برترین اثر داستان کوتاه زووّات|منصوره صادقی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mansi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
من هم خندیدم و همزمان اشک ریختم. دستم را گرفت و کنارم روی ساحل نشست. سرم را روی شانه‌اش گذاشتم و پرسیدم: «چرا ده سال پیش نذاشتی بیام؟ چرا منو از دریات بیرون کشیدی؟»
«وقتش نبود. نمی‌شد زندگیت رو ازت بگیرم. می‌خواستم بری دنیا رو خوب ببینی و بعد برگردی. اگه با خودم می‌بردمت تو آب، همه ش با خودت می‌گفتی شاید خشکی بهتر بود، کاش همونجا می‌موندم و نمیومدم تو دریا. ولی حالا رفتی و دیدی خشکی چقدر بده. چقدر نامرده. دیدی اون دزدای یاغی، اون بچه‌های ناخلف، چطوری آزارت دادن و دنیا رو برات جهنم کردن.»
موهایم را نوازش کرد و وعده داد: «ولی من دریا رو برات بهشت می کنم. تاج مروارید رو سرت می‌ذارم و عروست می‌کنم. تو که باشی دیگه از چیزی نمی‌ترسم. انتقام‌مون رو از همه‌شون می‌گیرم.»
« پس کار تو بود نه؟ تیمارستان؟ بابام؟ مامانم؟ همه‌ی این بلاها سرم اومد تا بهم ثابت کنی خشکی بده؟! این همه زجرم دادی تا باور کنم کسی مهربون تر از تو برام نیست؟»
زووات نگاهم کرد و به جای جواب، گفت: «بیا بریم. دیگه وقتشه! برای همیشه میریم و دیگه سمت ساحل نمیایم. اصلا ساحلی نمی‌مونه که سمتش بیایم.»
سر تکان دادم و گفتم: «اول تو برو. من می‌ترسم. برو و دست منم بگیر.»
بوسه‌ای به پیشانیم زد و میان آب رفت؛ می‌دانستم منتظر من است اما با هر قدم که جلو می‌رفت، من عقب می‌رفتم. به اعماق که رسید، برگشت و صدایم کرد: «بیا ساحل. بیا که وقتشه!»
 
آخرین ویرایش:
اشک‌هایم دیدم را تار می‌کرد. دفترم را برداشتم و صفحاتش را از هم پاره کردم. باد پاره‌هایش را در هوا پرواز داد و نیمی‌اش را به آب ریخت. زووات خودش را کش‌وقوس داد و قد کشید. در حالی که به سمت شهر، عقب نشینی می‌کردم، گفتم: «نباید می‌ذاشتی دنیا رو ببینم. باید همون موقع منو می‌بردی. فکر کردی اگه برم فقط بدی رو می‌بینم، مگه نه؟ فکر کردی خاک، دامن گیرم نمی‌کنه. اشتباه می‌کردی! خونۀ من هنوز روی صخره‌هاست. مردمم هنوز روی خاک نفس می‌کشن. حالا دیگه نمی‌تونم بذارم دنیام رو نابود کنی!»
وقتی دور شدنم را دید، رنگش برگشت و رو به سیاهی رفت. صدای نعره‌اش در صخره‌ها پیچید: «ســــاحــــل!»
پا تند کردم و از امواج سرکشش گریختم. به سمت اسکله دویدم و برای لنج ناخدا دست تکان دادم. برای آخرین بار نگاهش کردم و دست های بلندش را دیدم که به سمتم دراز شده بود. اما قبل از اینکه به من برسند، پله‌های لنج را طی کردم و خودم را داخل اتاقک انداختم. آسمان می‌غرید و دریا، لنج را به سمت اسکله می‌راند. ناخدا سکان را سفت چسپید و زمزمه کرد: «الله اکبر! لا اله الی الله!»
ملوانان آهن بهم کوبیدند و "هلل یوس هله یوسه" خواندند. ناخدا به من خیره شد و نهیب زد: «پناه بر خدا! این دیگه مثل موقع اومدنت نیست دختر. الانه که لنج برگرده. بابادریا این بار دیگه بهمون رحم نمی کنه...»
کنار تابوت دکتر نشستم و لبخند زدم.
«نترس ناخدا، شما یه گرو ازش دارین! مطمئنم به سلامت می‌رسیم به مقصد.»

 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین