دارد به جانم لرز میافتد رفیق؛ انگار پاییزم
دارم شبیه برگهای زرد و خشک از شاخه میریزم
ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق
کنج خلوت پارسایان سلامت جوی را
سعدی
دارد به جانم لرز میافتد رفیق؛ انگار پاییزم
دارم شبیه برگهای زرد و خشک از شاخه میریزم
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
باز آید و برهاندم از بند ملامت
تا تو بودی در شبم من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود، چشمی غزلخوان داشتم
میروم خسته و افسرده و زارما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم
از بد حادثه این جا به پناه آمدهایم.