محو در آسمان و زمین شدم :)
گذشت و گذشت با وجود فرزند و شرایط جدید زندگی دلانه بانو بدرود نگفته رفت و ناپدید شد ..
تا اینکه در تاریخ ِ ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
فصل سوم ِزندگی فروم گردی دلانه شروع میشود اما این بار طوفانی تر و باهدفی عمیقتر و جدی تر و این داستان ادامه دارد ..
فصل سوم ِزندگی فروم گردی دلانه شروع میشود اما این بار طوفانی تر و باهدفی عمیقتر و جدی تر
که شاید هیچ کس ازش خبر نداشته و برای اولین بار میخواد مطرحش کنه .. یه روز که کوله باری از دل آلودگیم رو با خودم حمل میکردم تصمیم گرفتم به یاد گذشته ها برای تغییر حال و هوای خویش یه سَری به انجمن های قدیمی که در آنها عضو گردیده بودم بزنم
این شد که در بین اون فکر هایی که به سرم زد کافه نویسندگان رو انتخاب کردم ..
قرار نبود موندگار بشم فقط قرار بود به دوستای قدیمی یه سر بزنم و جویای ِاحوالشون بشم بعد چمدان ببندم و بروم به دیار ِتنهایی خویش .. اما از پا قدم زیبای ِمن (فکر میکردم بخاطر من بود ولی اینطوریا هم نبود انگاری که در ادامه اشاره میکنم) مشاهده کردم اکثر مدیرا در حال استعفا هستن و حس ِعجیب و انسان دوستانه ی من گُل کرد و تصمیم گرفتم به طبقه اول ساختمان کافه نویسندگان واحد معاونت اجرایی مراجعه کرد ِو به اتاق ِکار ِبانو @Farzane مراجعه کنم و زنگ لاکچری گونه اشون رو به صدا در بیارم (مثل اینکه اینجا معاوناشونم وی آی پی هستن و زنگاشونم خاص عجیب و دلبر ِ، ملودی ِدلنشینی داره که متاسفانه فقط در ذهن من در حال پلی شدن و قابل انتشار نیست و فقط میتونم بگم صدای پرندگان و طبیعت رو در هم آمیزید .. به به عجب صدایی .. عه عه یه لحظه صبر کنید صدارو بزاریم کنار و از جو ماجرا خارج نشیم) و از فرزانه بانو جانم علت رو جویا شوم ..
خیلی تند تند و غرغرکنان و مثل این تازه به دوران رسیده ها همش دنبال علت میگشتم که حیف این انجمن و آدمهاش نیستن، استعدادها دارن اتلاف انرژی میشن!! آخه چرا داره اینجوری میشه؟ (اندکی چاشنی بغض هم بهش اضافه کنید تا جلوهی بهتری بگیره) و فرزانه بانو با صبر و بسیار با حوصله و با ارامشی همچون در صدایش دستی بر شانه هایم کشیدو مرا تکانی داد و گفت از خواب اصحاب کهف بیدارشو دلانه دیگه الان عصر فرا مدرن شده و اون عهد دقیانوس بود که مدیرا تا انقلاب جدید پای کار بودن و تا خون در رنگهاشون جاری بود از انجمن و فروم حفاظت تام و کامل میکردن تا چشم اجنبی های فروم های بغلی کور بشه از شگفتی آفرینی مدیران
پلک های محکمی زدم و سعی کردم ازین خواب بیدار شوم.. (اهم یکم مغلطه کردم اینم شما @Farzane به بزرگواری خودتون ببخشید بانو)
خلاصه جونم بگه براتون
اومدم و گفتم چیکار کنم و چیکار نکنم از اونجایی که تا قبل از ورودم به انجمن داشتم روی ارتباط مفاهیم فرهنگ و رسانه تحقیقات گسترده انجام میدادم گفتم بهترین کار چیه؟!
جرقه ای در ذهنم همچون لامپ پدید آمد و نتیجه این شد که بشینم و خویش را قانع کنم انجمن گردی فقط یه تفریح نیست بلکه یک فرهنگ و رسانه استو به دنبال این مسئله بودم که چگونه اتلاف وقت خود را توجیه کرده و به کار خود ارزش و جایگاه بدهم (هر کی آموزش خواست از منشی عزیزم وقت بگیره :دی - @متاسفانه کاربر مورد نظر یافت نشد! - خب مثل اینکه مسئولین کاسبی مارو هم بر چیده کردن تا اطلاع ثانوی آموزشی نداریم ) بله داشتم میگفتم چه چیزی بهتر از فرهنگ و رسانهی رمان نویسی کافهنویسندگان
اولین قسمت هم با دستکش و سطل و یه تی و یه دستمال به سررفتم طبقه دوم ساختمان کافه نویسندگان زنگ واحد مدیران ارشد انجمن رو به صدا در آوردم و پس از باز شدن درب سراغ اتاق بانو رهگذر جانم@CarNeliaN رو گرفتم و همه با حالتی عجیب و تاسف بر انگیز به اتاق انتهایی که چیدمانی از تمام طیف های بنفش را در خود جای داده بود نشانم دادن و گفتن اینکه نمیدونی بانو چقدر بنفش دوست داره واقعا تاسف داره برو در اتاقی تاریک و به فکر فرو برو و به کارهای بدت فکر کن
خلاصه منم با کلی خود خوری و احساس ندامت و پشیمانی و بسیار پر روووو درب اتاق را زده و گفتم دیدی دی دینگ من اووومدم، خوش اومدم صفا آوردم یه گوشه ی بخش طراحی رو بدین دستم کمک کنم دست تنها خوبیت نداره(اون زمان که من اومدم این دوتا یعنی بخش طراحی و گرافیک یکی بود مادر جون :دی )
میخوای بدونی واکنش بانو رهگذر به این همه ذوق و هنرم چی بود پس صبر کنید برم یه گلویی تازه کنم و برگردم این داستان ادامه دارد ..
فصل سوم ِزندگی فروم گردی دلانه شروع میشود اما این بار طوفانی تر و باهدفی عمیقتر و جدی تر
که شاید هیچ کس ازش خبر نداشته و برای اولین بار میخواد مطرحش کنه .. یه روز که کوله باری از دل آلودگیم رو با خودم حمل میکردم تصمیم گرفتم به یاد گذشته ها برای تغییر حال و هوای خویش یه سَری به انجمن های قدیمی که در آنها عضو گردیده بودم بزنم
این شد که در بین اون فکر هایی که به سرم زد کافه نویسندگان رو انتخاب کردم ..
قرار نبود موندگار بشم فقط قرار بود به دوستای قدیمی یه سر بزنم و جویای ِاحوالشون بشم بعد چمدان ببندم و بروم به دیار ِتنهایی خویش .. اما از پا قدم زیبای ِمن (فکر میکردم بخاطر من بود ولی اینطوریا هم نبود انگاری که در ادامه اشاره میکنم) مشاهده کردم اکثر مدیرا در حال استعفا هستن و حس ِعجیب و انسان دوستانه ی من گُل کرد و تصمیم گرفتم به طبقه اول ساختمان کافه نویسندگان واحد معاونت اجرایی مراجعه کرد ِو به اتاق ِکار ِبانو @Farzane مراجعه کنم و زنگ لاکچری گونه اشون رو به صدا در بیارم (مثل اینکه اینجا معاوناشونم وی آی پی هستن و زنگاشونم خاص عجیب و دلبر ِ، ملودی ِدلنشینی داره که متاسفانه فقط در ذهن من در حال پلی شدن و قابل انتشار نیست و فقط میتونم بگم صدای پرندگان و طبیعت رو در هم آمیزید .. به به عجب صدایی .. عه عه یه لحظه صبر کنید صدارو بزاریم کنار و از جو ماجرا خارج نشیم) و از فرزانه بانو جانم علت رو جویا شوم ..
خیلی تند تند و غرغرکنان و مثل این تازه به دوران رسیده ها همش دنبال علت میگشتم که حیف این انجمن و آدمهاش نیستن، استعدادها دارن اتلاف انرژی میشن!! آخه چرا داره اینجوری میشه؟ (اندکی چاشنی بغض هم بهش اضافه کنید تا جلوهی بهتری بگیره) و فرزانه بانو با صبر و بسیار با حوصله و با ارامشی همچون در صدایش دستی بر شانه هایم کشیدو مرا تکانی داد و گفت از خواب اصحاب کهف بیدارشو دلانه دیگه الان عصر فرا مدرن شده و اون عهد دقیانوس بود که مدیرا تا انقلاب جدید پای کار بودن و تا خون در رنگهاشون جاری بود از انجمن و فروم حفاظت تام و کامل میکردن تا چشم اجنبی های فروم های بغلی کور بشه از شگفتی آفرینی مدیران
پلک های محکمی زدم و سعی کردم ازین خواب بیدار شوم.. (اهم یکم مغلطه کردم اینم شما @Farzane به بزرگواری خودتون ببخشید بانو)
خلاصه جونم بگه براتون
اومدم و گفتم چیکار کنم و چیکار نکنم از اونجایی که تا قبل از ورودم به انجمن داشتم روی ارتباط مفاهیم فرهنگ و رسانه تحقیقات گسترده انجام میدادم گفتم بهترین کار چیه؟!
جرقه ای در ذهنم همچون لامپ پدید آمد و نتیجه این شد که بشینم و خویش را قانع کنم انجمن گردی فقط یه تفریح نیست بلکه یک فرهنگ و رسانه استو به دنبال این مسئله بودم که چگونه اتلاف وقت خود را توجیه کرده و به کار خود ارزش و جایگاه بدهم (هر کی آموزش خواست از منشی عزیزم وقت بگیره :دی - @متاسفانه کاربر مورد نظر یافت نشد! - خب مثل اینکه مسئولین کاسبی مارو هم بر چیده کردن تا اطلاع ثانوی آموزشی نداریم ) بله داشتم میگفتم چه چیزی بهتر از فرهنگ و رسانهی رمان نویسی کافهنویسندگان
اولین قسمت هم با دستکش و سطل و یه تی و یه دستمال به سررفتم طبقه دوم ساختمان کافه نویسندگان زنگ واحد مدیران ارشد انجمن رو به صدا در آوردم و پس از باز شدن درب سراغ اتاق بانو رهگذر جانم@CarNeliaN رو گرفتم و همه با حالتی عجیب و تاسف بر انگیز به اتاق انتهایی که چیدمانی از تمام طیف های بنفش را در خود جای داده بود نشانم دادن و گفتن اینکه نمیدونی بانو چقدر بنفش دوست داره واقعا تاسف داره برو در اتاقی تاریک و به فکر فرو برو و به کارهای بدت فکر کن
خلاصه منم با کلی خود خوری و احساس ندامت و پشیمانی و بسیار پر روووو درب اتاق را زده و گفتم دیدی دی دینگ من اووومدم، خوش اومدم صفا آوردم یه گوشه ی بخش طراحی رو بدین دستم کمک کنم دست تنها خوبیت نداره(اون زمان که من اومدم این دوتا یعنی بخش طراحی و گرافیک یکی بود مادر جون :دی )
میخوای بدونی واکنش بانو رهگذر به این همه ذوق و هنرم چی بود پس صبر کنید برم یه گلویی تازه کنم و برگردم این داستان ادامه دارد ..
بانو رهگذر@CarNeliaN با چشمانی متعجب و سر تاپایم را بر اندازی کرد و با صدای نیمه جدی ای فرمود: با تیپ و شمایل میخوای کار گرافیکی انجام بدی؟گرافیستای ما شب با کت و دامن و یا کت و شلوار میخوابن بعد شما اینجوری تشریف آوردی اینجا؟ .. مجدد نگاهی از سر تا پایم کرد و گفت برو اتاق کناری تا درستت کنم .. با ترکه ای در دست تاپیک آموزش ِمتن نگار را نشانم داد و گفت تا زمانی که همه ی این کلیپ هارو نگاه نکردی و تیپ و استایلت شبیه گرافیستای کافه نشد ِباید گرافیست آزمایشی باشی ..
منم از ترس ِچوب معلم گُل ِهر کی نخوره سه نقطه است تمام کلیپ ها را چندین و چند بار مشاهده کرده و با تمام تلاش های فراوان رضایت بانو رهگذر را جلب نموده کردم و پس از آن ماه از پشت ابر تابید و دیدیم تمام این مدت نقاب ِمعلمی بانو رهگذر همچون ابر بر چهره ی زیبایش نشسته بود تا ما بشویم آنچه اکنون هستیم و من پس از آن تازه فهمیدم معلم ها اگر نقابی میزنند فقط بخاطر خیر خواهیشان برای ِدانش آموزان خویش است :)♡ (شوخی مارو به بزرگواری خودتون ببخشید بانو جانم )
خلاصه از اون زمان شد که اولین تایپوگرافی رسمی من با این عکس رقم خورد : کلیک بفرمائید
خلاصه با همه ی اون آموزشهای زیبای بانو چندی نگذشت که دفتر طراحی شروع به کار کرد و الانم در حال چرخیدن چرخش شده (رو همون کلیک بفرمائید بزنید میتونید چرخ هاش رو به زیبایی مشاهده کنید و در نمایه ی بنده نظرات گران سنگتان را به اشتراک بگذاریدبلاخره آب و دون ماهم ازین تبلیعاتا تامین میشه دیگه ..)
خلاصه دیدم چرخ ِبخش طراحی داره به بهترین شکل به برکت حضور بانو جانمون@CarNeliaN میچرخه اما چرخ انجمن که تو پلتفرم های دیگه بود نیاز به روغنکاری داره و هی جیر جیر میکنه از اونجایی که یه دست به فعالیت سوشال مدیایی از قدیم و ندیم داشتم وقتی مدیر سابق و همیشگی بخش سوشال یعنی ژینای خاله @هیـــوآ ما رو به کانال کافه دعوت کرد گفتیم این دست به سوشال بودنمون رو اینجا نشون بدیم و این شد که ایده هایی در جهت ساخت بهتر ِبخش ِسوشال به ژینا جانم ارائه دادیم ..
هدف صرفا پشت صحنه بودن بود ولی مسئله چیز دیگری شد و ..
هنوز فعالیت بشر دوستانمون به صورت جدی شروع نشده بود که آشفتگی کشور و جنگ نامحترم شروع شد و اینترنت ها ملی شد و ما آب در کوزه و گرد زمین میچرخیدیم دیدم این بخش هم که به پا قدم خوب ما نگرفت و گفتیم بریم بخش دیگر انجمن رو بسازیم این شد که پیشنهاد مدیریت بخش ِفرهنگ و جامعه و مذهب رو دادیم، تاپیکهای زیاد زیاد و کم حوصله برای خوندن داشت و منم که فرهنگ دوست اینکه این بخش رفت و آمد توش نباشه رو بر نتاباندم و دست به کار شدم
این شد که در یک حرکت ضربتی همه تاپیک ها را در یک بخش قرار دادم تا تاپیک های مهم در بخش ها رو سر فرصت به اصلی ها منتقل کنم و مهمترین تاپیک ها باقی بمانند و این بار شب از نیمه گذشته بود که با آسانسور به طبقه ی ۳۴ ام ساختمان کافه نویسندگان مراجعه کردم و به جناب ادمین گرامی@Admin عرض کردم بی زحمت به این بخش دست نزنید بقیه ی بخش هارو تغییرات زیر (در پیام زیر رو نوشته بودم ) رو لحاظ بفرمائید. با تشکر .. ادمین بزرگوار هم که همیشه درب پی وی محترمش ۲۴ ساعته به روی مشکلات ما باز هیچ حرفی از خستگی نزد و گفت نگران نباشید انجامش میدم
اما کاش کسی بود تو اون برهه از زمان بهم بگه آخه دلانه ی عزیزم الان چه وقت و چه ساعتی برای تغییر و تحول بخش به این مهمی ِ
خلاصه شب بود و ادمین خوش ذوق و سلیقه ی ما در نیمه خواب خوش به سر میبرد و ما هم در خیال ِخوش اعتماد به ادمین دیدیم آنچه را که نباید دست میخورد دست خورد و کلا بخش خالی شد که شد از هر آنچه که بود و هر آنچه دیگر نیست.
قتی مسئله بیان شد ابتدا ادمین فکر میکرد یک اتفاق ساده است اما امان از وقتی گفتم چه تاپیک هایی در آن بخش حذف شده؛ نگاه غضب آلودی کرده و بنده قبل از اینکه اوضاع باعث بیدار شدن تمام افراد حاضر در این ۳۴ طبقه بود بشود با یک ببخشید همچون میگ میگ فلنگ را بسته کردم، تا شتر دیدی ندیدی بشود.
اما هنوز از خوشحالی ِته دلم زمان زیادی نگذشت که یادم آمد آنچه نباید به یادم می آمد
آخیش من فقط ازین جهت بود که این تالار با ده ها هزار تاپیک به یک تاپیک هزار تاپیک ِکاهش یافت آما ماجرا تازه شروع شد و اون این بود که تاپیک های اصلی و زیبای قبلی هم دیگر نیست و باید خودم زحمت آنها را بکشممم
یک غمممی در دلم احساس نهفتن کرد که هنوز هم که هنوز است باید در دلم نهفته بماند چرا که حرف زدن اثری ندارد آب ریخته شده بازگشته نمیشود ..
خلاصه باید از تک تک نویسندگان ِآنجا طلب حلالیت کنم و بگویم واقعا قصدم این نبود و این شد ..
در حال حاضر به فکر یک مرخصی عمیق یک ماهه از سمت گرافیستیم هستم که امیدوارم موافقت بشه و برسم به بخش مدیریت آزمایشی فعلی :)
خلاصه کافه نویسندگان یک ساختمان ِچند طبقه با حدود ۳۴ واحد ِ و حدود ۸ هزار اتاق که از هر کدوم این واحدها یه نور مهربانی و کمک به رشد و ترقی همدیگه به وجود اومده
بله رفیق ِاین روزهای من تولدت مبارک :)
با آرزوی بهترین های الهی برای کافهی دوست داشتنی نویسندگان و برای تک تک آدمهای دوست داشتنی تر این ساختمان ۳۴ طبقه بماند به یادگار از دلانه ۱۹ اردیبهشت۰۵
کافه جاییه که وقتی خیلی ناامید بودم و از دوستی های مجازی زخم خورده بودم بهم پناه داد. توی کافه از فاطمه السادات هاشمی نسب به خانم فاطمه السادات هاشمی نسب نویسنده ژانر فانتزی تبدیل شدم.
پیشرفت و جایگاهی که الان بین نویسنده ها دارم رو مدیون کافه و دوستانی هستم که بهم کمک کردن تا پیشرفت کنم.
برخلاف انجمن های دیگه که اکثرا مدیریت و کادرش نوجوان ها رو شامل میشه، کافه رو بزرگ سال ها رهبری میکنن و این برام ارزش زیادی داره.
هرچیزی رو کنار بذارم قطعا کافه رو کنار نمیذارم چون تاثیر زیادی توی زندگیم داشت.
من از انجمن قبلی زخم خورده بودم، حالم بد بود ولی کافه بهم نشون داد یک انجمن واقعا باید چطور باشه.
بخاطر همین حالا معیارم واسه انجمنی که توش قراره فعالیت کنم بالا رفته و هیچ کجا کافه نمیشه.
برای من، کافه نویسندگان فقط یک نام نبود؛ اقلیمی بود که در آن کلمههای یتیمِ ذهنم نخستینبار طعم پناه را چشیدند. روزی با جیبهایی پر از تردید و دفتری آکنده از جملههای نیمهجان واردش شدم واژههایم لرزان بودند.
مثل پرندههایی که هنوز به وسعت آسمان ایمان نیاوردهاند. اما در سکوت گرم آن جمع در میان نگاههایی که قصه را میفهمیدندو کلمهها آهسته در رگهای صفحه دویدند و جان گرفتند. هر نقد، ضربهای بود که زنگار خامی را از قلمم میتراشید و هر گفتوگو، نسیمی که آتش کوچک رؤیاهایم را شعلهورتر میکرد. آنجا فهمیدم نوشتن فقط چیدن واژهها بر سپیدی کاغذ نیست؛ نوعی زیستن است در مرز خیال و حقیقت، جایی که داستانها از بند جملهها رها میشوند و آهسته در زندگی جاری میگردند.
اکنون اگر هنوز در سینهام واژهای میتپد و اگر هر بار قلم را بر صفحه میگذارم جهان دیگری در من بیدار میشود یقین دارم ریشهاش در همان جایی است که روزی با تردید واردش شدم و بیآنکه بدانم، سرنوشت خویش را میان عطر کاغذ و نجواهای داستان جا گذاشتم.
در کافه دوستیها مثل پیوند ریشهها بودند؛ آرام، بیهیاهو، اما ماندگار. کسی از دورترین گوشهی جهان مینوشت و دیگری بیآنکه دیده باشدش، واژهاش را در دل نگه میداشت. ما دوست شدیم نه بهسبب چهرهها، بلکه به خاطر نوری که از جملههایمان ساطع میشد. دوستیهایمان بوی کاغذ میداد، طعم نقد داشت و رگهای از رؤیا—دوستیهایی که نه فقط همصحبتِ ما بودند، بلکه آیینهای شدند برای دیدن خودِ واقعیمان.
حالا میدانم کافه فقط پناهگاهِ نویسندهای تنها نبود؛ گلخانهی دوستیهایی بود که در حاشیهی هر قصه ریشه دواندند و در قلبمان شکوفه کردند. همانجا که واژهها بهانهی دیدار شدند و زندگی، آرام از میان سطرها عبور کرد و به قلب رسید. و سپاس از تیم مدیریت آنان که بیهیاهو، چنان چراغی در پسِ شبِ واژهها ایستادند و با صبوریِ روشن خود، راهِ قصهها را گشودند.
اگر امروز این خانه از عطر کلمات سرشار است، از آن روست که دستهای بیادعای شما، خاموش و استوار، چراغِ آن را روشن نگاه داشتهاند.
ای که با نامت جهان آغاز شد | دفتر ما هم به نامت باز شد
دیری چند نیست که در این محفل قدم گذاشتم اما گویی سالهاست در انتهای کوچهٔ خاطرات، گوشهای از قدیمیترین کافهٔ شهر، کنج خلوت خود را دارم. هر روز در همان لانهٔ کوچک خودم، در میان تکاپوها قلم به دست شده و گوشههای کاهی دفترم را خط خطی میکنم؛ گاهی به نثر و گاهی به نقش.
شکوفهای که به قصد بهاری شدن آمده بود و در پس دیوارهای پنهان کافه، راهی برای شکفتهتر شدنش یافت.
آری اینجا، همانجاییست که نه تنها نگارشگران، بلکه از هر قشری به آن پا میگذارند و دری برای ظهور خویش میگشایند.
کافیست قلم زرین آغشتهٔ به جوهرشان را برداشته و بر بومهای خود بنشانند؛
چرا که اینجا، قلم نه فقط برای نگاشتن که به جهت نگارندگی و نگارگری هم محیاست و در دستان حاذق ساکنانش به چرخش در میآید.
اینجا، واژهها روایت میشوند و روایتها آوا؛ آواهایی که از دل برمیآیند و بر دل مینشینند.
اینجا، نقوش و واژگان بر دیدگان میلغزند، نغمهها آرامآرام به نوازش در میآیند و در همین خلوت دلنشین، نجواهای کافهنشینان با یکدیگر به روحِ فضا جان میبخشد. اینجا، کافه نویسندگان، خانهای هر چند قدیمی، هر چند دور؛ اما ماندنی.
زادروزت مبارک.