من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
تو مخالفت همیکش تو موافقت همیکن
چو لباس تو درانند تو لباس وصل میدوز
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
ز افتادگي به مسند عزت رسيده استتو مخالفت همیکش تو موافقت همیکن
چو لباس تو درانند تو لباس وصل میدوز
ای که در دل جای داری بر سر چشمم نشینز افتادگي به مسند عزت رسيده است
يوسف کند چگونه فراموش چاه را
ویرانهٔ تن از چه ره آباد میکنیای که در دل جای داری بر سر چشمم نشین
کاندر بیغوله ترسم تنگ باشد جای تو
روی مقصود که شاهان به دعا میطلبنددر عشق مژگان صنم صحرا نوردی ها کنم
دارم بپا خاری عجب، در پای دل خار دگر
گر داشت روزی پیش ازین بازار یوسف رونقی
دارد متاع حسن تو امروز بازار دگر
دلم ز صومعه بگرفت و خِرقِهٔ سالوستنها نه من از واقعه عشق خرابم
مجنون هم ازین واقعه رسوای جهان بود
امروز نشد نام و نشان دل من گم
تا بود دل گم شده، بی نام و نشان بود
نقش او در دل چه زیبا مینشستای دل، بکوی او مرو، از بیخودی غوغا مکن
خود را و ما را بیش ازین در عاشقی رسوا مکن