من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان
 
نزنم نمک به زخمی که همیشگی‌ست باری
که نه خسته‌ ی نخستین نه خراب آخرینم
 
نزنم نمک به زخمی که همیشگی‌ست باری
که نه خسته‌ ی نخستین نه خراب آخرینم

من از دیوانگی خالی نخواهم بود تا هستم
که رویت می‌کند هشیار و بویت می‌کند مستم
اوحدی
 
ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی
نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی
 
یاد آن عهد که دل در خم گیسوی تو بود
شب من موی تو و روز خوشم روی تو بود
 
تو را که هر چه مراد است در جهان داری
چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری
 
تو تنها می‌توانی آخرین درمان من باشی
و بی‌شک دیگران بیهوده می‌جویند تسکینم
 
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی‌آبی
ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی‌گردم
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین