• اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود
  • از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود
 
دل به مفهوم سياهي کم کم عادت مي کند
چشم وقتي می شود با مبتذل ها همنشين
 
  • نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید
    فغان که بختِ من از خواب در نمی‌آید
 
دگرباره بشوریدم، بدان سانم به جان تو
که راه خانه خود را، نمی دانم به جان تو
 
  • وصل او اوّل دهد کیفیّت و آخر خمار
    چون نوشیدنیْ آغازِ شیرین دارد و انجامِ تلخ
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mansi
خوشا روزی که صبحش با تو باشد
سراغاز نگاه هر دو چشمانم تو باشد
 
  • دل گفت که جان سپارم آن جا
    بگذارم هستی و منی را
 
آخر ای جانا تو با ما رسم دوستی داشتی
از چه قانون محبت از ميان بر داشتی؟

كاشتی تخم محبت بر دل و بر جان من
عاشقم كردی و دست از دامنم برداشتی
 
  • یکی دیوانه‌ای آتش بر افروختدر
  • آن ھنگامه جان خویش را سوخت
    ھمه خاکسترش را باد میبرد
    وجودش را جھان از یاد میبرد
 
دگرش چو باز بینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین