یک شهر پر از آدم و این حجم پر از درد
لعنت شود آن شب که تو را برد و نیاورد
 
دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید
پیرو مسلک تو راه سلامت پوید

- ملک الشعرای بهار
 
دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند، نشد
 
در قنوت خود دعا کردم فراموشت کنم
حاجتم در سجده اما دیدن روی تو شد
 
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم
 
من تماشایِ تو می‌کردم و غافل بودم
کز تماشایِ تو خلقی به تماشای منند
 
در تماشای تو قانع نشوم من به دو چشم
همه چشمان جهان، گو به سرم بشتابند

شهریار
 
دلم در دست او گیر است، خودم از دست او دلگیر
عجب دنیای بی رحمی، دلم گیر است و دلگیرم
 
موجم و جرأت پیش آمدنم نیست، مگر
به دل سنگ تو از من نرسد آزاری
 
یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست
هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 75)
عقب
بالا پایین