نه اهل کشتی نوح و نه سرنهاده به کوه
برای آمدن مرگ از انتظار پرم
 
نه اهل کشتی نوح و نه سرنهاده به کوه
برای آمدن مرگ از انتظار پرم

مرا به‌جز نظر تو نبود و نیست هنر
عنایتت چو نباشد هنر چه سود کند
مولوی
 
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
 
من ناله کنم از دل، دل ناله کند از من
یا رب تو قضاوت کن، دیوانه منم یا دل؟
 
الا ای آتشین پیکر! برآی از خاک و خاکستر
خوشا آن مرغ بالاپر، که بال کهکشان دارد
 
در غم ما روزها بی‌گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
 
تا تو نگاه می‌کنی، کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو، این چه نگاه کردن است
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین