• دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت
    جان مژده داده‌ام که چو جان در بر آرمت
 
تبر بر دلم زدی گفتم چرا
گفتی همانا توبه گرگ مرگ است
 
تا نگردی اشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
 
شب کوتاه وصالت به «گمان» شد سپری
دست در زلف تو نابرده دو تا صبح دمید
 
  • دستی که در فراق تو می‌کوفتم به سر
  • باور نداشتم که به گردن درآرمت
 
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
 
  • ای جهان دیده بود خویش از تو
    هیچ بودی نبوده پیش از تو
 
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر در آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
 
در لب تشنه‌ی ما بین و مدار آب دریغ
بر سر کشته‌ی خویش آی و زخاکش برگیر
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین