در حال ویرایش مجموعه دیوانِ تیسفونِ من | به قلم atusa

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .YEGANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
خبرش را چو شنید، لحظه‌ای آرام نشست
نه شگفتی به صدا، نه به نگاهش هیجان

فقط آن‌ گونه که مردانِ درون‌دار شوند
چشم بر دوردستِ ایوانِ بلندِ شادمان

بعد آهسته به سویم نظری کرد و بگفت
با همان صوتِ کم‌آشوب و سبک در جریان:

«این جان از تو آغاز شد.» و خاموش نشست
چون کسی که سخنش بیش از این باید نهان

لیک آن جمله به جانم چو چراغی افتاد
که شبِ سردِ دلم را به سَحر می‌رساند

در همان چند کلمه، من برای اولین‌بار
دیدم آن مرد، فقط وارثِ یک تاج نماند
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
شبی از درد، جهان در نفسِ من می‌سوخت
چون زمین وقتِ شکافتنِ نخستینِ بهار

ماه بالا و سکوتِ همهٔ ایوان‌ها
چشمِ شب خیره به آن حجرهٔ بی‌قرار

درد می‌رفت و می‌آمد چو امواجِ دریا
و نفس‌ها به هزاران تپش افتاد به کار

تا که ناگاه صدایی ز دلِ شب برخاست
چون شکستنِ سکوتی که رسد از دیوار

گفتند: «پسر است» و جهان نرم شد آن دم
چون سحر بر دلِ تاریک‌ترین کوهسار

نامش از لب گذراندند: شاپورِ جوان
و دلِ من به تپش‌های زمان شد بیدار

راهِ من، راهِ همان دخترِ لرزان نبود
مادری بودم اکنون… و جهان در گذار
 
«پایان»

اکنون که دفترِ دل به نفسِ آخر رسید
گویی که راهِ عمر به آرامشِ سر رسید

من، آناهیدخت، که با لرزشِ دل آمدم
دیدم که قصه‌ام به سکوتی دگر رسید

از بیمِ شب گذشتم و از گریه‌های دور
تا صبحی که ز آغوشِ پسر، جان به بر رسید

آن مردِ سخت‌چهره که طوفانِ روزگار
در سایه نگاهِ خودش نرم‌تر رسید

ایوانِ تیسفون همه شاهد شد آن زمان
کز اشک و خنده عمرِ دلم بی‌خبر رسید

اکنون قلم ز دستِ من آرام می‌فتد
چون موجی که به ساحلِ تقدیر سر رسید

این دفترِ شکسته دل بسته می‌شود
چون بوسه‌ای که بر لبِ خوابِ پسر رسید

این بود قصه دلِ من در مسیرِ باد
آرام شد دلم به همان‌‌جا که در رسید
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین