تاج دوازده‌گانه: نغمه دوازده پرنسس رقصان

سالن رقص عظیم بود، اما با این جثهٔ غول‌پیکر، ناچار بودم خمیده بایستم تا سرم به سقف نخورد. نگاهم لحظه‌ای روی روزالینا لغزید؛ صورتش مثل استخوان سفید شده بود و با ناباوری به من خیره مانده بود. اما تمرکز من جای دیگری بود.
آدیرا.
خیلی پایین‌تر از من ایستاده بود؛ کوچک، لرزان، مثل عروسکی ظریف در دنیایی که ناگهان بیش از حد بزرگ شده بود. تلو‌تلو خورد و با صدایی گرفته گفت:
«مـ… مارک؟»
«ادی.»
صدایم عمیق و سنگین از دهانم بیرون آمد و لرزشش او را ناخودآگاه عقب راند.
«ادی، باید تمرکز کنی. این رویای توئه. قصر توئه. اگه تو ساختیش، پس می‌تونی راه فرارمون رو هم بسازی.»
دست‌هایش را درمانده از هم باز کرد.
«من… من بلد نیستم. نمی‌دونم چطوری. من هیچ‌وقت از جادو استفاده نکردم.»
دندان‌هایم را به هم فشردم. صورتش از درد و سردرگمی جمع شده بود. چطور می‌توانست بفهمد؟ تمام عمرش را با این باور گذرانده بود که انسان است. جادو برایش غریزه نبود.
«این درست نیست.»
آرام اما محکم گفتم.
«تو همیشه ازش استفاده می‌کنی. برای همینه که تونیک می‌خوری؛ برای خفه‌کردنش، برای مهارش. این جادو بخشی از وجودته، ادی. فقط باید بهش دسترسی پیدا کنی.»
سرش را تکان داد، انگار هنوز باورش نمی‌شد.
«به خودت اعتماد کن. همون‌طور که من وسط نبرد به غرایزم اعتماد می‌کنم، تو هم باید به چیزی اعتماد کنی که از اول باهات بوده.»
ضربه‌ای سنگین به سرم خورد. دنیا دورم چرخید و به‌زحمت تعادلم را حفظ کردم، درست پیش از آن‌که با دیوار برخورد کنم. سرم گیج می‌رفت.
وقتی صاف شدم، روزالینا را دیدم که تاجش را در هر دو دست گرفته بود. خشم، مثل نقابی سرد، روی صورتش نشسته بود. از شوک اولیه بیرون آمده بود و با لبهٔ فلزی تاجش ضربه زده بود.
برای حملهٔ بعدی دست بلند کرد. من هم دستم را بالا آوردم، اما او خنجری از دامنش بیرون کشید؛ در این اندازه، چیزی شبیه شمشیری عظیم. آن را به سمتم پرتاب کرد.
لبخندی وحشیانه زدم.
اگر می‌خواست بجنگد، پس می‌جنگیدیم.
تاج و خنجر را پشت سر هم پرتاب می‌کرد. جاخالی دادم، دفاع کردم، عقب رفتم. وقتی دوباره حمله کرد، آرنجم را محکم به شکمش کوبیدم. زمین غرید. او با خس‌خس به زانو افتاد. خنجر را بالا آورد، اما با چرخاندن دستش، تیغه به زمین کوبیده شد.
آدیرا جیغ زد و برای اینکه زیر دست‌وپا له نشود، عقب پرید بازوی ملکه را گرفتم، پیچاندم و پشت سرش قرار گرفتم. از درد فریاد می‌کشید و بدنش کج شده بود تا از شکستن دستش جلوگیری کند.
در همان لحظه، نگاهم دوباره به آدیرا افتاد.دست‌هایش باز بود. چشم‌هایش بسته. ابروهایش از تمرکز در هم رفته بودند.
هوا تغییر کرد. من حسش کردم.
جادوی او.
همینه، ادی… می‌تونی.
جرقه‌های سفید در هوا جستند. برای لحظه‌ای فکر کردم جادوی اوست که دارد جواب می‌دهد؛ بعد درد آمد.
دردی سفید و سوزان که از نوک انگشتانم بالا دوید. فریاد کشیدم و دستم را رها کردم. تلوتلو خوردم. تاول‌های سفید روی پوستم، جایی که او را لمس کرده بودم، شکفتند.
روزالینا غرید:
«قبول دارم، جنگجوی قابلی هستی.»
از جایش بلند شد و به سمتم آمد. «اما من یه جادوگر خیلی ماهرترم.»
دست‌هایش را به هم فشرد و گوی کورکننده‌ای از نور سفید میان انگشتانش شعله کشید؛ جیغ‌هایی از پایین برخاست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
همان‌طور که پرنسس‌ها دیوانه‌وار در سالن رقص به دنبال راه فرار می‌دویدند، فهمیدم این وضعیت لزوماً به نفع ما نیست. دست‌کم وقتی مجبور بودند برقصند، مزاحم نبرد من و ملکه نمی‌شدند، اما حالا هر لحظه این خطر وجود داشت که یکی از ما ناخواسته روی آنها پا بگذارد.
در همان لحظه که روزالینا جادویش را رها کرد و مستقیم به سمت سینه‌ام فرستاد، فریاد زدم:
«ادی!»
برخورد، کرکننده بود. بدنم با شدت به زمین کوبیده شد و سنگ مرمر زیر ضربه لرزید. دیوارها نالیدند و جیغ دخترها دوباره فضا را پر کرد.
غریدم:
«ادی، یه راه خروج پیدا کن! تو باید این کارو بکنی!»
جوابی نداد، اما مطمئن بودم صدایم را می‌شنود. آدیرا را بهتر از هر کسی می‌شناختم؛ وقتی با کاری غیرممکن روبه‌رو می‌شد، وحشت اولین واکنشش بود و بعد، تمرکزی کامل و بی‌رحم.
او حالا به آن قدرت چنگ زده بود و تلاش می‌کرد احضارش کند. نگاهش نمی‌کردم، اما می‌دانستم اگر نگاه کنم، چهره‌اش از شدت تمرکز در هم رفته و آن برق مصمم آشنا در چشمانش نشسته است؛ همان نگاهی که همیشه دوستش داشتم.
روزالینا گوی نور دیگری را میان دستانش می‌چرخاند. سعی کردم جاخالی بدهم، اما مرا به دام انداخت. پشت سرم شاهزاده‌خانم‌ها در گوشه‌ای گیر افتاده بودند. اگر دوباره به زمین می‌افتادم، له می‌شدند.
فکر کن. فکر کن. فکر کن.
چطور می‌توانستم شکستش بدهم؟
ذهنم با شتاب دنبال راه‌حل می‌گشت. در میدان نبرد، وقتی دشمن از تو قوی‌تر است یا سلاح برتری دارد، تنها راه پیروزی یک مزیت تاکتیکی است؛ چیزی غیرمنتظره، ضربه‌ای غافلگیرکننده.
پلک زدم و ناگهان همه‌چیز روشن شد.
البته.
شاید او از من قدرتمندتر بود، اما من هم سلاحی هم‌سنگ داشتم؛ جادوی خودم. قبلاً غافلگیرش کرده بودم، فقط باید دوباره همین کار را می‌کردم. این قدرت، مثل آدیرا، زره یا سلاح نبود، اما بخشی از وجودم بود و باید به آن اعتماد می‌کردم.
پایین‌تر، آدیرا نفرینی آرام زیر لب زمزمه کرد. جرقه‌های سفید لحظه‌ای روی نوک انگشتانش شعله کشیدند و بعد خاموش شدند. هنوز خام بود، هنوز تنها.
سریع فریاد زدم:
«نماد پورتال رو یادت بیار! چهار تا مستطیل روی هم. تو ذهنت تصورش کن، آدیرا.»
چشمانش بسته شد و دوباره تمرکز کرد. خواستم به سمتش بروم، اما ملکه راهم را بست. دندان‌هایش را با لبخندی وحشیانه نشان داد. نور میان کف دست‌هایش شدت گرفت. گوی جادو حالا از سرم هم بزرگ‌تر بود؛ ضربه‌ای که می‌توانست سینه‌ام را از هم بدرد.
در ذهنم گفتم: طلسم سپر.
خاطرهٔ طلسم‌های قدیمی را مرور کردم. زمانی، همین طلسم را برای دفاع از ارتش ملکه در نبردی تکرار کرده بودم.
انگشتانم را خم کردم و با تکیه بر حافظهٔ عضلانی، طلسمی را بافتم که بدنم هنوز به یاد داشت، حتی اگر ذهنم فراموشش کرده بود. نخ‌های سبز میان انگشتانم لرزیدند و الگویی دقیق در هوا شکل گرفت.
وقتی روزالینا گوی جادو را پرتاب کرد، آماده بودم. دست‌هایم بالا رفت و جادوها به هم خوردند. سپر سبز مثل توری گسترش یافت، نور سفید به آن برخورد کرد، پیچید و منعکس شد، سپس مستقیم به سمت خودِ ملکه بازگشت.
برای لحظه‌ای کوتاه، وحشت روی صورتش نشست؛ بعد طلسم خودش به او خورد. بدنش به دیوار کوبیده شد. سقف غرید و آوار از بالا فرو ریخت. شاهزاده‌خانم‌ها جیغ زدند و من فوراً روی چهار دست و پا افتادم و بدنم را سپرشان کردم.
فریاد زدم:
«ادی!»
تکه‌های سنگ مرمر و بتن به پشت و شانه‌هایم برخورد کردند. ناله کردم و تقلا زدم که خم نشوم. بعد، سکوتی وهم‌آور همه‌جا را گرفت؛ فقط صدای نفس‌های سنگین من و هق‌هق خواهران آدیرا شنیده می‌شد.
در میان مه و غبار پلک زدم و آرام سر بلند کردم. دهانم از تعجب باز ماند. رشته‌های بنفش جادو در هوا می‌لغزیدند و دیوارهای کاخ را به هم می‌بافتند، گویی کسی پارچه‌ای نامرئی را می‌دوخت. آوار از زمین بلند می‌شد و مثل تکه‌های پازل به سقف بازمی‌گشت.
با وحشت به پایین نگاه کردم. آدیرا را دیدم که چهره‌اش از عزم سخت شده و دستانش در هوا می‌چرخید. او دیوارها و سقف قلعه‌اش را ترمیم می‌کرد.
بدنم شروع به جمع شدن کرد. دنیا لرزید و فهمیدم دیگر توانی برای ادامهٔ طلسم ندارم. سقوط کردم، در خودم فرو رفتم و با تکانی ناگهانی به قد معمولی‌ام برگشتم؛ گیج و کمی تهوع‌آور.
ایرن خودش را به آغوشم انداخت، بعد بئاتریس و ژولیت. خواهران آدیرا یکی‌یکی دورم جمع شدند و در میان خنده و گریه مرا در آغوش گرفتند.
«مارک!»
«اوه مارک، موفق شدی! نجاتمون دادی!»
«چطور اومدی اینجا؟ ادی رو نگاه کن!»
«ما چی پوشیدیم؟»
«اون زن کی بود؟»
آن زن.
خونم یخ زد. به‌سرعت خودم را از میان پرنسس‌ها بیرون کشیدم و سالن رقص را گشتم. دیوارها کاملاً ترمیم شده بودند، اما از روزالینا خبری نبود. با اخم برگشتم و آدیرا را دیدم که روی زانو افتاده، عرق از پیشانی‌اش می‌چکید و نفس‌نفس می‌زد.
«ادی!»
به سمتش دویدم و درست پیش از افتادن، او را گرفتم.
«ادی!»
چشمانش به عقب چرخید و سرش در آغوشم افتاد.
«خوبه… من… تو رو دارم.»
دست لرزانش را بالا آورد و گفت:
«اونجا.»
نگاهم را دنبال اشاره‌اش بردم. دری باز در دیوار روبه‌رو بود و پشت آن، پرده‌ای ابریشمی بنفش مثل حجابی به دنیایی دیگر موج می‌زد.
راه خروج.
دوباره سالن را گشتم، اما مشخص بود روزالینا دیگر اینجا نیست. بدن آدیرا در آغوشم شل شد؛ بیهوش شده بود. مهم نبود ملکه کجاست. باید فوراً می‌رفتیم. اگر مرده بود، چه بهتر و اگر زنده مانده بود، نمی‌توانستیم ریسک بازگشتش را بپذیریم.
با صدای بلند گفتم:
«بیاید!»
فقط چند نفر واکنش نشان دادند. بقیه هنوز گریه می‌کردند یا با شوک به اطراف خیره بودند. ژولیت هق‌هق می‌کرد.
با درماندگی صدا زدم:
«بئاتریس، کلئو، کمکم کنید!»
دو پرنسس بزرگ‌تر فوراً فهمیدند. بئاتریس به سمت سه‌قلوها رفت، خم شد و آرام چیزی در گوششان گفت. فقط کلمهٔ «خامهٔ یخ‌زده» را شنیدم و همان کافی بود تا هر سه سر بلند کنند. حتی ژولیت هم گریه‌اش را قطع کرد.
کلئو بقیه را جمع کرد و از «زن بدی» گفت که اگر نروند، برمی‌گردد. نفس راحتی کشیدم وقتی یازده پرنسس با عجله به سمت دروازهٔ بنفش آدیرا حرکت کردند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پورتال با جادو احضار شده بود. من پشت سر آن‌ها حرکت می‌کردم، آدیرا را محکم در آغوش گرفته بودم. پایم می‌لرزید و لنگیدنم با هر قدم شدیدتر می‌شد، اما مصمم بودم او را حمل کنم، حتی اگر به بهای جانم تمام می‌شد.
و باید آخرین نفر می‌بودم.
مورموری سرد پشت گردنم دوید. ایستادم و به عقب نگاه کردم. سالن رقص پشت سرمان خالی بود، بیش از حد خالی.
اما روزالینا هنوز جایی آن بیرون بود. این را با تمام وجودم حس می‌کردم.
پس از آخرین نگاه مردد، رو برگرداندم، قدم‌هایم را تندتر کردم و شاهزاده‌خانم‌ها را دنبال کردم. سپس، با آدیرا در آغوشم، از دل پورتال درخشان عبور کردم.
 
***
موج سرد جادو مثل سطلی آب یخ روی سرم خالی شد. نزدیک بود مستقیم به کلئو برخورد کنم. شوک این حجم از قدرت بدنم را به لرزه انداخته بود. شاهزاده‌خانم‌ها دوباره با هیجان شروع به حرف زدن کردند و تا آستانهٔ فریاد زدن پیش رفتم تا ساکت‌شان کنم و بتوانم خودم را جمع‌وجور کنم.
اما چشم‌هایم کم‌کم به محیط جدید عادت کرد و فکم از تعجب باز ماند. ما در قلعه آلزبورگ نبودیم.
اصلاً در آلزبورگ نبودیم.
در یک پیش‌اتاق کوچک در طبقه سوم قلعه رودریک، در دربار نیمه‌شب، ایستاده بودیم. نیمکت‌های مخملیِ یک‌شکل روبه‌روی هم قرار داشتند و پنجره‌ای با شیشه‌های رنگی، نخستین پرتوهای سپیده‌دم را روی دیوارها می‌پاشید.
با تردید پرسیدم
«ما تو… تنبور هستیم؟»
نگاهی گیج به بئاتریس انداختم. شانه بالا انداخت و آرام گفت:
«من تا حالا اینجا نیومده بودم.»
طبیعی بود. اینجا دربار نیمه‌شب بود. دربار من. احتمالاً تنها کسی که این قلعه را می‌شناخت آدیرا بود، چون پیش‌تر همراه پدرش به اینجا سفر کرده بود.
صدای قدم‌های شتاب‌زده در راهرو پیچید. بدنم منقبض شد. لنگ‌لنگان جلو رفتم و خودم را سپر پرنسس‌ها کردم. نمی‌دانستم چه کسی می‌آید، اما مطمئن بودم دیدن من و دوازده پرنسس که ناگهان در سپیده‌دم در اتاق انتظار ظاهر شده بودند، هر کسی را شوکه می‌کرد.
پرنسس‌های نیمه‌پری با فکر اینکه هیچ‌کدام از خواهران کاملاً انسان نیستند، قلبم فشرده شد. آدیرا این را می‌دانست، اما شاید بقیه نه. دنیایشان در آستانه فروپاشی بود.
صدای قدم‌ها بیشتر شد و بعد، صدای آشنای جرنگ‌جرنگ زره فلزی به گوش رسید.
سربازان.
زیر لب گفتم:
«لعنتی.»
پیش از آنکه صاف بایستم و خنجرم را بیرون بکشم، با احتیاط آدیرا را روی نیمکت خواباندم. اما به محض اینکه اولین سرباز از پیچ راهرو ظاهر شد، قلبم از شدت شناخت فرو ریخت.
«فن؟»
با ناباوری به دوستم نگاه کردم. زره کامل جنگی به تن داشت، صورتش رنگ‌پریده‌تر از همیشه بود و چشمان سبز گشادش یکی‌یکی ما را از نظر می‌گذراند. پشت سرش، گروهی از سربازان ایستاده بودند؛ مردان ملکه.
فن با دیدنم جلو دوید و دستش را محکم روی شانه‌ام گذاشت
«مارک، خدایان را شکر.»
بعد نگاهش روی پرنسس‌ها مکث کرد و جمله‌اش نیمه‌کاره ماند.
«انتظار داشتم… خب، راستش نمی‌دونم دقیقاً انتظار چی رو داشتم.»
پرسیدم:
«اینجا چی کار می‌کنی؟»
اخم کرد.
«احضارتون رو گرفتم.»
دستش را بالا آورد و نشان رونیِ سیاه‌رنگ و محوی نمایان شد، درست شبیه همان که با خون خودم کشیده بودم.
«این منو آورد اینجا.»
با ناباوری گفتم:
«به قلعه رودریک؟»
نگاهم در اتاق کوچک چرخید و دنبال اثری از پورتال گشتم، اما هیچ چیز غیرعادی نبود. اینجا را خوب می‌شناختم. بارها روی همین نیمکت‌ها نشسته بودم. هیچ رد جادویی در فضا حس نمی‌شد.
پس چرا پورتال ما را به اینجا آورده بود؟
فن در حالی که شمشیرش را غلاف می‌کرد، گفت:
«مطمئن نبودیم کجا ظاهر می‌شید. رجینالد و بقیه توی حیاطن. فکر می‌کردم افراد خودم شما رو اسیر نکنن، اما محل رو*ن کاملاً مشخص بود.»
آرام گفتم:
«پس وقتی رو*ن رو فرستادم، تو رو کشوند اینجا؟»
فن مکث کرد.
«داری می‌گی وقتی فرستادیش، اینجا نبودی؟»
سر تکان دادم.
«نه… ما جای دیگه‌ای بودیم.»
حرفم نیمه‌کاره ماند. نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. نگاهی به بئاتریس انداختم که لبخند عصبی روی لبش مانده بود. او به‌قدر کافی بزرگ بود که مادرش را به یاد بیاورد و می‌دانست روزالینا زنده است. کوچکترها اما فقط زنی شرور را دیده بودند که آن‌ها را ربوده بود. فن کنار آدیرا زانو زد و به دنبال نشانه‌ای از زخم گشت.
گفتم:
«زیادی از جادو استفاده کرده.»
فن با چشمانی گرد شده سرش را بالا آورد
«از جادو استفاده کرده؟ مارک، داری درباره چی حرف می‌زنی؟»
دستم را روی صورتم کشیدم. خستگی ناگهان روی شانه‌هایم نشست. حالا که خطر نبرد گذشته بود، بدنم داشت تسلیم می‌شد. روی نیمکت روبه‌روی آدیرا نشستم و دست‌هایم را روی زانوهایم گذاشتم.
گفتم:
«داستانش مفصله. فقط می‌تونی لطف کنی یه اسکورت بفرستی تا پرنسس‌ها رو پیش پدرشون برگردونن؟»
فن بی‌درنگ به سه نفر از افرادش اشاره کرد. آن‌ها سر تکان دادند. هانت، سرباز جلویی، مقابل پرنسس‌ها تعظیم کرد و راه را نشانشان داد. بئاتریس و کلئو خواهرانشان را هدایت کردند و سربازان در دو سویشان حرکت کردند.
یکی از مردان به آدیرا نزدیک شد، اما دستم را بالا آوردم و مانعش شدم. نمی‌خواستم او را از چشمم دور کنند. او به استراحت نیاز داشت. وقتی صدای قدم‌ها محو شد، سکوت سنگینی بین من و فن نشست. او کنارم نشست و برخلاف همیشه، چیزی نگفت. صبورانه منتظر ماند.
و من بالاخره شروع به گفتن کردم. همه چیز را تعریف کردم، جز لحظات خصوصی‌ام با آدیرا. از میراث پری‌های روزالینا، از جادویش، فریبکاری‌اش و قلعه‌ای که آدیرا با رویا ساخته بود. توضیح دادم چطور با جادوی خودمان او را عقب راندیم تا پرنسس‌ها را نجات دهیم.
وقتی حرفم تمام شد، فن فقط پلک زد و آرام گفت:
«و… ملکه روزالینا؟ چه بلایی سرش اومد؟»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
سرم را تکان دادم.
«نمی‌دونم. آخرین چیزی که یادمه اینه که جادوی خودش خورد بهش. چند تا دیوار قلعه فرو ریخت. وقتی آدیرا همه‌چیزو ترمیم کرد، دیگه ازش خبری نبود.»
فن چانه‌اش را با فکر مالید.
«این دیگه بیشتر شبیه افسانه‌ست. جدی می‌گم، مارک… چطور بدون نیروی کمکی آدیرا رو بردی اونجا؟»
با حرص جواب دادم:
«از کجا باید می‌فهمیدم کجا قراره دربیایم؟ اگه می‌دونستم…»
حرفم نیمه‌کاره ماند. نگاهم روی آدیرا ثابت شد؛ بی‌حرکت، رنگ‌پریده، انگار تمام نیرویش را همان‌جا گذاشته بود.
ادامه دادم:
«اگه می‌دونستم تو اون قلعه چه خبره، اصلاً نمی‌بردمش. یا خودم تنها می‌رفتم، یا با تو.»
فن پوزخند زد.
«خب، از این بابت خوشحالم، ولی راستش حال‌و‌هوای رقص باله با تو رو ندارم. خوش‌قیافه‌ای، ولی نه سلیقهٔ من.»
چشم‌هایم را چرخاندم.
«خیلی مسخره‌ای، فن. من واقعاً گند زدم. آدیرا ممکن بود بمیره.»
لبخند فن محو شد.
«ولی نمُرد. و اگه درست یادم باشه، بدون اون نه می‌تونستی بری داخل، نه بیای بیرون.»
سرم را پایین انداختم. این حرف‌ها چیزی را عوض نمی‌کرد. واقعیت این بود که تصمیم‌های من، جادوی من، زندگی آدیرا را به خطر انداخته بود. فن آهی کشید.
«این نگاهو می‌شناسم. داری زیادی خودتو می‌خوری، مارک. تو همه‌چی رو نمی‌تونی کنترل کنی. بهترین کارت رو کردی و همه زنده‌ان. همینو بپذیر.»
جوابی ندادم. منطقم با آشوبی که درونم بود، نمی‌خواند؛ تنها چیزی که می‌دیدم، چهره آدیرا بود؛ سرد، رنگ‌پریده، حتی در خواب هم اخمش باز نشده بود.
فن آرام‌تر گفت:
«چه با اون باشی چه با یکی دیگه، خطر همیشه هست. تو سربازی. قراره فرمانده بشی. این شغل امن نیست.»
گفتم:
«اما نه برای اون. قرار نبود پای اون وسط باشه. من بودم که راه خطر رو انتخاب کردم، نه آدیرا.»
فن خندید.
«زن‌ها کی طبق برنامه ما جلو میرن؟ نقشه‌ات این بود قهرمان‌بازی دربیاری، ولی آخرش اون بود که همه رو نجات داد. آدیرا قویه، مارک. نمی‌تونی جلوشو بگیری. اگه یه زن آروم می‌خوای که بشینه خونه، خب… اشتباهی طرفشو گرفتی.»
نفس عمیقی کشیدم.
«نه… من دقیقاً همینو می‌خوام.»
نگاهم هنوز روی آدیرا بود. ترس و عذاب وجدان با چیزی گرم و عمیق در هم آمیخته بود؛ عشقی که دیگر راه فراری از آن نداشتم. هیچ‌کس دیگری در کار نبود. هرگز هم نخواهد بود.
فن گفت:
«حداقل باهاش حرف بزن. اونم حق داره نظر بده.»
سر تکان دادم و لبخند کجی زدم.
«بعضی وقتا خیلی عاقل می‌شی، فن.»
خندید.
«بعضی وقتا؟ من همیشه‌ام.»
بینی‌ام را چین دادم.
«نه دیگه، اینو قبول ندارم.»
فن با آرنج به پهلویم زد. زره‌اش محکم بود و من جا خوردم. هر دو خندیدیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ملکه سونارا با سخاوت پذیرفت که تا زمان بهبود آدیرا، در قلعه رودریک اقامت داشته باشیم. برخلاف انتظارم، رجینالد و دخترانش نیز نزد او ماندند و اداره آلزبرگ را در غیاب خود به شورای حاکم سپردند. من به عنوان محافظ شخصی آدیرا در اتاقش مستقر شدم؛ دست‌کم این روایتی بود که فن برای دیگران تعریف می‌کرد. حقیقت اما ساده‌تر و صادقانه‌تر بود: می‌خواستم وقتی آدیرا بیدار می‌شود، آنجا باشم. تصور اینکه در مکانی ناآشنا، تنها و هراسان چشم باز کند، برایم غیرقابل تحمل بود.
دو روز پس از رسیدن به تنبور، آدیرا سرانجام به هوش آمد. من روی صندلی کنار تختش راست نشسته بودم، با خوابی سنگین که گاه‌به‌گاه به پلک‌هایم هجوم می‌آورد. لحظاتی کوتاه به خواب رفته بودم، اما در تمام این مدت، استراحت واقعی نصیبم نشده بود.
«منگو؟»
صدایش گرفته و ضعیف بود.
نگاهم بالا رفت. پیش از آنکه چیزی بگویم، ناگهان صاف نشست و چشم‌هایش از تعجب گرد شد.
«مارک!»
بی‌درنگ کنارش بودم. لبه تخت نشستم و دست‌هایم را آرام روی شانه‌هایش گذاشتم.
«هیس… آروم. همه‌چی خوبه. ما تو قلعه رودریکیم.»
با اخم زیر لب تکرار کرد:
«رودریک»
بعد مکثی کرد.
«تنبور؟ چرا اینجاییم؟»
آنچه رخ داده بود را برایش تعریف کردم. در طول حرف‌هایم، سر تکان می‌داد؛ ابروهایش هنوز در هم بود، اما آرام‌آرام وضوح به نگاهش بازمی‌گشت.
وقتی تمام کردم، گفت:
«پس مادرم…»
«رفته.»
صدایم آرام‌تر شد.
«نمی‌دونم از اون ضربه جون سالم به در برده یا نه. فقط می‌دونستم باید تو و خواهرتو سریع بیرون بیارم.»
دستم را فشرد.
«کار درستی کردی. اگه تو نبودی، من و خواهرا قطعاً مرده بودیم.»
سرم را تکان دادم، اما اخم از صورتم نرفت.
«نزدیک بود به‌خاطر من کشته بشی.»
ابروهایش بالا رفت.
«داری چی میگی؟»
نفس عمیقی کشیدم.
«من تو رو بردم پشت خطوط دشمن، ادی. بدون هیچ نیروی کمکی. این کار احمقانه بود، بی‌فکر بود و...»
«بس کن، منگو.»
لحنش تند شد.
«داری مزخرف می‌گی و منم نمی‌خوام بشنوم.»
«من فقط...»
«گفتم خفه شو!»
صدایش بالا رفت و برای لحظه‌ای جا خوردم.
«اگه تو باهام نمی‌اومدی، روزالینا خودش با جادوم دنبالم می‌اومد. اینو که می‌دونی. بعدشم…»
نگاهش را تیز کرد.
«واقعاً فکر می‌کنی حق داری تو انتخاب‌هام دخالت کنی؟ می‌خواستی منو تو اتاقم حبس کنی که هیچ خطری نبینم؟»
سکوت کردم؛ ابرویش را بالا انداخت.
«خب؟»
«نه»
صدایم پایین آمد.
«ولی ادی»
«تو نیروی کمکی من بودی، مارک.»
صدایش محکم اما آرام‌تر شد.
«من بهت اعتماد داشتم. هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم قراره با چی روبه‌رو شیم، ولی با هم از پسش براومدیم. و زنده موندیم.»
لب‌هایم لرزید.
«اگه زنده نمی‌موندیم چی؟ اگه تو… ادی، اگه بلایی سرت می‌اومد، من نمی‌تونستم با خودم کنار بیام.»
چانه‌اش را بالا گرفت.
«پس تو می‌تونی بری دنبال یه زندگی پرخطر، ولی من نه؟»
مکثی کرد.
«من قراره ملکه بشم، مارک. و ملکه‌ها هر روز با خطر سروکار دارن. همون‌طور که خودت گفتی.»
آهی کشیدم و سرم را پایین انداختم.
«ادی…»
صدایم بیشتر شبیه التماس بود. اما نمی‌دانستم چطور می‌توانم آنچه در دلم می‌گذرد را به او بفهمانم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
آدیرا با صدایی آرام پرسید:
«می‌دونی وقتی رفتی چه حسی داشتم؟»
کاملاً بی‌حرکت ماندم، اما در سینه‌ام، احساسات مثل موج به هم می‌کوبیدند.
ادامه داد:
«تو آلزبرگ رو ول کردی و رفتی دنبال یه زندگی پر از جنگ. حتی خداحافظی هم نکردی. مطمئن بودم قراره بمیری و فقط منتظر بودم چند هفته بعد، یه پیک بیاد و خبرشو بده.»
سرش را تکان داد. چشم‌هایش برق می‌زد.
«من مجبور شدم با انتخاب‌هات کنار بیام، مارک. تو هم باید با انتخاب‌های من کنار بیای. اگه نتونی به تصمیم‌هام احترام بذاری و قبول کنی که مال خودمن، نه مال تو… این هیچ‌وقت جواب نمی‌ده.»
اخم کردم و از افکارم بیرون آمدم.
«چی هیچ‌وقت جواب نمی‌ده؟»
به جلو خم شد، چشم‌هایش پر از اشتیاق بود.
«یادت رفته؟ من تو رو مال خودم کردم، مارک. و تو مال منی.»
قاطعیت صدایش باعث شد گوشه لبم بالا برود.
«بیشتر شبیه تهدیده.»
«دقیقاً همونه.»
یقه‌ام را گرفت و قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان بدهم، مرا به سمت خودش کشید. خم شدم، یک دستم را آن طرف تخت محکم گرفتم تا رویش نیفتم.
مدت زیادی کنار هم بودیم. عاشقانی بودیم که بالاخره به هم رسیده بودند و می‌دانستند این بار، جدایی در کار نیست.
حالا اینجا بودیم. با هم. و باقی عمرمان پیش رویمان بود.
سرانجام، با قاروقور بلند شکم آدیرا، بلند شدیم. صورتش را با دست‌هایش پوشاند.
«ببخشید»
خندیدم و از تخت پایین آمدم.
«لازم نیست عذرخواهی کنی. چند روز بیهوش بودی، معلومه گرسنه‌ای.»
به راهرو رفتم تا خدمتکاری را صدا بزنم و سفارش غذا بدهم. وقتی برگشتم، دیدم آدیرا ایستاده و ردایی دور خودش پیچیده.
با جدیت پرسید:
«می‌تونی پدرم رو بیاری؟»
نگاهش سنگین بود؛ پر از فکرهایی که حتماً از حرف‌های مادرش در سرش می‌چرخید.
«باید باهاش حرف بزنم.»
تعظیم کردم.
«حتماً، ملکه من.»
لب‌هایش کمی لرزید، اما غم از چشم‌هایش نرفت. حق داشت. در عرض یک روز فهمیده بود مادری که فکر می‌کرد مرده، زنده است؛ و بدتر از آن، پری‌ای است که دختران خودش را ربوده. این بار کمی نبود.
رجینالد فوراً آمد. چهره‌اش پر از نگرانی و اندوه بود. او را به داخل راهنمایی کردم و خواستم بیرون بروم، اما آدیرا جلویم را گرفت.
«نه، مارک. لطفاً بمون.»
من و رجینالد با تعجب به او نگاه کردیم.
«من… ام… مطمئنی؟»
نگاهم بین آن دو رفت‌وبرگشت. آدیرا همان‌جا ایستاده بود؛ با لباس ساده و ردایش، اما وقتی چانه‌اش را بالا گرفت، کاملاً ملکه به نظر می‌رسید.
«آره، مارک. می‌خوام بمونی.»
به سختی آب دهانم را قورت دادم. اما نگاهش محکم بود. سر تکان دادم. اگر می‌خواست بمانم، می‌ماندم. کنار در ایستادم، دست‌هایم را جلویم قلاب کردم؛ مثل یک نگهبان.
رجینالد جلو آمد، دست‌هایش را دراز کرد، اما آدیرا دستش را بالا آورد. او مکث کرد و شانه‌هایش افتاد.
آدیرا گفت:
«مارک همه‌چی رو برات تعریف کرده؟»
وقتی رجینالد سر تکان داد، پرسید:
«خب… چی می‌خوای بهم بگی؟»
رجینالد مردد گفت:
«منظورت چیه؟»
«روزالینا داستانشو از دید خودش گفت. حالا نوبت توئه.»
با شنیدن نام همسرش، جا خورد.
«آدیرا…»
تیز جواب داد:
«باهام مثل بچه حرف نزن، پدر. باید همه‌چی رو بدونم. خیلی بهم بدهکاری.»
رجینالد آه کشید.
«باشه… حقیقت اینه که من تا بعد از ازدواجمون نمی‌دونستم مادرت پریه. وقتی خواب بود، نور از دستاش می‌اومد. وقتی ازش پرسیدم، همه‌چی رو گفت. و گفت بارداره.»
نفسم را آرام بیرون دادم و به آدیرا نگاه کردم. صورتش آرام بود؛ فقط گوش می‌داد.
رجینالد ادامه داد:
«می‌ترسید اگه بدونم، ولش کنم. می‌گفت دوستم داره و می‌خواد کنارم حکومت کنه. قسم خورد هر کاری بخوام می‌کنه، فقط بذارم بمونه. اون موقع، آلزبرگ یه پناهگاه انسانی بود؛ جایی برای آدم‌هایی که از پری‌ها می‌ترسیدن. اگه با یه پری حکومت می‌کردم، پادشاهی به هم می‌ریخت. اما نمی‌تونستم روزالینا رو هم طرد کنم. دوستش داشتم… و تو بچه‌اش بودی.»
مکث کرد.
«بهش گفتم می‌تونه بمونه، به شرطی که جادوشو پنهان کنه. سال‌ها جواب داد. حتی خودم هم جادوشو فراموش کردم. بچه‌هامون رو بزرگ کردیم. گفته بود ممکنه یه روز جادو تو دخترامون بیدار شه… من فقط امیدوار بودم خون انسانی من، اون جادو رو خنثی کنه.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
رجینالد ادامه داد:
«بعدش، یه مدت کوتاه بعد از تولد سه‌قلوها، جادوش تهاجمی و کاملاً از کنترل خارج شد. خودش می‌گفت تقصیر بارداریه و بدنش درست میشه و جادوش آروم می‌گیره. اما وقتی سه‌قلوها به یک‌سالگی رسیدن، اوضاع بدتر هم شد. من مجبور شدم یه دروغ بسازم و بگم روزالینا مریضه، فقط برای اینکه نبودنش رو توجیه کنم.»
مکث کرد. صورتش از ناراحتی جمع شد.
«بعدش بیماری خواب پیدا شد. اعتراف می‌کنم، انکار می‌کردم. نمی‌تونستم قبول کنم روزالینا همچین کاری بکنه. اما یه شب دیدمش که از اتاقش بیرون اومد. دنبالش رفتم تا کنار رود مون. اونجا دیدم داره جادوش رو به آب تزریق می‌کنه. جادوش… آب آشامیدنی پادشاهی رو مسموم می‌کرد.»
لرزی از وحشت از ستون فقراتم بالا رفت. تصورش هم تهوع‌آور بود.
رجینالد گفت:
«وقتی جلوشو گرفتم، همه‌چی رو اعتراف کرد. می‌خواست مردممون رو به یه بیماری لعنت کنه، اون‌قدر شدید که هیچ راهی جز رو آوردن به جادوی پری‌ها براشون نمونه. بعد، وقتی خودش رو به‌عنوان پری نشون می‌داد، مردم از سر درمان و نجات، قبولش می‌کردن. می‌گفت از زندگی پنهانی خسته شده و جادوش دیگه قابل مهار نیست.»
نفسش را بیرون داد.
«بهش گفتم باید بره. نمی‌تونستم با وجدان راحت بذارم روی تخت سلطنت بمونه، وقتی داشت مردممون رو مسموم می‌کرد. عجیب این بود که قبول کرد. بعد از رفتنش و اعلام مرگش فهمیدم چرا. فکر می‌کنم… فکر می‌کنم تو رو طلسم کرد، آدیرا. می‌خواست جادوت بیدار شه. از همون موقع بود که دیگه نخوابیدی. نمی‌خواست بدون راهی برای رسیدن به دخترهاش بره.»
نگاهش لرزید.
«جادوی زنده‌ای که تو داری، می‌تونه تو رو به سمتش بکشونه. درست مثل کاری که با مردم ما کرد.»
آدیرا آرام اما محکم گفت:
«بس کن.»
چشم‌هایش سرد بود.
«به اندازه کافی شنیدم.»
سرش را تکان داد.
«جادوی من سم نیست، پدر. بخشی از منه، چه بخوای چه نخوای. تو خونمه. آره، روزالینا فریبت داد، اما تو هم مجبورش کردی بخش بزرگی از وجودشو سال‌ها زندانی کنه. کارهاش اشتباه بود و تبعید حقش بود، اما کارای تو هم بی‌گناه نبود. به ما دروغ گفتی. به مردم. زنی رو که می‌گفتی دوستش داری، به زنجیر کشیدی.»
قدم کوچکی جلو آمد.
«از هر پری بپرسی، بهت می‌گه سرکوب جادو برای سال‌ها یعنی شکنجه. بعد از رفتنش چی کار کردی؟ دروازه‌ها رو با افسون محافظت کردی، دور قلعه حفاظ کشیدی، به اسم پذیرش فرهنگ پری‌ها. اما حقیقت این بود که می‌ترسیدی برگرده. پارانوئید شده بودی.»
رجینالد با چشم‌هایی پر از اشک جلو آمد.
«آدیرا…»
او دستش را بالا آورد.
«نه.»
بعد محکم گفت:
«تو حقیقت رو به مردم میگی. حقشونه بدونن.»
رنگ از صورت رجینالد پرید.
«من نمی‌تونم…»
«می‌تونی و می‌کنی. اگه شورش شد، اگه خواستن ما کنار بریم، تاج و تخت رو می‌دیم به شورا. هر تصمیمی که بگیرن.»
رجینالد خنده‌ای بی‌رمق کرد.
«آدیرا!»
آدیرا صدایش را بالا برد.
«ما برای مردم حکومت می‌کنیم، نه برعکس! به‌خاطر دروغ‌های تو، مردم از بیماری‌ای مردن که میشد جلوشو گرفت. من قراره ملکه بشم و با دروغ حکومت نمی‌کنم. اگه مردم بخوان، من و مارک با هم حکومت می‌کنیم. اگه نه...»
رجینالد ناگهان به من نگاه کرد.
«مارک؟»
آدیرا گفت:
«آره. من و مارک قراره ازدواج کنیم.»
نگاهش سنگین بود. چانه‌ام را بالا گرفتم و ثابت نگاهش کردم.
گفتم:
«من عاشق دخترتونم. هر کاری براش می‌کنم. حتی اگه مجبور شم جلوی شما وایستم.»
رجینالد نفسش بند آمد.
«شوخی می‌کنید.»
آدیرا سرد گفت:
«نه. مارک پادشاه خوبی می‌شه. با انصاف و صداقت. چیزی که تو نداشتی.»
رجینالد با خشم گفت:
«این کار جنگ داخلی راه می‌اندازه.»
آدیرا فریاد زد:
«پادشاهی از وقتی شروع به فروپاشی کرد که مادرم مردمش رو می‌کشت! هیچ پادشاهی انسانیِ کاملی وجود نداشت، پدر. همه‌ش یه توهم بود. من ترجیح میدم با حقیقت روبه‌رو شم، حتی اگه به قیمت معزول شدنم تموم شه.»
چند قدم جلو رفت.
«سال‌ها منو برای این روز آماده کردی. اگه جلو من وایستی، رسوات می‌کنم و از تخت پایینت می‌کشم.»
رجینالد ایستاد. مشت‌هایش سفت شد.
«پس انتخاب دیگه‌ای ندارم؟»
آدیرا گفت:
«داری. می‌تونی مشاور من تو شورا باشی. هنوز دوستت دارم و بهت احترام می‌ذارم. اما دیگه دروغ نه. کنار برو و بذار من حکومت کنم.»
رجینالد رو به من کرد.
«تو با این موافقی؟»
گفتم:
«من اجازه نمی‌دم. آدیرا خودش تصمیم می‌گیره. و آره، موافقم. حقیقت سخت خواهد بود، اما پادشاهی رو قوی‌تر می‌کنه.»
با تمسخر گفت:
«این حرف کسیه که سیاست نمی‌فهمه.»
خندیدم.
«خوشبختانه همسر آینده‌ام به اندازه هر دومون می‌فهمه.»
آدیرا گفت:
«انتخاب با خودته، پدر.»
چند دقیقه سکوت. بعد، رجینالد آه کشید.
«کنارت می‌مونم، دخترم. همیشه.»
وقتی رفت، آدیرا توی بغلم فرو ریخت. موهاش رو نوازش کردم.
گفتم:
«ملکه شجاع من.»
با گریه گفت:
«خیلی سخت بود.»
آرام گفتم:
«می‌گذره. با هم.»
لبخند زد.
«آره. با هم.»
و وقتی فاصله میانمان از نفس‌هایمان پر شد؛ گرمایی آرام و آشنا در سینه‌ام موج زد.


پایان جلد صفر
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین