وه که مرگ از زندگی با ننگ به
جام زهرآگین همان بر سنگ به
 
هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
چشمم به چند نقطۀ ثابت تمام روز
 
زاهدِ خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سرِ پیمان بِرَفت با سرِ پیمانه شد
 
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مس*ت از می و می‌خواران از نرگس مستش مس*ت
 
توبه کردم که دگر می نخورم در همه عمر
به جز از امشب و فردا شب و شب‌های دگر
 
ریشه‌ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا
 
آری آن روز چو می‌رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
 
  • upset
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mansi
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 75)
عقب
بالا پایین