زمانی که خواب بودم، کسی نمیتوانست نفوذ کند. «تمپلتون روزی از چاقی مفرط میمیرد.» پدرم میگفت و میخندید. تمپلتون موهایش را میکند و روی کیک تولد، مثل شمع، قرار میداد. عوق زدم و یک کلاف از موی تمپلتون را بالا آوردم. اه... چه رویای کثیفی. آب زدم به صورتم، بعد هم با حولهی زردِ مادرمرده خشکش کردم.
دیوارهها|