در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
مرا چون چشم سر جفتی در آفاق
بنادانی شدم زو همچو او طاق
در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
قصد سرم داری خنجر به مشتمرا چون چشم سر جفتی در آفاق
بنادانی شدم زو همچو او طاق
قصد سرم داری خنجر به مشت
خوشتر از این نیز توانیم کشت
راز درون پرده ز رندان مس*ت پرستو در این خطهٔ فساد و فجور
از دل شاد ماندهای رنجور
راز درون پرده ز رندان مس*ت پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باشای سلسله عشق تو اندر پایم
بندیست ز گیسوی تو بر هر پایم
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
ما ز بالاییم و بالا میرویمتو قدر خود نمیدانی چه گویم
ز بهر تو چنین در جستجویم
ما ز بالاییم و بالا میرویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم
نیست در میخانهی قسمت کسی را اختیارمیان آب و گل افتان و خیزان
به جای اشک خون از دیده ریزان