سالن رقص عظیم بود، اما با این جثهٔ غولپیکر، ناچار بودم خمیده بایستم تا سرم به سقف نخورد. نگاهم لحظهای روی روزالینا لغزید؛ صورتش مثل استخوان سفید شده بود و با ناباوری به من خیره مانده بود. اما تمرکز من جای دیگری بود.آدیرا.
خیلی پایینتر از من ایستاده بود؛ کوچک، لرزان، مثل عروسکی ظریف در دنیایی که ناگهان بیش از حد بزرگ شده بود. تلوتلو خورد و با صدایی گرفته گفت:
«مـ… مارک؟»
«ادی.»
صدایم عمیق و سنگین از دهانم بیرون آمد و لرزشش او را ناخودآگاه عقب راند.
«ادی، باید تمرکز کنی. این رویای توئه. قصر توئه. اگه تو ساختیش، پس میتونی راه فرارمون رو هم بسازی.»
دستهایش را درمانده از هم باز کرد.
«من… من بلد نیستم. نمیدونم چطوری. من هیچوقت از جادو استفاده نکردم.»
دندانهایم را به هم فشردم. صورتش از درد و سردرگمی جمع شده بود. چطور میتوانست بفهمد؟ تمام عمرش را با این باور گذرانده بود که انسان است. جادو برایش غریزه نبود.
«این درست نیست.»
آرام اما محکم گفتم.
«تو همیشه ازش استفاده میکنی. برای همینه که تونیک میخوری؛ برای خفهکردنش، برای مهارش. این جادو بخشی از وجودته، ادی. فقط باید بهش دسترسی پیدا کنی.»
سرش را تکان داد، انگار هنوز باورش نمیشد.
«به خودت اعتماد کن. همونطور که من وسط نبرد به غرایزم اعتماد میکنم، تو هم باید به چیزی اعتماد کنی که از اول باهات بوده.»
ضربهای سنگین به سرم خورد. دنیا دورم چرخید و بهزحمت تعادلم را حفظ کردم، درست پیش از آنکه با دیوار برخورد کنم. سرم گیج میرفت.
وقتی صاف شدم، روزالینا را دیدم که تاجش را در هر دو دست گرفته بود. خشم، مثل نقابی سرد، روی صورتش نشسته بود. از شوک اولیه بیرون آمده بود و با لبهٔ فلزی تاجش ضربه زده بود.
برای حملهٔ بعدی دست بلند کرد. من هم دستم را بالا آوردم، اما او خنجری از دامنش بیرون کشید؛ در این اندازه، چیزی شبیه شمشیری عظیم. آن را به سمتم پرتاب کرد.
لبخندی وحشیانه زدم.
اگر میخواست بجنگد، پس میجنگیدیم.
تاج و خنجر را پشت سر هم پرتاب میکرد. جاخالی دادم، دفاع کردم، عقب رفتم. وقتی دوباره حمله کرد، آرنجم را محکم به شکمش کوبیدم. زمین غرید. او با خسخس به زانو افتاد. خنجر را بالا آورد، اما با چرخاندن دستش، تیغه به زمین کوبیده شد.
آدیرا جیغ زد و برای اینکه زیر دستوپا له نشود، عقب پرید بازوی ملکه را گرفتم، پیچاندم و پشت سرش قرار گرفتم. از درد فریاد میکشید و بدنش کج شده بود تا از شکستن دستش جلوگیری کند.
در همان لحظه، نگاهم دوباره به آدیرا افتاد.دستهایش باز بود. چشمهایش بسته. ابروهایش از تمرکز در هم رفته بودند.
هوا تغییر کرد. من حسش کردم.
جادوی او.
همینه، ادی… میتونی.
جرقههای سفید در هوا جستند. برای لحظهای فکر کردم جادوی اوست که دارد جواب میدهد؛ بعد درد آمد.
دردی سفید و سوزان که از نوک انگشتانم بالا دوید. فریاد کشیدم و دستم را رها کردم. تلوتلو خوردم. تاولهای سفید روی پوستم، جایی که او را لمس کرده بودم، شکفتند.
روزالینا غرید:
«قبول دارم، جنگجوی قابلی هستی.»
از جایش بلند شد و به سمتم آمد. «اما من یه جادوگر خیلی ماهرترم.»
دستهایش را به هم فشرد و گوی کورکنندهای از نور سفید میان انگشتانش شعله کشید؛ جیغهایی از پایین برخاست.
آخرین ویرایش توسط مدیر: